اشاره به کلیات، کار چندانی از پیش نمی‌برد




عنوان داستان : شکم گرسنه
نویسنده داستان : کبری قیاسوند

-استخوناشو من می خوام.
جسی نگاهی به سگ گرسنه انداخت. پوزخندی زد. بدون هیچ اعتنایی استخوان ها را همانجا برای اسکار گذاشت.
اسکار با حرکت دمش به صاحبش ویلیام سلام کرد.
-سلام گربه ی قشنگم. اسکار که اذیت نکرد.
جسی دمش را تکان داد و میو میو کنان روی دستان ویلیام نشست تا او را به خانه ببرد. اسکار بیچاره از دور به آنها نگاه کرد و با زوزه ی ناامیدانه ای وارد اتاقک کوچکش شد.
امروز سه آوریل است و طبق عادت همیشگی ویلیام در خانه مانده و روزنامه می خواند. مردی عصبانی و بی حوصله که بعد از مرگ همسرش تنهاتر شده بود. اسکار بالا و پایین می پرد تا از پشت پنجره، اربابش را ببیند که آیا وقت ناهار شده یانه.
اسکار برای ویلیام تنها یک سگ ولگرد بود که به اصرار همسر مرحومش آملیا به او پناه داده بود. آملیا و اسکار عاشق هم بودند. از وقتی آملیا رفت او روی خوش از ویلیام ندید. خیلی وقت ها باید خودش برای به دست آوردن غذا بجنگد. یا حتی گاهی مجبور می شود پاچه خواری جسی را بکند تا به نان و نوایی برسد.
روزنامه ویلیام را عصبانی می کند.
- حتما دوباره ارباب تو سهام شکست خورده.
در را که باز می کند اسکار چند متر آن طرف تر پرت می شود. خورد شدن استخوان هایش را حس می کند. مظلومانه زوزه ای آرام می کشد. ویلیام محکم در اتوموبیلش را می بندد و می رود.
-خدای من، ممنونم ممنونم.
این جمله را گفت و جستی زد. از لابلای در وارد شد، که با صدای جیغ جسی از جا پرید.
-چیه گربه ی بد ذات، ارباب خودش در رو برام باز کرد. برو پی کارت.
جیغ و دادهای جسی بی فایده بود. اسکار خودش را به نشنیدن زد و سراغ یخچال رفت. خیز برداشت و با آن دست های پر مو یخچال را باز کرد.
-وای خدای من. اینجا بهشته.
وشروع کرد به خوردن و حرص جسی گرسنه را درآوردن. جسی که می خواست جلو بیاید اسکار دندانهای تیزش را به او نشان می داد.
-بیچاره تو می دونی چی می خوری؟
-آره. گربه ی لوس و گرسنه. دارم گوشت می خورم. حسودیت میشه.
-اما نمی دونی چه گوشتی؟
- برام مهم نیست. خیلی خوشمزه ست.
-ارباب چهارشنبه ها کجا میره.
-من چه می دونم. قصابی.
-هر وقت میاد چرا لباساش رو میندازه دور.
اسکار یک لحظه با دستش موهای طلایی به هم چسبیده اش را لمس کرد و باز به خوردن ادامه داد.
-تو اینجا نیستی از چیزی خبر نداری. اما من همه چیز رو می دونم. ارباب هم می دونه که من از همه چی باخبرم. واسه همین انقدر هوامو داره.
-تو چه گربه ی مسخره ای هستی. به به! خیلی خوشمزه ست.
-یادته سه ماه پیش خانم ارباب و ارباب دعواشون شد. شب چهار شنبه بود. بعد از اون شب دیگه خانم رو ندیدیم. ارباب گفت رفته خونه ی مادرش. اون شب وقتی برگشت لباساش خونی بود.
- اینا رو چرا به من میگی. اصلامن هیچی یادم نمیاد. نکنه می خوای برا خودت رقیب بسازی. منم بشم نورچشمی ارباب. ای دروغگو.
اسکار شروع کرد به لیسیدن دستهایش و بعد هم در یخچال را محکم بست و برای جسی دم تکان داد.
اسکار حالا توی لانه اش دراز کشیده و حرف های بی ربط جسیکا را یکی یکی به هم ربط می دهد.
یادش آمد یک روز که پشت در منتظر بود صدایی شنید. همسر ارباب فریاد می زد: اگه همه چی رو به من نگی ازت طلاق می گیرم. دعوای سختی بینشان در گرفت و اسکار از پشت پنجره دید که سر میز شام به طرف هم بشقاب پرت می کنند. بار دیگر دیده بود ارباب با سرعت چیزی را از صندوق عقب ماشینش درآورد در حالی که پارچه ای سفید دورش پیچانده بود.
-ای خانم بیچاره، ارباب نازنین من. همسر بدجنست به همراه گربه ی بدذات، تو ررو...وای خدایا. باید به پلیس گزارش بدم. اما اگه پلیس باور نکنه، مخصوصا که با سگ های ولگرد میونه ی خوبی ندارند. باید همه ی سگ های ولگرد رو خبر کنم شاید بتونم ذره ای از زحمات خانم ارباب رو جبران کنم. اما اگه سگ ها بگن مدرک داری یانه؟ مثل پلیس ها حرفم رو باور نکنند چی؟ باید جسیکا رو ببرم پیش پلیس اینطوری بهتره. اما اگه جسی بدجنس راستش رو نگه چی. پلیس ها به ارباب خبر می دن و من هم مثل خانم ...نه جسی نه.
-ای کاش کسی بود تا بتونم ازش کمک بگیرم. شاید بتونم از روح خانم کمک بگیرم.
-نه نه نه. اشتباه کردم. روح ! می ترسم. من که نمی دونم روح خانم عزیز، من رو بشناسه یانه. اصلا شاید از دست من هم عصبانی باشه. اون وقت از دست یه روح به کجا فرار کنم. ای کاش اصلا حقیقت رو نمی فهمیدم.
اسکار از یک طرف دلش برای ارباب مهربانش می سوخت و دوست داشت تا برای همیشه از دست جسی بدجنس و ارباب آدمکشش رها شود و از طرف دیگر راه حلی برای مشکلش پیدا کند.
نگرانی همچون ماری به دورش می پیچیدو به او اجازه ی نفس کشیدن نمی داد. طاقت نیاورد. رفت تا به حساب جسی برسد. از جا پرید و به سرعت به طرف اتاق جسی رفت. لحظه ای میخکوب شد و زبانش را که از شدت نگرانی بیرون افتاده بودبه داخل چرخاند.
-ای سگ کودن، بیخود نیست که ارباب همیشه هوش من رو به رخ تو میکشه.
جسی از خوردن گوشت حسابی سیر شده بود. ارباب که آمد، همه ی تقصیر ها را گردن اسکار گذاشت. ویلیام هم آفتاب نزده اسکار بیچاره را به اتهام خوردن گوشت های گوسفندی از خانه بیرون انداخت.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم کبری قیاسوند سلام

تلاش پیگیرانه و پرکاری شما را تحسین می‌کنم. «شکم گرسنه» را خواندم. اولین نکته‌ای که خواننده به محض آغاز داستان با آن روبرو می‌شود اسامی غیر ایرانی هستند و بد نیست بدانید که استفاده از اسم‌های غیرفارسی معمولاً از نظر حسی، تأثیر خوبی نمی‌گذارد و صمیمت اثر را از بین می‌برد و یا بسیار کم می‌کند، ضمن اینکه از نظر ظاهری به کارهای ترجمه نزدیک و شبیه می‌شود. هیچ اشکالی ندارد اگر از اسامی فارسی استفاده کنید. حتم بدانید این کار به ساختار اثر آسیبی نمی‌زند. دیگر اینکه خود داستان پیرنگ بسیار کمرنگی دارد. نه سگ و گربه داستانی برای گفتن دارند و نه آدم‌های آن خانه. در واقع روایت ماجرا از نگاه سگ و گربه کمکی به اثر نمی ‌کند چون در واقع اتفاق داستانی ویژه‌ای نداریم تا بتوانند آن را تعریف کنند. نه ماجرای زندگی جسی و اسکار جذابیت داستانی دارد و نه ویلیام و همسرش. بنابراین ابتدا باید قصه‌ای داشته باشیم، باید طراحی و پیرنگ محکمی داشته باشیم، آن وقت بر روی پرداخت و نحوه ارائه آن کار کنیم. در ادبیات داستانی به‌ویژه در آثار کودک و نوجوان داستان‌هایی با تمرکز بر شخصیت‌های غیرانسانی زیاد است و تعدادی از آنها بسیار موفق و ماندگار شده‌اند. یکی از نمونه‌هایی که چندین بار نام برده‌ام و خواندن آن را به شما هم پیشنهاد می‌کنم «پراسپر عزیز» نوشته پائولا فاکس است. اگر به نوشتن داستان‌هایی با محوریت شخصیت‌های غیر انسانی علاقمند هستید، روی انتخاب سوژه‌‌های پرکشش کار کنید. توجه به جزییات هم می‌تواند تآثیر حسی اثر را بیشتر کند. اغلب جزییات درست و هنرمندانه در پیوند با پیرنگ به مخاطب اطلاعات درست و به‌موقع می دهند و جهان داستانی را خلق می‌کنند. تنها اشاره به کلیات، کار چندانی از پیش نمی‌برد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. با توجه به تلاش و پرکاری تحسین برانگیزتان بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های خوب و پرمخاطب شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.