تناسب در انتخاب شخصیت‌ها




عنوان داستان : خرس مغرور
نویسنده داستان : حسن قاسمی

در کنار رود خروشان، خرس تنومند و قوی‌هیکلی در بالای تخته‌سنگ بزرگی ایستاده بود. او از آن بلندی تخت سنگ، به‌کل محیط خود و حیوانات آنجا احاطه داشت. او با غرور خاستی به همه‌جا نگاه کرد . و احساس کرد زورمندترین حیوان آنجا می‌باشد . پنجه‌های قوی خود را به سنگ زیر پایش می‌کشیدو فکرمی‌کرد، تمام زمین زیر پای او قرار دارد. او در این‌گونه افکار غرق بود که به ناگهان صدای گلوله‌ای به گوش رسید، چند لحظه بعد خرس بزرگ احساس درد شدیدی در بدن خود کرد. چشمانش از شدت درد به هم فشرده شد و دنیا در مقابل دیدگانش رو به تاریکی رفت. او از تخت سنگ بزرگی که بالای رودخانه بود به داخل رود افتاد. آب خروشان تن سنگین او را مثل پره کاه با خود به زیر کشید ، و بعد از مدتی آن را به سمت پایین رودخانه برد. خرس بزرگ که درد فراوانی را تحمل می‌کرد به خود آمد، و تمام تلاش خود را به کاربست تا از میان چنگال امواج آب رودخانه، رهایی یابد اما فایده‌ای نداشت. قدرت امواج بیشتر از آنی بود که خرس فکرش را می‌کرد. او نگاهی به آسمان کرد و باحالت پریشان گفت: خدایا در این شرایط جز تو پناهی ندارم ، من را از میان این امواج نجات بده. خرس بزرگ در میان خون و آب غرق بود و نمی‌دانست دست حوادث او را به کجا خواهد کشید، مدتی همچنان سوار بر امواج آب درحرکت بود که از دور متوجه شاخه درخت بزرگی شد که در داخل آب قرار داشت. تمام قوای خود را در بدنش جمع کرد و آن درخت خشکیده را با پنجه‌های قوی خود گرفت و آهسته تن زخمی خود را به خشکی کشاند. او وقتی از میان آب رهایی یافت، نفس راحتی کشید اما جانی در بدنش باقی نمانده بود، در همان‌جا دراز کشید تا تن زخمی‌اش آرام گیرد. ساعتی بعد چشمان خود را باز کرد و در مقابل دیدگان خود مرغ ماهی‌خواری را دید که مشغول کار خود بود و در طرف دیگر کبوتر و خرگوشی را دید که با وحشت به او نگاه می‌کردند او با زحمت سرخود را به‌طرف دیگر گرفت که کلاغ پر زنان خود را به او نزدیک کرد. صحنه‌ای را که می‌دید او را به وجد می‌آورد. او می‌خواست همه حیوانات از این حادثه باخبر شوند. دوباره به پرواز درآمدو در آسمان چرخ‌زنان رفت. خرس فهمید که کلاغ خبر زخمی شدنش را در جنگل پخش خواهد کرد. اما او نمی‌توانست کاری انجام دهد. چندساعتی نگذشته بود که سر کله چند حیوان نمایان شد. خرس بزرگ سرخود را با تمام قوا بلند کرد و کفتار را دید که آرام قرار نداشت ، مدام از دور به دور خرس می‌گشت. کرکس پیر تنومند گوشت دار هم در کنار درختی ایستاده بود و به خرس ذول زده بود . بالای درخت نیز کلاغ ورجه‌ورجه می‌کرد. همه منتظر مرگ خرس بودند. خرس دوست داشت بلند شود و بار دیگر قدرت خود را به حیوانات دیگر نشان بدهد . اما او غرق در خون و ناله بود. خرس به این می‌اندیشید که کاش چنین صحنه‌هایی را نمی‌دید. غروب غم‌انگیز جنگل داشت از راه می‌رسید . آفتاب به رنگ سرخ بدل شد و زمین را احاطه کرد. صدای گرگ‌ها از دور شنیده می‌شد که لرزه به اندام هر حیوانی می‌انداخت. اما در آن شب خرس تنها و نالان بود. او احساس می‌کرد بی‌کس و یاور شده و تمام غم‌های عالم بر روی دوش او قرارگرفته. خرس بزرگ باز به یاد خدا افتاد و با خود نجوا کرد و گفت: نه دوست یاوری دارم که تنم را از زخم پاک کند نه دلداری که قلب شکسته‌ام را مرهم کند ، خداوندا فقط تو در کنارم هستی. در این هنگام ناگهان در دل شب دو چشم روشن خودنمایی کرد و به او نزدیک شد. خرس بوی پلنگ را تشخیص داد و پلنگ با دیدن خرس زخمی نگاهی به او کرد و گفت: برادر تو چرا خونینی؟ خرس ناله زد و آرام گفت: تنم زخمی است بی‌قرار و تب‌دارم. من در کنار سنگی بزرگ گرفتار تیر شکارچی شدم و آب مرا تا اینجا آورد. تنم توان بلند شدن ندارد پلنگ عزیز دوست ندارم خاری و درماندگی من را کسی بیند. پلنگ آهی کشید و گفت: برادر من در این گوشه‌کنار جایی دارم بیا شبی مهمان شاه تیزرو باش، هرچند کلبه من کوچک است اما برای من افتخاری بزرگ است که تو مهمان من باشی. من برای تو شکار می‌آورم و دوست دارم من را در کنار قلب شکسته خود بدانی و من پرستار چندروزه تو باشم، قدم تو را روی دیدگانم می‌گذارم و جانم را هم درراه برادری تقدیم تو خواهم کرد . خرس که این‌همه لطف محبت را از زبان هیچ حیوانی نشنیده بود گریه کرد و اشک تمام‌صورت او را گرفته بود گفت: ای برادر این گفته‌های تو زخم چندساله من را ترمیم کرد. الآن دیگر احساس درد ندارم، گفته‌هایت بسیار شیرین و دل‌نشین است. خرس به‌سختی نفس می‌کشید و پلنگ او را کشان‌کشان به خانه خود برد. کفتار و کرکس نگاهی به هم انداختند و کفتار گفت: قول می‌دهم خود پلنگ به‌حساب خرس خواهد رسید ، باید منتظر شد و دید. هرروز پلنگ به شکار می‌رفت و برای خرس غذا تهیه می‌کرد و باگذشت زمان زخم خرس بهبود پیدا کرد. در این مدت کفتار، کرکس، کلاغ هرروز ناامیدانه از دور رفتار خر س و پلنگ را زیر نظر داشتند و دست‌آخر امیدشان به یاس تبدیل. چون خرس چند هفته بعد باز به بالای همان تخته‌سنگ رفت اما این بار نه از روی غرور و کبر، از روی حمد ستایش نسبت به بزرگی پروردگار خود که چگونه او را تا لب مرگ هدایت کرد ولی در لحظه آخر نفس زندگی را به او بازگرداند. خرس شادبود که یک دوست واقعی پیداکرده بود
نقد این داستان از : احسان عباسلو
جناب آقای قاسمی تلاش کرده‌اید تا یک داستان اخلاقی را شکل بدهید و تا حددی هم موفق بوده اید. علت موفقیت شما داشتن شخصیت و حادثه و موقعیت و کنش و نتیجه‌گیری اخلاقی خودتان به واسطه این کنش‌هاست. اما چند نکته در مورد داستان شما قابل توجه است: متن خود را از لحاظ دیکته و نگارش حتماً پیش از چاپ یا ارسال مرور فرمایید. یک نویسنده اگر غلط‌های بدوی داشته باشد خواننده را منزجر خواهد کرد چرا که باور بر این است که نویسنده فردی است صاحب قلم و لذا نمی‌تواند کسی باشد که هنوز دیکته برخی کلمات را نمی‌داند. البته گاه کلمات به صورت غیرعمدی نادرست نوشته می‌شوند؛ به‌خصوص در زمان تایپ. لیکن بر عهده صاحب کلام است تا وقت گذاشته و اصلاح کند چرا که بهر حال این متن از آن اوست. در اینجا کلمات "خاستی" و "ذول" زدن غلط هستند.
همچنین، کلامی که در دهان شخصیت‌ها قرار می‌دهید بایست با خود شخصیت همخوانی داشته باشد. چه از لحاظ شأن اجتماعی و چه از لحاظ بعد شخصیتی خود آن شخصیت. زبان خرس و پلنگ زیادی انسانی است. خیلی شاعرانه ("دوست دارم مرا کنار قلب شکسته خود بدانی") و خیلی فیلسوفانه حرف می‌زنند و بسیار غیرواقعی شده‌اند. لحن پلنگ با گفتن "برادر تو چرا خونینی؟" بسیار غیرواقعی است، به‌خصوص لفظ "برادر" که با این شخصیت همخوانی ندارد. منظور از غیرواقعی این نیست که حیوانات نمی‌توانند شخصیت باشند اما لحن حرف زدن از خرس یک عارف بلندمرتبه ساخته و از پلنگ موجودی بسیار مثبت که کنش‌هایش البته ریشه و منطق ندارند و ما نمی‌فهمیم چرا پلنگ این گونه است در حالی که اگر هم در نظر دارید از موجودی خونریز یک حیوان مهربان و نوع‌دوست بسازید لااقل در پردازش شخصیت او باید بیشتر کار بکنید. این نکته بدین معناست که باید در انتخاب موجودات دقت بیشتری کنید و تناسب‌ها را در نظر بگیرید. کنش‌ها هم منطق و ریشه و باورپذیری داشته باشند. خیلی تصنعی و شعاری نباشند. کنش‌های پلنگ بسیار تصنعی و شعاری است. کنش انتهایی خرس که "از روی حمد ستایش نسبت به بزرگی پروردگار خود که چگونه او را تا لب مرگ هدایت کرد ..." تناسبی با شخصیتی نظیر خرس ندارد. بماند که گریه کردن خرس هم نکته جالب دیگری در داستان شماست. این که چرا اصرار داشته‌اید تا شخصیت های خود را حیوان بگیرید و از آن‌ها عارف و زاهد بسازید جای سئوال دارد. اگر بر استفاده از حیوان به جای شخصیت ها اصراری هست لااقل کمی طبیعی تر باشد بهتر است و از خصوصیات خاص خود آن‌ها بهره بگیرید. تناسبات شخصیتی را در انتخاب شخصیت‌ها حتماً در نظر بگیرید. مثلاً خرس به چه چیزی شهره است و یا پلنگ با چه خصوصیاتی شناخته می‌شود. این‌ها در انتخاب شخصیت و باورپذیرتر شدن آن‌ها می‌توانند کمک نمایند.
اگر برای گروه کودک و نوجوان داستان نوشته‌اید که این نکته تا حدودی می‌تواند قابل قبول باشد اما برای مخاطب بزرگسال داستان بسیار ابتدایی از لحاظ فرم و محتواست. همه چیز داستان نیز بر اساس نیاز و خواسته نویسنده پیش رفته است و البته برای داستان‌هایی که مقاصد خاصی نظیر مقاصد اخلاقی را دنبال می‌کنند شاید این طبیعی باشد، اما در دنیای ادبیات جدی امروز این شیوه اقبال چندانی ندارد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.