شخصیت‌پردازی؛خاکستریِ رو به روشنایی! / کیوان ‌سلحشوری‌ مهر



یک شخصیت سالم و مؤثر چه ویژگی‌هایی می‌تواند داشته باشد؟ آیا فقط بایستی حفظ ظاهر کند (لباس و تکیه‌کلام‌های از پیش تعریف شده و...) و رفتارهای جسورانۀ آن‌چنانی مرتکب بشود که همگان محو اقتدارش بشوند یا برود به سراغ ترفندِ کهنِ لبخندی بر لب و خنجری...؟

اول از همه برویم به سراغ بحث شیرین شخصیت‌پردازی مستقیم، آن هم به مدد تیپ‌سازی‌های به شدت نخ‌نما شده! مثلاً مطابق یک‌سری الگوی از پیش تعریف شده، یک سرمایه‌دار (از نوع بدش!) چگونه تیپی دارد که شخصیتش را مشخص‌ می‌کند؟ شکمی به شدت برآمده دارد تا حدی که دکمه‌های کُتش در حال از هم گسیختن است؟ کلاه سیلندری براقی روی سرش است؟ در حال به دندان کشیدن یک ران بریان‌شده است؟ حالا اگر این کاراکتر فربه نباشد و چهرۀ مهربانی هم داشته باشد، آن وقت دیگر آدم بدی نیست؟

راستی انسان‌های جسور و درستکار در داستان چگونه تیپی دارند؟ خوش‌قیافه و ورزشکار هستند؟ همیشه در حال کمک کردن به دیگران هستند؟ همیشه فرد فرتوتی را به سمت دیگر خیابان می‌برند؟

در واقع دوستانی که از این گونه قالب‌های پیش‌ساخته، برای معرفی کاراکترهای داستانی خود بهره می‌برند، ضرب‌المثل کهن را تا حدی واژگونه تعریف می‌کنند (خنجری بر لب و لبخندی در مشت!)، تصور کنید که اگر قرار باشد، شخصیت خلق‌شده از جهان داستان پا به بیرون بگذارد و مانند انسانی واقعی عمل کند (شخصیت‌های داستانیِ باورپذیر هم می‌توانند، خشم، شادی، انتقام و... را تجربه کنند)، بعد هم با چهره‌ای برافروخته و بی‌هیچ نقشه‌ای، مستقیماً به سراغ انتقام‌گیری شخصی خودش برود، به نظر شما چه اتفاقی رُخ می‌دهد؟ احتمالاً یا آدم‌بدها فرار می‌کنند و یا تدبیری برای نابودی قهرمان می‌اندیشند.

حالا اگر که از این مقولۀ شیرین تیپ قالبی هم بگذریم، می‌رسیم به شخصیت‌پردازی مستقیم که برخی در داستان‌شان اصلاً ویژگی‌های کاراکترها را به ما نشان نمی‌دهند؛ بلکه به ما خبر می‌دهند! (کامبیز مرد ظالم وبی‌رحمی بود که...و کامران با شجاعت از جایش بلند شد و به کامبیز گفت...)، راستی، با شجاعت بلند شدن چه شکلی است؟ (نفسش از شدت خشم به شماره افتاده و صورتش هم به شدت برافروخته شده بود، به سرعت بلند شد و با چشمانی از حدقه بیرون‌زده، به کامبیز خیره شد، با صدایی که به شدت می‌لرزید، گفت...)، ببینید، احاطه بر این صحنۀ فرضی با شیوۀ اخباری‌نوشتن به راحتی از دست می‌رفت، پس چه کاری نیکوتر از حرکت‌نویسی!

بیایید تا اندکی هم به شیوۀ شخصیت‌پردازی در راویِ اول‌شخص بپردازیم، به طور مثال شخصیت خالد در رمان «همسایه‌ها»ی احمد محمود. پسری که در در خانه‌ای پر از تک‌اتاق‌های اجاره‌ای و در فقر مطلق زندگی می‌کند و اسیر جامعۀ پیرامون و پدر خوش‌خیالش است. رمان روایت‌گر تلخ زندگی آدم‌های طبقۀ زیرین جامعه، در دوران پرالتهاب ملی‌شدن صنعت نفت است.

همان‌طور که رمان سطر به سطر و صفحه ‌به صفحه پیش می‌رود، ما شاهد شکل‌گیری و پویایی شخصیت خالد هستیم که گاه چنان در مسیر تباهی می‌لغزد که دیگر امیدی به رستگاریش نیست و گاه چنان احساس کُشندۀ ندامت به سراغش می‌رود که... و در یک سیر منطقی روایی از نوجوانی منفعل (مطابق فضاسازی خارق‌العادۀ نویسنده -در زیست‌بوم خشنی که خالد در آن رشد می‌کند- خطوط قرمز اخلاقی، منطبق با منافع خودخواهانه و شخصی افراد، مدام در حال جابجابی هستند) به شخصیتی عمل‌گرا تبدیل می‌شود و در بازی سخت و نفس‌گیرِ سرنوشت، دست به از خودگذشتگی باورپذیری می‌زند.

شخصیت ایستا هم یکی دیگر از شیوه‌های شخصیت‌پردازی است (شخصیتی که در روند داستان دچار تغییر محسوسی نمی‌شود/ عناصر داستان)، خوب سئوال این است که آیا یک شخصیت ایستا برای داستان‌نویسی مضر است؟ بنده چنین تصور نمی‌کنم، به همین دلیل نقبی می‌زنم به شخصیت شانسی گاردینر در کتاب حضور/یرزی کازینسکی؛ شخصیتی ایستا که خودش اصلاً تغییری نمی‌کند (چه به لحاظ تربیتی -و چه محیطی که در بیشتر عمرش در آن‌جا ایزوله شده- ذهنیتی پیشرفته‌تر از یک گیاه ندارد!) اما آن قدرشخصیتش ملموس و باورپذیر نوشته شده که ما تا آخر کار با او همراه و شاهد موفقیت‌های محیرالعقول وی در سیاست و تأثیرات او در دورۀ جنگ سرد می‌شویم!

یا می‌توانیم به شخصیت تغییرناپذیر، جذاب، فراموش‌نشدی و در عین حال تأسف‌بارِ آبلوموف (ایشان هم بسیار فربه بودند، هم غذای اشرافی می‌خوردند و اصلاً هم آدم بدی نبودند!) ایوان الکساندرویچ گنچاروف اشاره کنیم که حتی پا را از جهان نویسندگی فراتر گذاشته است (سندروم آبلمویسم با توجه به همین رمان مشهور روسی نام‌گذاری شده است).

بد نیست نگاهی گذرا هم به کاراکتر اصلیِ رمان کوتاه «خداحافظ آقای چیپس» جیمز هیلتون داشته باشیم، پیرمرد لجوجی که تصور عمومی بر این بود که حتی مرگ هم حریفش نمی‌شود! کسی که آنقدر پیر بود که همه فکر می‌کردند، هرگز ازدواج نکرده است و تنها شاهدین زندگی مشترکش سال‌ها قبل، از طریق جنگ یا کهولت جان سپرده بودند.

آقای چیپس شخصیتی است که به واسطۀ لجاجتی ذاتی با سرعتی لاک‌پشت‌وار حرکت می‌کند (آنقدر آهسته که خواننده از خودش می‌پرسد، آیا ردای مندرس استاد، خزه هم بسته است؟!) و البته با گریزهای موفقیت‌آمیزی که هیلتون به گذشتۀ این پیرمرد دوست‌داشتنی می‌زند، می‌بینیم که در دورۀ ازدواج با کاترینِ مهربان و عمل‌گرا (پس سایر شخصیت‌های داستانی هم می‌توانند چنان نقشی در داستان ایفا کنند که تا حدی تعیین‌کنندۀ سرانجام روایت باشند) این پیرپسر بداخلاق به مرور تغییر می‌کند و حتی پس از مرگ کاترین هم انسانی وارسته‌تر، اندوهگین‌تر و البته مهربان‌تر می‌شود :« پسرۀ گردن گلفت! مگر روز مرگم او را ببخشم! اما شرط می‌بندم که اگر کاترین بود، او را می‌بخشید!».

و یا به اتفاق تکرارناپذیرِ «تیستو سبزانگشتی» موریس دروئون اشاره کنیم (به باور بنده این داستان شگفت‌انگیز، نه فقط برای کودکان که در اصل برای عاقبت‌بخیری کودکِ درون ما بزرگسالان نوشته شده است)؛ پسرکی از خانواده‌ای متمول (ولی اصلاً به این دلیل، کودک خودخواهی نیست) که در طی ماجراهایی (خواب‌آلودگی در سر کلاس و...) و به یاری شخصیت ایستا اما تأثیرگذارِ «سبیلو»ی باغبان و با رویاندن گل و گیاه در بیمارستان، محله فقیرنشینان و... به جنگِ ناملایمات زندگی می‌رود و حتی از وقوع جنگی که خانوادۀ خودش هم از آن نفع می‌برد، جلوگیری می‌کند.

در واقع تمامی شخصیت‌های درون کتاب، آقای پدر، ترونادیس بداخلاق‌ ولی مهربان و...کم یا زیاد مبتلا به تغییر و ارتقاء اخلاقی (به دور از هرگونه شعارزدگی) می‌شوند. حتی موریس درئون از شخصیت‌‌نویسی برای «ژیمناستیک» اسب محبوب و محرم رازهای تیستو صرف‌نظر نمی‌کند که به دانایی شگرفی دست پیدا می‌کند و جملۀ پایانی خودش را می‌نویسد: «تیستو یک فرشته بود».

غرض از این عرایض فقط این بود که به هنگام نوشتن شخصیت‌های داستانی، آن‌ها را واقعاً داستانی و باورپذیر بنویسیم، از عمل‌گرایی و رفتارشناسی بهره بگیریم و مستقیماً مانند جارچیان ایام کهن، دست به اعلامِ القاب و عناوین نزنیم و از افراط‌نویسی مغایر با ذاتِ تعریف‌شدۀ کاراکترها پرهیز کنیم.

لطفاً بیایید تا تمرین مختصری را با هم بنویسیم، در ابتدا دو کاراکتر متعارض با یکدیگر را بدون این که اسمی داشته باشند، انتخاب کنیم (برخی از دوستان می‌خواهند که فقط با انتخاب اسامی، کاراکترهای خود را مثبت یا منفی معرفی کنند) بعد هم برایشان عادات و رفتار و حتی تکیه‌کلام (البته بایستی مراقب بود که به دام تکیه‌کلام‌نویسی، بجای شخصیت‌نویسی نیفتیم) بنویسیم. برای شناسایی هر یک از دو کاراکتر هم از فیزیک بدنی و تیپ‌‌نویسی (استفادۀ تلفیقی از تیپ و نه فقط استفادۀ صِرف از آن) بهره ببریم. در پایان هم دیالوگ‌ها و رفتارهای هر یک را با دیگری عوض کنیم و ببینیم که چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر هیچ تغییری رُخ نداد، پس کاراکترها هنوز دچار بحران شخصیت‌نویسی هستند، پس آن قدر دست به ترمیم و تغییر بزنیم تا بالاخره رفع مشکل بشود.

اصلاً قرار نیست که شخصیت مثبت ما هیچ اشکالی نداشته باشد و مرتکب کوچکترین اشتباهی نشود، ما که بیوگرافی‌نویس نیستیم. شخصیت اصلی در داستان می‌تواند، هم رو به اعتلا باشد، هم مثل یک انسان فانی عمل کند و به همین دلیل است که مدام به خاکستری بودن شخصیت‌ها اشاره می‌شود؛ حالا اگر قبولش برای برخی از دوستان پایبند به قهرمان‌نویسیِ اخباری، اندکی سخت است، بنده هم اندکی کوتاه می‌آیم و عرض می‌کنم که خاکستریِ رو به روشنایی!

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت