هر داستانی باید کشمکشی داشته باشد




عنوان داستان : آگهی ترحیم
نویسنده داستان : بهمن زارع کهن

1
صبح زود بود. آفتاب لنگ لنگان دست به در و دیوار کوچه می کشید و از انتها آن پیش می آمد. گنجشک ها درختان کوچه را قرق کرده بودند و از درختی به درخت دیگر می پریدند. گربه ای خال خالی آرام از روی پیاده رو می گذشت و به گنجشک ها نگاه می کرد. ناگهان گوش های گربه تا به تا شد و روی پاهایش خم شد. گنجشک ها پریدند. صدای پر گاز ماشینی خواب کوچه را سبک کرد. گربه جستی زد و از درخت اقاقیا نزدیکش بالا رفت و از آنجا بروی دیوار خانه آجر نمایی آقای صدری پرید و گم شد. آقا طاهر گفت:
_ خدایا، لعنت بر مردم آزار...
روی رختخواب نیم خیز شد. از پنجره باز بالای سرش کوچه را نگاه کرد. کوچه خلوت بود. چند مرد را دید که مقابل خانه آقای سخایی پور ایستاده بودند و چیزی را به دیوار می چسباندند. چشمهایش را تنگ کرد. مردها رفتند. گربه خال خالی روی دیوار خانه آقای صدری نشسته بود و دمش را آرام در هوا تاب می داد. آقا طاهر نشست روی رختخواب و پیراهنش را برداشت و روی زیر پیراهنی سفیدش پوشید. اما دکمه های آن را نبست. بلند شد و به ایوان رفت. دوباره چشمهایش را تنگ کرد و به دیوار منزل سخایی پور نگاه کرد. از پله های ایوان پایین آمد. در حیاط را باز کرد. کش شلوار کردی سیاهش را گرفت و آن را تا روی شکم بزرگش بالا کشید. با دو دست پیراهن آبی چهار خانه اش را مرتب کرد. به سمت خانه سخایی پور رفت. در کوچه نور آفتاب چشم چپش را زد. صدای کشیده شدن دمپایی آقا طاهر در کوچه طنین انداز شد.
_ بیچاره آقای سخایی پور خدا صبرش بده
آقا طاهر سر گرداند. اول به انتهای کوچه که کسی نبود. بعد به ابتدای کوچه، عباس آقا و معمار را دید که دارند با هم حرف می زند. به سمت آنها رفت. معمار سیگار می کشید. عباس آقا نان سنگک دستش بود.
_ می گم آقا معمار سر صبحی سیقار میکشی ضرر وار بوخدا تریاچ بکشی بتردی
_ عباس آقا قربون روی ماه نشستت برم، تریاک کجا بود. الانی دور افتاده دست صنعتی ها، بازار اژدها کروکدیل، چمدونم شیشه حسابی داغ
و دماغش را خاراند.
_ آقا معمار شوشه هم مگه میشه چکید
_ قربون شما برم من عاباس آقای گل چرا نمیشه کشید.
_ چطوری؟
_ کار نداره شیشه مثل پودر، آتیش بگیر زیرش دود که کرد. دود بگیر حالش رو ببر
_ یعنی شما میگی همین شوشه مثل تریاچ
_ دادش کجای کاری از اونم بدتر دوتا دودش کار یه تیغ تریاک رو می کنه
عباس آقا چشم هایش گشاد شد و رگ های گردنش از زیر پوست سبزه اش بیرون زد.
_ عباس آقا جون چیزی شده فدات
_ پدرش در میارم شوشه می چشی
و دستش را تکان داد. معمار ته سیگار را پرت کرد. ته سیگار روشن در جوی کنار خیابان افتاد چسی کرد و خاموش شد. گربه خال خالی از روی دیوار پرید و لای شمشاد های آقای محمدی رفت.
_ کی؟ چی؟
عباس آقا با دست به روی زانویش زد و با صدای خش داری ادامه داد.
_ این هوا پولش دادم بره درس بخونه آدام بشه ایندی ببین نه اولب، شوشه ای، خودم گورمیشم (دیدم) منه گول می زنی پدرت در میارم
_ چی چی میگی عباس آقا من که نمی گیرم چی چی میگی بزن کانال یک دادش
_ این احمد آقای ما، گوه سگ دیروز شوشه به دست آمد خانه گفتم دده این نمنه ده، گفت برای کاردستی مدرسه ده، الان می رم پدرش در میارم
معمار خنده اش گرفته بود. اما سعی کرد نخند اما نیشش باز شد. عباس آقا ابرو در هم کشید و بی خداحافظی به سمت خانه رفت. در راه زیر لب غر می زد.
_ پسر من شوشه ای شده به جای دل به من بده داری خنده می کنی
آقا طاهر سالم کرد. عباس اقا سر تکان داد.
_ عباس آقا صبر کن کارت دارم
عباس آقا بی توجه پا تند کرد و رفت. آقا طاهر رو کرد به سمت معمار
_ خدا رو خوش نمیاد آقا معمار، آنقدر سر به سر این پیرمرد نذار
معمار بلند بلند خندید. گربه خال خالی پرید توی جوی آب و رفت زیر پل خیابان
_ چشم آقا طاهر فعلا با اجازه ما بریم
آقا طاهر بند شلوار را باال کشید.
_ صبر کن کارت دارم
_ بمونه شب بچه ها سر ساختمون عالف منن
_ اخه صبر کن معمار جان کار فوری دارم
_ آق طاهر فدات شب میام پیشت
معمار با گام های بلند به سمت پایین خیابان رفت. سیگاری در آورد و آتش زد و پیش خود گفت:
_ دوباره می خواست نصیحتمون کنه خوب در رفتیم
آقا طاهر به سمت بالای خیابان نگاه کرد. سه کوچه بالاتر نبش خیابان نانوایی را دید که شلوغ بود. یاد شاطر جمال افتاد. شاطر جمال دوست صمیمی آقای سخایی پور بود. آقا طاهر به راه افتاد. باد آرامی بلند شد و در درختان چنار دو سمت خیابان پیچید. عرض سه کوچه را طی کرد تا به نانوایی رسید. حسابی شلوغ بود. به داخل نانوایی سرک کشید شاطر جمال با پوست تیره و قد بلند عرق ریزان زیر لب آواز عربی می خواند. آقا طاهر سالم کرد. اما شاطر متوجه نشد. آقا طاهر دوباره سالم کرد. شاطر متوجه نشد. زنی با چادر کوتاه گل گلی به او خیره شد. آقا طاهر با دست به شاطر اشاره کرد. زن به آقا طاهر اعتراض کرد.
_ اقا خجالت برو ته صف
مردی که چشمش به ساق های سفید زن چادری بود از او حمایت کرد.
_ برادر خانم درست میگن، از سن و سال و موی سفیدت خجالت بکش برو ته صف
زن چادری خندید. موهای مشکیش از چادر بیرون زد. مرد نگاهش کرد و لبش را لیسید و گفت:
_ البته مو کجا بود
زن خندید و مرد خیره خنده های زن ماند. آقا طاهر گفت:
_ بابا کار دارم
زن چادرش را کمی سفت گرفت و گفت:
_ خب ما هم کار داریم بیکار که نیستیم
_ درست میگه خانم ما که قاق نیستیم ما هم کار و زندگی داریم
زن دوباره به مرد خندید و چادرش را کمی باز کرد. مرد هم به او خندید. صدای شاطر جمال بلند شد.
_ خو چه خبر تون سی همه نون هست چرا جر می کنید
آقا طاهر دست بلند کرد و گفت:
_ شاطر سلام
شاطر جمال آقا طاهر را دید. لبخندی زد و گفت:
_ پس این مرافعه تو راه انداختی طاهر
_ کارت دارم شاطر
_ سرم شلوغ الانه خودوم تو کف یه استک چائی اما کو دست سی سر خاروندن طاهر بمونه کارت برای واگیر خلق خدا علاف میشن خدا رو خوش نیست
آقا طاهر سری تکان داد و به سمت خانه راه افتاد. آقا طاهر که رفت. شاطر جمال رو کرد به چانه گیر و گفت:
_ خدا ندار سی دوتا نون برا مو چارلی بازی در میاره
آقا طاهر عرض سه کوچه را گذشت. هوا گرم شده بود. گربه خال خالی از جوی خیابان آب می خورد. آقا طاهر سر کوچه خودشان ماشینی را دید که جوانی در آن داشت به خودش می رسید. ادکلن زد و موهایش را شانه زد. بعد به کوچه نگاه کرد و باز به آیینه، آقا طاهر پیچید تو پیاده رو و از پشت شمشاد های مقابل خانه آقای محمدی راهش را ادامه داد. صدای در خانه آقای گودرزی بلند شد. شقایق دختر بیست ساله آقای گودرزی بیرون آمد. حسابی به خودش رسیده بود. مانتو بنفش بلند جلو باز و کفش پاشنه بلند پوشیده بود. هفت قلم آرایش هم کرده بود. صدای بوق ماشین آمد. شقایق به سمت ماشین نگاه کرد. آقا طاهر رد نگاه شقایق را دنبال کرد. پسر جوان به سوی شقایق دست تکان داد. شقایق هم بوسه ای برایش فرستاد و به سمت ماشین رفت. آقا طاهر فکری به سرش زد. از لای شمشاد ها بیرون آمد و جلوی راه شقایق را گرفت.
_ سالم دخترم
_ س... س...س... الم
_خوبی دخترم بابا تشریف دارن
شقایق به سر کوچه نگاه کرد. آقا طاهر هم رد نگاهش را دنبال کرد. مرد جوان در ماشین خیره نگاه می کرد.
_ نفرمودید دخترم پدر منزل تشریف دارن.
شقایق با صدای لرزان گفت:
_ آقا طاهر بخدا اونجور که فکر می کنید نیست فقط همکلاسی من لطف کرده..
آقا طاهر برگشت به شقایق نگاه کرد.
_ مهم نیست دخترم با پدر کارم دارم موضوعی پیش اومده باید در جریان قرار بگیره
_ آقا طاهر اگه مهم نیست پس چرا در جریان قرار بگیره
آقا طاهر به دیوار آقای سخایی پور نگاه کرد و گربه خال خالی را دید که از پای دیوار گنجشگ ها را می پایید.
_ شما کار دارید بفرما میرم خونه بعدا تلفن می کنم
_ آقا طاهر بخدا گفتم که موضوع اونطور که فکر می کنید...
_ دخترم گفتم که مهم نیست خداحافظ
آقا طاهر به سمت خانه رفت. شقایق به سمت ماشین رفت. اما گه گاه بر می گشت و به پشت سرش نگاه
می کرد. آقا طاهر به خانه رسید دید در بسته شده. زنگ زد. زنش گوشی را برداشت و با صدای خواب زده ای گفت:
_کی؟
_ در رو باز کن منم
_ سر صبح چی از جون ما می خوای نمی زاری بخوابیم. حالا کجا بودی؟
_ هیچ جا
_ نون گرفتی؟
_ نه
_ هیچ جا، ارواح عمه ات تو گفتی و منم باورم شد. حداقل هیچ جا بودی دو تا نون می گرفتی
_ باز کن زن
زن در را باز کرد. صدای پر گاز ماشین آمد. آقا طاهر به سمت ماشین سر چرخاند و بعد به سمت خانه سخایی پور نگاه کرد. گربه خال خالی روی دیوار آقای سخایی پور نشسته بود و گنجشگی در دهان داشت.

بهمن_زارع_کهن
تابستان 97
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای زارع کهن، سلام
داستان‌تان را خواندم. ایده‌ی خوبی در تقابل زندگی و مرگ دارید؛ این که آقاطاهر صبح روزی از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند همسایه‌اش، آقای سخایی‌پور، عزیزی را از دست داده (کمی بعد، کسی (آقاطاهر؟!) می‌گوید بیچاره آقای سخایی‌پور، خدا صبرش بده) و چند نفر دارند روی دیوار خانه‌اش آگهی ترحیم می‌چسبانند. آقاطاهر در طول داستان سعی می‌کند با کسانی گفت‌وگو کند، اما موفق نمی‌شود و نمی‌تواند نه با عباس‌آقا، نه با معمار، نه با شاطرجمال، نه با آقای گودرزی حرف بزند. به نظر می‌رسد او هم خود در عین زندگی، مرده است. این ایده، ایده‌ی خوبی است. اما هنوز برای پخته شدن در داستان شما و به انجام رسیدن، جای کار زیادی دارد. اولین خامدستی داستان‌تان، این است که محتوای خرده‌روایت‌های آن هیچ ارتباطی با ایده‌ی مرکزی ندارد. اگر بخواهم برای شفاف‌تر شدن حرفم مثالی بزنم، می‌توانم به گفت‌وگوی عباس‌آقا و معمار اشاره کنم. گفت‌وگوی این‌ها -مادامی که به درونمایه‌ی داستان ربطی نداشته باشد- حول‌وحوش هر مساله‌ای می‌تواند شکل بگیرد. هرجا در داستان‌نویسی، به انتخاب‌های کلی، بی‌تاثیر و «هرچه پیش آید، خوش آید»ی رسیدید، مطمئن باشید یک جای کار می‌لنگد. به عبارت دیگر، چیزی که به راحتی در داستان قابل حذف شدن یا جایگزین شدن با چیزی دیگر باشد، یعنی درست نیست، یعنی سر جای خودش نیست. همین را که درباره‌ی گفت‌وگوی عباس‌آقا و معمار و مواجهه‌ی آقاطاهر با ایشان گفتم، به صحنه‌ی نانوایی و بعدتر گفت‌وگو با شقایق هم تعمیم دهید. انتخاب‌های‌تان در این خرده‌روایت‌ها باید خیلی دقیق‌تر و هوشمندانه‌تر باشند. ایراد اساسی دیگر، روند حرکت عمل داستانی و التهاب صحنه است. داستان شما از آغاز تا پایان بر یک نمط می‌راند. خبری از اوج گرفتن التهاب نیست. خبری از بیشتر شدن هیجان نیست. بله، شما داستانی جنایی ننوشته‌اید که نیاز به هیجانات آن‌چنانی داشته باشد. اما هر داستانی در حد و حدود خودش و ژانری که در آن قرار دارد، باید کشمکشی داشته باشد تا بتواند خواننده را جذب کند. کشمکش باید به‌تدریج پیشرفت کند تا به اوج برسد و بعد برسد به گره‌گشایی. شما خیلی خوب گره‌افکنی کرده‌اید، اما در ادامه‌ی مسیر -به‌رغم زبان خوب و روایت‌گری قابل‌قبول‌تان- نتوانسته‌اید به خوبی اول کار پیش بروید. برای حل این ایراد، لازم است به آقاطاهر نزدیک‌تر شوید و کشمکش و تلاش را او برای گفت‌وگو کردن با دیگران بهتر و بیشتر به تصویر بکشید. در کنار این دو ایراد بزرگ اما، داستان‌تان نقاط قوت زیادی دارد. در شروع خیلی خوب عمل کرده‌اید. روایت‌تان خوب و پیش‌رونده است و مدام در جا نمی‌زند. زبان‌تان هم خوش‌خوان و روان است. در ساختن لحن شخصیت‌های مختلف هم تا حد زیادی موفق بوده‌اید. در واقع می‌توانم بگویم در بیشتر مواقع در جزییات خوب عمل کرده‌اید، ایراد اصلی کارتان، ایراد در کلیات و در طراحی و پیرنگ‌بندی داستان است. البته داستان‌تان در جزییات هم کاملاً بی‌ایراد نیست و کاستی‌هایی دارد که خوب است در بازنویسی آن‌ها را برطرف کنید. یکی‌دوجا از زاویه‌دید خارج می‌شوید؛ جاهایی را می‌گویم که وارد ذهن معمار و شاطر می‌شوید. شما دارید محدود به ذهن آقاطاهر روایت می‌کنید، بنابراین نمی‌توانید وارد ذهن سایر شخصیت‌های داستان شوید. بن‌مایه‌ی گربه‌ی خال‌خالی هم دقیق در داستان جا نیفتاده، در نتیجه خوب و معنادار کار نمی‌کند. بعضی جاها هم وقتی شخصیت‌ها با هم گفت‌وگو می‌کنند، روایت‌گری را به‌کلی رها می‌کنید و فقط دیالوگ است که پشت سر هم ردیف می‌شود. این‌جاها داستان‌تان شبیه نمایش‌نامه‌های رادیویی می‌شود. شما با حذف امکان توصیف و تشریح صحنه، در حقیقت دارید یکی از امکاناتی را که داستان‌نویس‌ها را به نمایش‌نامه‌نویس‌ها برتری می‌دهد، از خودتان سلب می‌کنید. با توجه به نقاط قوت و امکانات بالقوه‌ای که قلم شما و این داستان‌تان دارد، فکر می‌کنم اگر وقت بذارید با دقت و سر فرصت آن را بازنویسی کنید، خواهید توانست کیفیتش به شکل معناداری ارتقا دهید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
بهمن زارع کهن » دوشنبه 12 شهریور 1397
ممنون از لطف دوستان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.