تب نرگس




عنوان داستان : سوكس
نویسنده داستان : شکوفه عمویی تبریزی

سوكس.

نرگس از پله ها دويد پايين،آخرين پله ايستاد به روى دامن قرمز پفى اش دستى كشيد:
- سوكس، اونجاست.
اشاره كرد به كناردر آهنى زير زمين .
فرشاد از پله ها پايين آمد و پايش را گذاشت روى سوسكها و آنها را له كرد، دستگيره در آهنى را چرخاند،در فلزى قيژى كرد و با فشار دست فرشاد باز شد:
- بيا پايين
نرگس مكثى كرد و به داخل زير زمين نگاهى انداخت، شانه هايش لرزيد. دستش را دراز كرد :
- كاكائو ها رو بده،مى خوام برم، بابام گفته تو زير زمين نرم لولو خر خره داره.
فرشاد به در آهنى تكيه داد، خنديد ، به سرتا پاى نرگس نگاه كرد:
-لابد عمو خودش لولو خور خوره بوده يه زمانى.
- بابام لولو خور خوره نيست، اصن كاكائو نمى خوام . بهش مى گم.
فرشاد رفت ته زير زمين، دستش را بازكرد:
- اگر كاكائو مى خواى بيا بردار.
نرگس رفت داخل زير زمين نمور. دنبال كليد برق گشت،روى دو پايش قد كشيد ، دستش را دراز كرد،اما به كليد نرسيد : فرشاد روشن كن.
فرشاد خنديد، نفس نفس مى زد:
- نمى خواد زود ميريم بالا پيش عمو و مامان بزرگ .
فرشاد در آهنى را بست، زير زمين بوى سوسك مى داد،از جيبهايش كاكائو ها را در آورد،دستش را به طرف نرگس دراز كرد:
- اين شيررو ببين موهاش مثل موهاى تو فرفرى، بيا بخور خوشمزه ست. يكى از كاكائوها را گذاشت در دهانش و مزه مزه كرد و به چشمهاى نرگس زل زد.
نرگس دستش را كشيد روى دامنش ، چند قدم عقب تر رفت، خورد به ديوار و افتاد زمين، دستش رفت روى سوسك مرده، مى خواست جيغ بزند كه فرشاد دستش را گذاشت روى دهان نرگس:
- هيس همه مى فهمن . بيا اين گل رو ببين ، مثل بدن تو نرم و لطيفه.
نرگس خودش را عقب كشيد با اخم گفت :
- نكن! بى تربيت.
فرشاد يكى ازموهاى سيبيل تنك زده اش را كند. بلوز يقه مردانه اش را كه روى شلوارش انداخته بود را صاف كرد. يكى يكى كاكائوها را نشانش داد.
نرگس به سوسكى كه از ديوار بالا مى رفت زل زد. نفسش را حبس كرد تاجيغ نكشد. دان پفى اش را چنگ زد. چشمش به شاخكهاى سوسك بود كه تكان تكان مى خورد. از پنجره زير زمين پدرش را ديد، كه در حياط باغى ، لابه لاى درختان ، دنبال او مى گشت با صداى بلند گفت: مادر نمى دونم اين دوتا وروجك كجا رفتن، فكر كنم با فرشاد رفته بقالى سر كوچه، من رفتم دنبالش.
نرگس دامن پفى اش را روى پاهايش صاف مى كرد، مى كشيد، تا باهايش را بپوشاند.
- دررا باز كن، بابام صدا مى كنه.
فرشاد با دوانگشتش سيبيلهاى تنك زده اش را كند، نفس نفس مى زد، به چشمهاى نرگس زل زد:
- صبر كن، بابات بره ،بعد برو، اما يادت باشه، به بابات نگى من زير زمينم. وگرنه بهشون مى گم ...
نرگس درزير زمين را باز كرد و از پله ها دويد بالا . قلبش مثل گنجشك تند تند مى زد. به روى دامن پفى كوتاهش دست كشيد. مامان عزيز پرسيد:
كجا بودى دختر ، بابات نصف عمر شد. براى چى رفته بودى تو زير زمين، گردو و بادوم مى خواستى؟
نرگس به چشمهاى مامان عزيز زل زده بود كه پدرش هراسان وارد شد:
- مردم و زنده شدم.صد بار گفتم از من اجازه بگير، تنهايى هيج جا نرو.
صداى فرشاد توى گوشش بود، به همه مى گم همه كاكائوها رو تو خوردى.
با دستهاي مشت كرده به پدرش زل زد.چشمهايش بى آنكه سرش تكان بخورد مثل تيله به چپ و راست چرخيد.
پدر صدايش را بالا تر برد:
گفتم تو زير زمين جى كار مى كردى ؟
صداى فرشاد توى گوشش بود، به هيچ كس هيچى نمى گى، اگه بگى، به همه مى گم، بعد مامان عزيز و عمو تو رو تنبيه مى كنن.
نرگس دستهايش را مشت كرد و به كبوترى كه توى دهان جوجه اش غذا مى گذاشت نگاه كرد:
مامان كى از مسافرت برمى گرده؟
پدرش ابرويش را بالا انداخت و گفت: به همين زوديها، برو تو اتاق از جلوى چشم من دور نمى شى.
نرگس با دستهاى مشت كرده، روى راحتى بزرگ نشست، دامنش را كشيد روى پايش، دامن كوتاه بود، تمام پايش را نمى پوشاند.به شكلات خورى روى ميز خيره شد. شكل كاكائو ها را ديد. شير، گل،ماهى ستاره. تنش يخ كرد، چشمانش را بست.
- بابا تورو خدا بريم خونه مامان عزيز.
سر نرگس را پدرش نوازش كرد، نرگس گردن چرخاند و به چشمهاى ميشى پدرش كه هم رنگ چشمهاى خودش بود نگاه كرد:
- حالا قول بده ، كاكائو نخورى،سرما خوردى، برات خوب نيست.
نرگس نفس عميقى كشيد
: نگا كن ، خوب خوب شدم، ديگه سرفه نمى كنم.
پدرش خنديد: پس به عمو زنگ بزنم اونها هم بيان ، تا تنها نباشيم.
نرگس دستهايش را انداخت دور گردن پدرش : آخ جون.
باد بهارى به زير گل برگهاى ياس صورتى و زرد پيچيد و آنها را پرپر كرد. باغچه پرشد از گلهاى پرپر شده، نرگس يك مشت از ياسها را برداشت بو كردو ريخت داخل كيفش: چه بوى خوبى مى ده.
دويد به طرف مامان عزيز كه روى پله هاى ايوان ايستاده بود:
- مامان عزيز، كاكائو شكلى خريدى.
مامان عزيز نرگس را بوسيد:
-اين چه لباسى پوشيدى، مگه نگفتم پا لخت نيا بيرون. روسرى سرت كن.
نرگس موهايش را عقب زد: بخدا به بابا گفتم، بابا گفت، بعداٍ برات مى خرم . همش تقصير اين بابا خانمه.
فرشاد با پدر و مادرش زودتر از نرگس و پدرش رسيده بودند، مامان عزيز همراه چاى كاكائو شكلى آورد .
- مامان عزيز، منم بردارم. مكثى كرد، جوابى نشنيد.
مامان عزيز، فرشاد شير و ماهى و گل و ستاره برداشت ، منم از همه كاكائو ها مى خوام. مكثى كرد ، مامان عزيز مشغول خاطره تعريف كردن بود.
مامان عزيز، فرشاد همه كاكائو ها رو خورد، منم مى خوام. مامان عزيز ، اجازه بده.
اَه بچه جون بزار حرفم را بزنم. چقدر حرف مى زنى.
- بابا من از همه مدلش مى خوام تو رو خدا بابا، بردارم. مامان عزيز اجازه دارم.
فرشاد يك مشت از كاكائوها برداشت ، كرد در دهانش و مزه مزه كرد، نرگس آب دهانش را قورت داد: خوشمزه ست؟ به من بده.
تو سرما خوردى براى سينه ات خوب نيست، همون يه دونه برات بسه.
چشم نرگس روى شكلات خورى پراز كاكائو روى ميز بود.
فرشاد كنارنرگس روى مبل نشست: همه كاكائو ها خوشمزه ست ، لامصب تا مى زارى تو دهنت آب مى شه.
نرگس أب دهانش را قورت داد: مى دونم، مامان عزيز يه دونه ستاره اى بهم داد. فرشاد، ديشب خوابشون رو ديدم، همه كاكائوها را ريخته بودم تو دهنم ، اب دهنم ريخت رو لباسم، بابام دعوام كرد.
- برو زير زمين تا برات يه مشت بيارم.
نرگس از ته دل خنديدو با خوشحالى دامن پفى كوتاه قرمزاش را صاف كردو دويد به طرف راه پله ها.
فرشاد بالا سر نرگس ايستاده بود، سيبيلهاى تنك زده اش را مى كند، نرگس به محض باز كردن چشمهايش، شروع به لرزيدن كرد.مى لرزيد ، پدرش پتو را رويش كشيد، تب كرد، پتو را كنار زد، پاشويه اش كرد. لرزيد، مثل بيد مى لرزيد. سينه اش بالا و پايين مى رفت و نفس نفس مى زد.
صداى فرشاد تو گوش نرگس مى چرخيد، به همه مى گم ...
نرگس در تب با التماس فرياد مى زد : بهش نگو، تو رو خدا نگو.
پدر نرگس نمى دانست پاشويه كند يا پتو روى او بيندازد، نرگس را بغل كرد:
- چى شده گلم. تو كه خوب شده بودى، چرا يه مرتبه حالت بد شد.
كم كم تب نرگس پايين آمد، چشمانش را باز كرد . پدرش كنارش نشسته بود و دستهايش را سفت گرفته بود:
- عزيز بابا، حالت خوبه؟
نركس دستهايش را به طرف پدرش دراز كرد:
- بابا بغلم كن.
سرش را روى سينه ى پدرش گذاشت و چشمهايش را بست: بابا سفت بغلم كن ، سفت سفت.
بابا من را دوست دارى ، بابا ، بابا ، از كاكائو بدم مياد، بابا ،بابا سفت بغلم كن.
نقد این داستان از : حبیب یوسف‌زاده
گاهی تقدم در ارائه یک محصول یا پرداختن به یک موضوع جدید موجب می‌شود محصولات و موضوعات بعدی، تحت تاثیر آن قرار گیرند. همان‌طور که مردم ما دستگاه فتو‌کپی را با نام اولین برند آن در ایران، یعنی«زیراکس» می‌شناسند. داستان فیلم جنجالی«هیس دخترها فریاد نمی‌زنند!» ساخته پوران درخشنده نیز خواه‌نا‌خواه بر این داستان و مضامین مشابه آن سایه انداخته است. البته پرداختن به موضوعی تکراری از زاویه‌ای متفاوت در دنیای داستان امری اجتناب‌ناپذیر بوده و تعهد نویسنده در پرداختن به یک معضل اجتماعی قابل احترام و در خور تحسین است. اما در این داستان چند نکته قابل تأمل وجود دارد:
1. مخاطب داستان تا حدی مبهم است. همان‌قدر که مخاطب داستانِ خانم درخشنده والدین بودند و پیام روشن آن، هشیار بودن و اعتماد نکردن بی‌رویه به اطرافیان - در رابطه با کودکان- بود. نوع نثر و شخصیت‌هایی که نویسنده برای روایت این داستان اختیار کرده، متناسب با مخاطب نوجوان است. اما مانند برخی احکام شرعی که طرح عریان آن‌ها خود می‌تواند مزید بر علت باشد، نوع روایت این داستان برای مخاطب نوجوان نیز بیش از آنکه حرمت تن را گوشزد کند، «شاخک تیز کن» است. یعنی درونمایه اخلاقی آن در غبار صحنه‌پردازی محرک آن رنگ باخته است. از این رو با در نظر گرفتن اصل هم‌ذات پنداری، اگر مخاطب داستان دختر معصومی است که زمینه فریب خوردن با چند تکه کاکائو را دارد، نوع روایت نیز باید متناسب این گروه سنی در‌نظر گرفته شود. (به عنوان توجه نویسنده محترم را جلب می‌کنم به مجموعه مطالب مشابهی که در سال تحصیلی 96-1395 در مجله رشد نو‌آموز به قلم آقای علیرضا متولی نگاشته شده‌اند.)
2. نویسنده سعی کرده است از تکنیک فلش فوروارد بهره بگیرد. لذا داستان را با ماجرای فریب شروع کرده و در اواسط داستان موضوع رفتن به خانه مادر‌بزرگ(مامان عزیز) را مطرح کرده است و در انتها دوباره به ماجرای فریب پرداخته است. اما این نقاط عطف چنان به هم چسبیده و نزدیک هستند که ممکن است خواننده را سر‌در‌گم کند. مثلاً در جایی که فلش فوروارد تمام می‌شود، آمده است: «صداى فرشاد توى گوشش بود، به هيچ كس هيچى نمى گى، اگه بگى، به همه مى گم، بعد مامان عزيز و عمو تو رو تنبيه مى كنن. نرگس دستهايش را مشت كرد و به كبوترى كه توى دهان جوجه اش غذا مى گذاشت نگاه كرد: مامان كى از مسافرت برمى گرده؟...»
3. به نظر می‌رسد صحنه مربوط به خانه مادر بزرگ که در آن نرگس برای گرفتن کاکائو به مامان عزیز التماس می‌کند، جای کار دارد، چون همان‌جا و ظاهراً در حضور مادر‌بزرگ، فرشاد به نرگس می‌گوید که اگر کاکائو می‌خواهی به زیر‌زمین برو. اما منطق داستان ایجاب می‌کند که این حرف را دور از چشم دیگران به نرگس گفته باشد.
در مجموع، ضمن احترام به نثر صمیمی و جذاب نویسنده محترم، پیشنهاد می‌شود در خصوص مخاطب‌شناسی اثر و چیدمان صحنه‌ها و پیرنگ داستان کمی بیشتر تأمل نمایند. مثلا داستان می‌تواند از صحنه تب کردن نرگس شروع شود و فلش‌بک بخورد.

منتقد : حبیب یوسف‌زاده




دیدگاه ها - ۱
شکوفه عمویی تبریزی » دوشنبه 03 مهر 1396
با سلام خدمت آقاى يوسف زاده بسيار سپاس گزارم . حتماً از نكات ارزشمندى كه شما ذكر كرديد كمال استفاده را خواهم برد و سعى مى كنم با كمك شما و ديگر دوستان بتوانم پله هاى ترقى را يكى بعد از ديگرى بالا بروم . به اميد أن روز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.