حواس پنجگانه در داستان




عنوان داستان : خون بها
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

این داستان ویرایشی از داستان «خون بها» می باشد.

خون‌بها


مجتبي تكيه داده بود به گوني‌هاي شن و اسلحه‌اش را تميز مي‌كرد. جلو رفتم و چراغ‌قوة جيبي‌ام را مثل هفت‌تير گذاشتم روي شقيقه‌اش و گفتم:
«دستا بالا، وَاِلا بي‌حركت!» به رويش نياورد. نور را شليك كردم تو چشم‌هايش. گفتم:
«بچه‌ها باز هم آل رو دیدن امروز صبح. می‌گفتن لاکردار مثل سایه می‌مونه. با دوربین هم نتونستن تعقیبش کنن. تو پستی بلندی‌ها استتار می‌کنه. می‌گم بیا ما هم بریم یه سر و گوشی آب بدیم. اوی... با تو ام! حواست هست؟»
كهنه را از دستش كشيدم و عرقم را پاك كردم:
«كم به ناموست برس، همين‌جوري هم خوشگله...» دستش را گرفتم و بلندش كردم و درِ گوشش گفتم:
«این یکی رو دیگه حتما نشنیدی. شايعه شده جنگ مي‌خواد تموم شه... نديدي منطقه آرومه...؟ همه گيج و منگن... منتظر دستورن...» خونسرد انگار كه خودش از همه چيز باخبر باشد، كشان‌كشان پشت سرم مي‌آمد و غر مي‌زد:
«تو اي ظِل آفتاب، تو هم كار نِداري؟ ساية سنگر سيخونِكت مي‌زِنه...؟» يكي از بچه‌ها از كنارمان رد شد و به من گفت:
«اين دويست‌وبيست ليتري رو كجا مي‌بري؟ نري دوباره علف به جاي سبزي صحرايي به خوردش بدي، دو هفته مريض...» كلمه‌هاي آخر را نشنيدم. پشت به خاك‌ريز، از بچه‌ها دور شديم. صداي اذان راديو را از بلندگو شنيدم. از دور، در و ديوار چند دهات پيدا بود. گفتم:
«مجتبي، راست‌حسيني، بگو ببينم جريان اين آل چيه؟ تو چی شنیدی؟» با قيافة جدي و چشم‌هاي ورقلنبيده، انگار كه منتظر اين سؤال باشد گفت:
«شِنُفتُم مي‌گن روحه، يِی روح سرگردون... ديدِنش لنگ می‌زِده و مي‌رفته، اما چند نفر ديگه هم ديدن كه داشته مي‌دويده... نشون به اون نشون که دامن بلند سبز می‌پوشه و چارقد سیفيد هم رو سرش مي‌ذاره... روبندة تور توري قرمز هم اِنداخته رو دِماغ دهنش... چند باري ديده بودِنش رو تپه‌هاي اون طرف مرز... بعضی‌‌ها مي‌گن آدِمه. مال يكي از آبادی‌های لب مرزه... اما هیچ بنی‌بشری نفهمیده از كجا مي‌آد، كجا مي‌ره...» صداي پوتين‌هاي مجتبي كه گه‌گاهي بوتة تيغي را له مي‌كرد، صداي پرش ملخ‌ها و جيك‌جيك چند گنجشك كه دنبال يك حشره كرده بودند، تنها صدا بود. خواستم حال و هواي‌مان را عوض كنم. پرسيدم:
«به نظرت، پرنده‌اي، چرنده‌اي، چيزي پيدا مي‌شه بزنيم كباب كنيم؟» مجتبي نالان جواب داد:
«ای سیابخت هی... حالا شكار نكني، نمی‌تونی روزت شب کنی؟ فكر موی بيچاره نمي‌كني...؟ با ای اسلحه، تو اي آفتاب، الآنه كه مُخُم تاب ورداره... تو هم كه مث نردبون دزدا، كله‌ات به خورشيد نزديك‌تِره، حتما...» حرفش را قطع كردم و گفتم:
«هيس... ساكت، الآن رو اون تپه كوچولوئه، يه چيزي جُم خورد... آروم بيا، انقد هم حرف نزن...» نزديك تپه كه رسيديم، یک پرنده ديدم. آرام راه مي‌رفت. پشت تخته‌سنگي كمين کرديم. انگار يك بالش شكسته بود. مي‌كشيدش روي زمين و چند قدم بر‌مي‌داشت. گفتم:
«عجب گنده هم هست لامصب، زخميه انگار، نمي‌تونه فرار كنه... كبابي بزنيم تو رگ امروز...» بلند شدم و بدوبدو رفتم سمت پرنده. پرنده بالش را جمع كرد و دويد، تند و تيز. همان‌طور كه چشمم به‌اش بود، داد زدم:
«مجتبي، تو برو از اون وَر، من هم از اين ور، دوره‌اش كنيم...» مجتبي هن‌وهن‌كنان، تپه را بالا مي‌آمد و مي‌گفت:
«مو مي‌شناسُم اي جونوره. خودِشه به لَنگي مي‌زنه كه دشمن گول بخوره و راه بِفته دنبالش. بعد هم الفرار... لونَشه دیدُم اون پايين، خوب بلده چه جوری غریب غربا رو از خونه کاشونه‌اش دور کنه و دنبال خودش بکشونه بی‌پیر...» بي‌توجه گفتم:
«خوبه زخميه... شلیک هم نمی‌تونیم بکنیم... همه رو می‌کشونیم اینجا» از جامان كه تكان مي‌خورديم، پرنده دوباره بالش را جمع مي‌كرد و مي‌دويد، ما هم به دنبالش. نفهميدم چند بار بالش را كشيد و جمع كرد، آخرش هم گم و گور شد. حواسمان كه آمد سر جا، نزديك يك ده بوديم. از ديوار كاه‌گلي‌كه جابه‌جا ريخته بود، كشيدم بالا و حياط را ديد زدم. باد سبكي درهاي چوبي را به هم مي‌زد و جيرجيرشان را در‌مي‌آورد. بوته‌هاي تيغ، اين‌طرف و آن‌طرف چرخ مي‌خوردند. از تو كوچه‌ها گذشتيم. مجتبي گفت:
«جان مادِرت بيا بريم... الآن آل مي‌آد مي‌برمونا...» گفتم:
«مگه زاييدي؟» پاي ساية ديواري ولو شد و نفس‌زنان گفت:
«كم از زاييدن هم نِداشت اي شكار...» خنديدم و يكي زدم پس كله‌اش و گفتم:
«ولي عجب جونور حقه بازي بودا... كشوندمون اون‌جایی كه مي‌خواست...» من هم نشستم كنارش و يك مشت از علف‌هاي كنج ديوار كندم و پاشيدم تو هوا. پوتينم را درآوردم و پايم را گرفتم جلوي دماغش. سرش را پس كشيد و هولم داد. كنار پايش دراز كشيدم. گفتم:
«خوب، مي‌گفتي...» گوشم با مجتبي بود و چشمم، به پرچم سبزي كه ميله‌اش نمي‌دانم سر درِ كدام خانه نصب شده بود. الكي خودم را مشتاق نشان مي‌دادم و بعد از هر جمله‌اش، يك خوب مي‌گفتم.
«شنُفتُم دهات دور و اطراف، همه متروكه‌ن... هیچ زن و دختری نیست... بَرا همین بعضي‌ها مي‌گن آله، دنبال زن زائوئه... می‌گُم نکنه از ما بهترونه... به چشم كه مي‌آد، سريع غيبش می‌زِنه... كسي نتونسته دنبالش بره، از مرز رد مي‌شه بی‌پیر... بچه‌های این منطقه ‌گفتن همه رو فرستادن پشت جبهه... كسي اينجا نِمونده... اون هم يِی زن، تِك و تنها، تو اي كوهستان، با اي همه خطر...» پوتينم را پا كردم و گفتم:
«مجتبي، پاشو بريم اين پرچمه رو دربياريم، ببريم...» چنان با التماس نگاهم كرد كه گفتم:
«باشه... پس تو بشين همين‌جا، استراحتت رو بكن، من مي‌رم و برمي‌گردم... فقط اگه آل اومد، ريشات رو نشون بدي، خودش مي‌ره...» سريع بلند شد و اسلحه را انداخت روی دوش و راه افتاد. ازكوچه پس‌كوچه‌ها رد شديم. رسيديم به ساختماني كه پرچم بالايش بود. از در و ديوار و بلندگوي زنگ‌زدة روي پشت‌بامي كه نصفش ريخته‌بود، فهميديم مسجد بوده‌است. گوشة حياط و زیر ایوان، چند پله بود كه به زيرزمين مي‌رفت. دولا شدم و در آهني آبي‌رنگش را از بالاي پله‌ها باز كردم. بوي نفت و نم، خورد تو صورتم. نوري كه از لاي در مي‌تابيد، افتاد رو تانكر بزرگ نفت. چيز ديگري نديدم. جواب نگاه مجتبي را دادم:
«بيچاره‌ها، انبار نفت زمستون‌شون بوده...» ساعتم را نگاه كردم و گفتم:
«بريم پرچم رو ورداريم بريم كه الآن سيد خبردار مي‌شه... يه ساعت و نيمه، جيم زديم...» پرچم را تا کردم و گذاشتم داخل پیراهنم. هنوز دور نشده بوديم كه صدای تیری بلند شد. مجتبي با چشم‌هاي وق‌زده‌اش پرسيد:
«تیر بود؟ ای ده که متروکه‌ن!» من هم با چشم‌هاي وق‌زده‌ جواب دادم:
«نمي‌دونم... بريم ببينيم؟» منتظر جوابش نشدم. فقط مي‌خواستم بفهمم صدای تیر از كجاست. بدبخت مجتبي، از ترسش، پابه‌پاي من دويد. دولادولا از كنار ديوار‌ها رد شديم و آرام و بي‌صدا از كوچه‌ها گذشتيم. هيچ كس نبود. به مسجد رسيديم. دوباره سرک کشیدم داخل حیاط. در آهنی زیرزمین بسته بود. پشت دیوار پناه گرفتم و آرام به مجتبی گفتم:
«غلط نکنم هرچی هست تو زیرزمینه! درش رو باز گذاشته بودم، الآن بسته است.» مجتبی با التماس گفت:
«جان مادِرت بیا بریم. شر به پا نِکن بی‌پیر!» همانطور که نیم‌نگاهم به در بود گفتم:
«تو می‌خوای بری برو. فقط اسلحه‌ات رو بده من... خوش اومدی... اصلا من نمی‌فهمم، ما اسلحه داریم، از چی می‌ترسی؟» دل توی دل خودم هم نبود. دعا دعا می‌کردم مجتبی غیرت به خرج بدهد و نرود. به هر حال می‌ماند یا نه، من باید می‌رفتم و سر از ماجرا درمی‌آوردم. نمی‌خواستم کم بیاورم آن هم جلوی مجتبی. در گوشش گفتم:
«من با اسلحه می‌رم روبروی پله‌ها و تو از بالای ایوان دولا شو و در رو باز کن... نترس بابا چیزی نیست. نهایتش آله دیگه...» به زور خندیدم و دست‌های یخ‌کرده‌اش را گرفتم و کشیدم. دولادولا تا جلوی زیرزمین رفتیم. گلنگدن را کشیدم و مجتبی با اشارة من در را باز کرد و من داد کشیدم:
«دست‌هات رو بذار رو سرت بیا بیرون!» در محکم به دیوار خورد و بعد از دو سه بار باز و بسته شدن، باز ماند. از هیجان و گرما، عرق از هفت‌چاک‌مان راه گرفته بود. مستقیم به زیرزمین تاریک زل زده بودم و پلک هم نمی‌زدم. خبری نشد. چراغ‌قوه را از جیبم درآوردم و پرت کردم برای مجتبی و اشاره کردم از بالای در نور بیندازد داخل. باز هم اتفاقی نیفتاد. فکر کردم داد بکشم و مثل آرتیست‌ها شلیک کنم و بدوم توی زیرزمین. اما از اینکه آن تو، با چه صحنه‌ای مواجه می‌شوم ‌ترسیدم. تازه اگر صدای شلیک تیر بلند می‌شد، حتما سید بچه‌ها را می‌فرستاد برای پیگیری. رنگ و روی پریدة‌ مجتبی را که دیدم، دل به دریا زدم و شلیک کردم. مجتبی کف دست‌ها را به هم چسبانده بود و التماس می‌کرد اما دیگر خونم جوش آمده بود و هیچ‌چیز جلودارم نبود. داد کشیدم و رفتم پایین و تاریکی را به رگبار بستم و دویدم بیرون. چند لحظه‌ای به سکوت گذشت. آب از آب تکان نخورد. با یک دست اسلحه و با دست دیگر چراغ‌قوه را گرفتم و با احتیاط رفتم پایین. نور را چرخاندم. گرد و غبار و دود، جلوی نور تاب برمی‌داشت و می‌چرخید. کسی نبود. بوی باروت و نم و نفت قاتی شده بود. تک سرفه‌ای کردم و داد زدم:
«مجتبی، بیا پایین... کسی نیست.» همانطور که روی در و دیوار نور می‌انداختم و جلو می‌رفتم، پایم به چیزی گیر کرد و سکندری رفتم. مجتبی آرام از پس دیوار کله کشید و گفت:
«مطمئنی؟» جوابش را ندادم چون دهانم از چیزی که می‌دیدم باز مانده بود. چراغ‌قوه را روی صورت زنی که دراز به دراز افتاده بود، ثابت کردم. روبندة تور توری قرمز را که دیدم، با صدای گرفته گفتم:
«آل؟!» مجتبی دوید بیرون. داد زدم:
«ریغو، مگه نمی‌بینی مُرده؟ بیا اینجا...» چشم‌های آل باز بود و از سوراخ وسط پیشانی‌اش خون بیرون می‌زد. دلم آشوب بود. سر تا پایش را خوب وارسی کردم. همان دامن سبز و چارقد سفید که حالا سرخ شده بود. دست راستش کنار پیشانی، هفت تیری را چنگ زده بود. در دست دیگرش، چند پلاک رزمنده بود و یک عکس. مجتبی جلو آمد و گفت:
«ای سیابخت هی... کُشتیش؟» با عصبانیت گفتم:
«فعلا خفه بابا... نمی‌بینی اسلحه رو تو دستش؟ خودش رو کشته... حتما صدای تیری که شنیدیم همین بوده... همون موقع اینجا بوده و ما ندیدیمش... شانس آوردیم نیومدیم پایین وگرنه الآن ما هم دراز به دراز افتاده بودیم. بیا سرش رو بگیر ببریمش بیرون.» هنوز آخرین پله را بالا نرفته بودیم که صدای جیپی شنیدیم. گذاشتیمش روی زمین و همان‌طور که پیدایش کرده بودیم، اسلحه و عکس و پلاک‌ها را مرتب کردیم. می‌دانستم سید با شنیدن صدای تیر، بچه‌ها را می‌فرستد پی‌مان. رفتیم سر کوچه و با جیپ آمدیم داخل. ماجرا را تعریف کردیم. آن‌ها هم با دیدن آل جا خوردند. چهار نفری رفتند پایین. کنار آل نشستم و پلاک‌ها را نگاه کردم. با تعجب گفتم:
«پلاک‌ها عراقیه!» مجتبی روی زمین ولو شد و گفت:
«ای سیابخت هی... پَ خود گور به گورشون کو؟» عکس را برداشتم. عكس همان زن بود با بچة شيرخواره در بغل و مردي كه بالاي سرش ايستاده‌ بود. پيرمردي هم دختر چهارپنج ساله‌اي را روي پا نشانده‌بود و کنار پيرزني نشسته بود و پسر ده‌دوازده ساله‌اي جلوي پايشان زانو زده بود. مجتبي عكس را كه ديد، داد زد:
«خودشه نه؟» گفتم:
«آره... کس و کارشن حتما. هفت نفرن تو عکس» یک‌دفعه فکری تو سرم جرقه زد. پلاک‌ها را شمردم. هفت تا بود. یک لحظه خون به مغزم نرسید. یکی از بچه‌ها از زیرزمین آمد بالا و گفت:
«شانس آوردین تانکره منفجر نشده... می‌دونید توش چی پیدا کردیم؟» مجتبي با مِن‌مِن گفت:
«غیر نفت تو تانکر نفت چی هست؟» پسره گفت:
«چند تا عراقی...» مجتبی بلند شد و پرسید:
«زنده یا مرده؟» پسره خندید و گفت:
«می‌گم تو نفتن... می‌گی زنده یا مرده. واسه همین بو نکردن... باید بیسیم بزنیم بچه‌ها بیان تانکر رو ببریم ببینیم چند نفرن...» دیگر نفسم درنمی‌آمد. همة اتفاق‌های آن روز مثل زنجیر جلوی چشمم ظاهر شد. آلی که می‌لنگید، پرندة حقه‌بازی که دنبال خودش کشاندمان، عکس و پلاک و عراقی و... همان‌طور که نگاهم به پیشانی سوراخ آل بود گفتم:
«سر تعداد عراقی‌ها شرط می‌بندم... مطمئنم هفت تان... نه بیشتر نه کمتر...»
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. فکر می‌کنم این را دفعه پیش هم گفته بودم شما مهارت زیادی در ساختن فضا و دیالوگ‌نویسی دارید. منظورم از ساختن فضا، انتقال اتمسفر داستان با تمام داده‌هایش از ذهنتان به محیط داستان است. این‌قدر خوب این کار را انجام می‌دهید که در همان یکی دو پاراگراف ابتدای کار من خودم را در محل داستان شما حس می‌کنم در یک قرارگاه در دل جنگ که با همه چیزش به ذهن من منتقل می‌شود با رنگ خالی اتمسفرش، با گرمایش و با بیم و امید حمله دشمن. داستان شما همان‌قدر خوب من را در محیط جنگ قرار می‌دهد که سینمای دفاع مقدس این کار را با من می‌کند. جنگ شما مثل بیشتر جنگ‌های ایران و عراقی که در داستان‌ها وجود دارد، یک جنگ خارجی نیست. کاملاً ایرانی است و منطبق بر تصویری که ما از جنگ ایران و عراق در ذهنمان داریم. اما دیالوگ‌نویسی که قبلا به آن اشاره کردم؛ دیالوگ‌های شما تک صدایی نیستند یعنی خود شما به جای همه‌ی شخصیت‌های داستانتان حرف نمی‌زنید و در نتیجه همه‌ی شخصیت‌های داستانتان شبیه به همدیگر حرف نمی‌زنند. در نتیجه هرکدام از شخصیت‌های داستانتان صدای خودش را دارد که این خیلی به شخصیت سازی شخصیت‌های داستانتان کمک می‌کند. از طرفی شما در چند پاراگراف اول خیلی خوب اطلاعات را به مخاطبتان اعلام می‌کنید. مثلا آن‌جایی که سربازی به راوی می‌گوید این ۲۲۰ لیتری را کجا می‌برد؟ یا در ادامه که می‌گوید او را به صحرا نبرد و دوباره علف صحرایی به خوردش ندهد ما می‌فهمیم که مجتبی چاق است و اعتماد زیادی به راوی دارد. به همین سادگی و با یک خط دیالوگ بخش زیادی از شخصیت مجتبی را برای ما ساختید و او را برای ما باورپذیر کردید حالا که حداقل یک شخصیت باورپذیر در داستانتان دارید می‌‌شود راحت‌تر داستان را پیش ببرید. به هر صورت اطمینان دارم که این شروع برای داستانتان نسبت به شروع قبلی شروع مناسب‌تر و منسجم‌تری است. اما مسأله مهم‌تری که در نسخه بازنویسی شده به آن پرداخته‌اید آماده‌سازی مخاطب برای مواجهه با آل است. در حقیقت با چند خرده‌روایت نامعتبر آل را برای مخاطبتان ساخته و پرداخته کرده‌اید. حالا مخاطب از آل داستان شما حساب می‌برد و در پاراگراف‌های بعدی منتظر حضور او در داستان است و همین مسأله پیگیری داستان شما را برای مخاطب راحت‌تر می‌کند. خوشحالم که این‌قدر راحت کارتان را درست انجام دادید. همان ابتدا که حدس می‌زنید شاید آل یک آدم باشد در حقیقت اعتماد مخاطب را به راوی داستانتان جلب می‌کنید. راوی که مخاطب به او اطمینان دارد این امکان را دارد که داستانش را بهتر روایت کند و به مخاطب اجازه بدهد که از روایت او لذت بیشتری ببرد. در حقیقت راوی اول شخص با همین رندی‌ها می‌تواند داستانش را از یک داستان خوب به یک شاهکار تبدیل کند. خرده‌روایت پرنده لنگ و کشیدن راوی و مجتبی به ده هم به نظر خوب از آب درآمده است. حالا داستان شما پیوستگی خوب و مناسبی دارد و دیگر میان خرده روایت‌های حفره‌ای وجود ندارد. از طرفی ماجرای پرنده و ماجرای لنگ زدن آل به ما ثابت که با ذهن داستان‌سازی روبه‌رو هستیم. تمام نویسندگانی که مثل شما ذهن داستان‌پردازی دارند و می‌توانند خرده‌روایت‌هایشان را دراماتیک کنند و به مخاطب تحویل بدهند همان داستان‌نویسانی هستند که باید نوشتن داستان را جدی بگیرند و تلاش بیشتری بکنند. دیالوگ‌های میان راوی و مجتبی بعد از گم شدن پرنده و رسیدن به ده خیال من را راحت کرد که دیالوگ‌های ابتدای اتفاقی خوب و باورپذیر نبودند. به نظرم لحظه شلیک شدن گلوله و شنیده شدن صدای آن توسط راوی و مجتبی آن‌طور که باید در نیامده است. به نظرم این‌جای داستان به هیجان و استرس بیشتری احتیاج دارد. این درست که روایت راوی گذشته است و می‌تواند این صحنه را خالی از هر احساسی روایت کند اما من اگر به جای شما بودم در داستانی که تا به این‌جا به این خوبی روایت شده است از چنین آن دراماتیکی استفاده دراماتیک‌تری می‌کردم و نفس مخاطب را در سینه‌اش به شماره می‌انداختم. یکی از مهارت‌های تمام نویسندگان بزرگ دنیا این است که از پتانسیل موقعیت‌هایی که در داستانشان ساخته‌اند تمام و کمال استفاده می‌کنند کاری که شما در موقعیت شلیک شدن گلوله نکرده‌اید. استفاده مناسب شما از بوها مانند بوی نفت یا بوی باروت و نم موقعیت داستانتان را برای مخاطب باورپذیر می‌کند. نمی‌دانم کجا خوانده بودم که داستان خوب داستانی است که حواس پنجگانه انسان را به کار می‌اندازد. در مورد داستان ما می‌توانم بگویم که حداقل حس بویایی من را به کار انداخت. اما درست از آن‌جایی که راوی وارد زیرزمین می‌شود داستان به همان ریتمی که احتیاج دارد می‌رسد. می‌توانم با اطمینان بگویم که چند پاراگراف انتهایی داستان نفس مخاطب را بند می‌آورد. یادم هست که در نسخه قبلی داستانتان چند غلط املایی داشتید. در این داستان غلط املایی وجود نداشت یا حداقل به چشم من نیامد. باز هم خوشحالم که بازنویسی داستانتان را این‌قدر جدی گرفتید. حالا که داستان بازنویسی شده به ریتم مناسبی رسیده است و بیشتر از قبل خودش را به رخ مخاطب می‌کشد. حالا به راحتی می‌شود داستان در چند جمله کوتاه برای دیگران تعریف کرد و روایت به یک پیوستگی مناسب رسیده است. پایان بندی داستان به نظر بسیار مناسب است و عیار داستان را بالا می‌برد البته این پایان بندی مناسب در ادامه این روایت مناسب بیشتر به چشم می‌آید و بیشتر خودش را به رخ مخاطب می‌کشد.از شما ممنونم که داستانتان را جدی گرفتید. ممنونم که حرف‌های من را جدی گرفتید. حالا یک داستان خواندنی دارید که می‌تواند مخاطب را راضی کند که پاراگراف به پاراگراف آن‌را دنبال کند.
تمام تلاشم را خواهم کرد که داستان شما در یکی از روزنامه‌ها یا مجلات چاپ شود. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم و امیدوارم که داستان نوشتن را حتی بیشتر از این جدی بگیرید. از خواندن داستان شما لذت بردم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » سه شنبه 09 مرداد 1397
جناب خانلری عزیز خوشحالم که توانستم در بازنویسی خواسته ی شما را برآورده کنم. نظرات شما چنان کاربردی است که استفاده از آن ها در بازنویسی حتما به بهتر شدن داستان کمک می کند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.