انواع نقد/ آیا آموختن نظریه‌های نقادانه به زحمتش می‌ارزد؟ / دکتر مریم اسحاقی



 

به نظر میرسد برای فهم روشن بعضی چیزها باید میدان دیدمان را محدود کنیم تا عناصر معینی برجسته شوند و دستهای دیگر حذف شوند. برای خواندن متن دیدگاههای متکثر لازم است و شناخت نقدهای مختلف و روش شناسی نقدها به ما کمک میکند تا همانند یک نظریهپرداز از زوایای مختلف به ادبیات بنگریم و از سلیقهی شخصی در نقد داستان بپرهیزیم. در این یادداشت نگاهی گذرا به پارهای از انواع نقد داریم.

1.نقد روانشناختی

مسلماً اگر روانکاوی میتواند در درکِ بهترِ رفتارهای بشر به ما کمک کند، پس حتماً در فهم متون ادبی که راجع به رفتار بشریاند نیز به ما کمک میکنند. گرچه فروید بنیانگذار نقد روانکاوانه است. اما این نوع نقد مدام بسط و گسترش یافت و یونگ زمینه ی روانشناسی تحلیلی را بنیان گذاشت. از دیدگاه فروید «تار و پود ادبیات را تعارضات حل نشدهای تشکیل میدهند و اثر ادبی نمودِ بیرونی ذهن ناخودآگاه نویسنده است. بنابراین با اثر ادبی باید همانند یک رویا برخورد کرد.» شالودهی نقد روانکاوانه این فرض فروید است که تمامی هنرمندان، از جمله نویسندگان روانرنجورند. با این حال، هنرمند برخلاف اکثر روانرنجوران دیگر، با یافتن راه بازگشت به سلامت عقلانی و انسجام روانی در عملِ آفرینش هنری، از دام بسیاری از جلوههای بیرونی و پیامدهای روانرنجوری میگریزد. به عقیدهی فروید انگیزهی اصلی یک نویسنده از نوشتن هر داستانی، ارضای میلی نهفته یا آرزویی منع شده است که احتمالا در دوران کودکی نویسنده شکل گرفته و بیدرنگ سرکوب و در ضمیر ناخودآگاه انباشته شده است. خود نویسنده هم موجودی است پیچیده و حساس و عصبی. نویسنده باید روان انسان را بشناسد و بداند واکنش های شدید روانی انسان با جریان آرام زندگی روزمره در تضاد است. این گونه واکنش‌‌ها معمولا یکباره به وجود نمی‌آیند، بلکه دنباله‌ی تحولاتی کند و تدریجی هستند. یک سری از نظریه‌پردازها معتقدند کل متن‌های دنیا، روان‌شناختی است، یعنی هیچ داستانی نیست که روان شناسی نباشد. هر داستان وضعیت بشر را در جهان بررسی می کند، پس به بشر می پردازد و هر چه به بشر بپردازد، درون بشر را مورد توجه قرار می دهد و به نوعی روانشناسی است. به تعبیری نقد روانشناختی وسیعترین نوع نقد است و به دو گروه تقسیم می شود:

روانشناسی رفتاری: داستانهایی که از حرکات شخصیتها پی به روان آنها میبریم و با نمایش حرکات و کنش ها و رفتار شخصیت، حالتهای درونی و روانی شخصیت نمایان میشود.

روانشناسی ذهنی: در این نوع داستانها نویسنده درون ذهن شخصیت میرود. نمونهی بارز آن راسکولنیکوف در رمان جنایت و مکافات است. یا میتواند به صورت تک گفتار باشد که نمونهاش رمان عقاید یک دلقک است.

بنابراین، هر متن ادبی که رفتار انسان را به درستی توصیف میکند یا محصول ضمیر ناخودآگاه نویسنده است، اصول روانکاوی را نیز دربرخواهد گرفت، چه نویسنده هنگام نگارش اثر به آن اصول واقف باشد و چه نباشد.

2. نقد جامعهشناختی:

مهمترین کار این گروه قرار دادن اثر هنری در فضای اجتماعی و تعریف روابط بین این دو است. از نظر لوسین گُلدمن هر متنی بیانگر آراء و گرایشها و آمال گروه اجتماعی معین است. نویسندهی یک متن فرد نیست، بلکه گروهی اجتماعی است.

3. نقد فرمالیستی:

در این نوع نقد به آرایه ها و فرم کار بیشتر توجه میشود. توجه به شکل، اساس نقد قرار میگیرد. هر اثر هنری یک فرم دارد. در ادبیات داستانی فن روایت، لحن و شخصیتپردازی، فرآیندهای ذهنی، کنش های داستانی و نماد و تصویر و دیالوگها و اندیشهها عناصری هستند که با هم کار میکنند و از رمان یک اثر فرمال میسازند.

4. نقد اسطورهشناختی:

در این روش منتقد سعی دارد صور مثالی یا کهنالگوهای متجلی شده در اثر را دریابد. بُنمایهای از اسطوره در اثر مییابد یا بر اساس کهن الگوهای جمعی به شخصیتپردازی داستان را نقد میکند. کهنالگوهای شخصیت را میشناسد مثلاً هرمس، آپولو، دیونیزوس، آتنا، آرتمیس و آفرودیت و هفاستئوس و... سپس به بررسی شخصیتها بر اساس کهنالگوی جمعی میپردازد و چگونگی تغییر و استحالهی کهن الگو را در سیر داستان بررسی میکند.

5. نقد اخلاقی:

قدیمی‌ترین نوع نقد است. منتقدان این شیوه به تاثیرات اخلاقی اثر توجه می‌کنند. به پیروان این نوع نقد انسان‌گرا می‌گویند. این‌‌ها ادبیات را فرایندی می‌دانند که باید در زندگی و روحیات بشر تاثیر بگذارد. در این نوع نقد، به انعکاس اخلاقیات در داستان خیلی توجه می‌کنند.

6. نقد سیاسی:

این نقد تحلیل متن را با مطالعهی زمینههای سیاسی و اجتماعی درهممیآمیزد. ادبیات مانند شیئی نیست که در قلمرویی بیزمان و زیباشناختی وجود داشته باشد و منفعلانه مورد تعمق قرار گیرد، بلکه همانند تمام مظاهر فرهنگ، محصول شرایط اجتماعی_اقتصادی و در نتیجه محصول وضعیت ایدئولوژیک زمان و مکانی است که در آن به تحریر در آمده است. حال چه نویسنده چنین قصدی داشته باشد و چه نداشته باشد. مارکسیستها بر این اعتقادند که نویسندگان ناگزیر آثاری را خلق میکنند که مبین گونهای از ایدئولوژی است. زیرا انسان نیز محصول محیط است. در این نوع نقد معتقدند هر نوع متنی، بعدی سیاسی دارد. متن از طریق آنچه میگوید یا از طریق آنچه نمیگوید نسبت به مسائل اجتماعی موضع میگیرد. یعنی هم نقد سیاسی و هم نقد جامعهشناختی کاربرد ایدئولوژیک دارند. جالب این که فقط محتوای اثر هنری نیست که ایدئولوژی را منتقل میکند، بلکه شکل اثر نیز چنین میکند.

7. نقد هرمنوتیک:

نوعی نقد تاویلگرایانه است که به چگونگی ادراک و فهم متن توجه میشود. در این نوع نقد به زمان و مکان خواندن توجه بسیار میشود. محور این نوع نقد (معنا چیست) است.

8. نقد فمینیستی:

این نوع نقد میکوشد نشان دهد جامعهی مردسالار بر چه ساز و کارهایی استوار است . در این نوع نقد به بررسی آثار زنان و نیز ارزیابی ادبیات و هنر از دیدگاه زنان میپردازند. هدف نقد فمینیستی اساساً سیاسی است. با این حال بسیاری از فمینیستها از نظریهی روانکاوی و سایر نظریهها استفاده میکنند، زیرا برخی از جنبههای این نظریه‌‌ها را برای بررسی مسائل مربوط به تجربههای زنان سودمند میدانند مثلاً میتوان از روانکاوی برای کمک به فهم تاثیرهای روانیِ مردسالاری و نیز این که زنان و مردان چرا و به چه نحو آن را درونی میکنند، سود جست.

9. نقد ساختارگرایی:

از یاد نبریم که ادبیات، هنری کلامی است. متون ادبی از زبان به وجود میآیند. بنابریان ارتباط ادبیات با ساختار کلان، یعنی زبان ارتباطی بسیار مستقیم است. ریشهی ساختارگرایی، مردمشناسی و زبانشناسی است. در این نقد به چگونگی ایجاد معنا توجه میشود نه چیستی معنا. در روایتشناسی ساختارگرا به اجزاء روایی متن توجه میشود. ساختارگرایان اعتقاد دارند که ساختارهایی را که ما در ادبیات، مثل هر چیز دیگری، ادراک میکنیم، فرافکنیهای ساختارهای ذهن انسان هستند.

10. نقد خوانندهمحور:

نقش خواننده در تفسیر و تاویل متون توجه ویژهای میشود. در این نوع نقد خواننده مفسر نهایی متن به حساب میآید. خوانندگان فعالانه معنا را میسازند و خوانندگان متفاوت میتوانند متن واحدی را به شکلهایی کاملاً متفاوت قرائت کنند. دانشی که در فاصلهی قرائت اول و دوم از متن کسب میکنیم، تجارب شخصی، حس و حالی که در برخورد با متن داریم، همه و همه میتوانند در ایجاد معانی مختلف از متنی واحد دست داشته باشند.

11. نقد مطالعات فرهنگی:

از نظر پژوهشگران مطالعات فرهنگی، دایرهی شمول متون فرهنگی بسیار گسترده است و رفتارهای روزمره، آئینها، گروههای اجتماعی، انواع ادبی و شکلهای مختلف رسانههای جمعی را در برمیگیرد. در این نوع نقد فرهنگ را دلالتگرا میدانند و ادبیات را هم نشانهای فرهنگی چون دیگر نشانهها به حساب میآورند. هر نشانهای در متن دلالتگراست. فیلمهایی که شخصیت نگاه میکند. کتابهایی که میخواند. همه به شکل وسیعی فرهنگ آن جامعه را بازتاب میدهند. به تعبیری میتوان گفت که مفهوم ادبیات در مقولهی همهشمولترِ فرهنگ ادغام شده است و نقد ادبی در زمانهی ما با هدف گستردهترِ نقد فرهنگ انجام میشود.

 

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.