خیره شدن به چشمان جهانی بیرون از متن / آناهیتا آروان



 

 

«برای هر کسی که قصد نوشتن دارد، اندیشیدن به جنسیت مهلک است»[اتاقی از آن خود/ ویرجینیا وولف]

یکی از درست‌ترین و انسانی‌ترین مسائلی که وولف به کشف آن رسیده و مطرح کرده همین است. اگر دوران پر‌نوسان نهضت فمینیسم را به همان سه دورۀ معروف تقسیم کنیم، وولف در موج نخست آن قرار می‌گیرد. تصور کنید سال‌های 1928 و 1929 اروپا را. چند سالیست که قانون بعد از کش و قوس‌های بسیار ، بالاخره به زنان حق رأی داده و این خبر مسرت‌بخش به همراه ارثیۀ عمه‌ای که مرده، به وولف رسیده است. حالا این زن هنرمند نویسنده در دهۀ سوم قرن بیستم، در سایۀ فراغتی که استطاعت مالی برایش به ارمغان آورده است، دارد به شرایط خلق اثر هنری برای یک زن می‌اندیشد؛ البته هرگز نباید تصور شود که آنچه در آن مقالۀ پر سر و صدا می‌گوید از سر شکم‌سیری و بی‌دردی‌ست بلکه به عکس، آنقدر هوشمندی دارد که تقریبا هرآنچه در آن متن نسبتا مفصل مطرح کرده درست است؛ نه اینکه قابل بحث نیست؛ بلکه می‌توان گفت به درستی و با تجزیه تحلیل و بر اساس منابع در دسترس زمانه‌اش به همۀ آن نتایج رسیده است. وولف در پایان همان مقالۀ مشهور با نبوغی خارق العاده و تحسین‌برانگیز درمی‌یابد که نویسنده برای اینکه از هلاک خودش جلوگیری کند و برای اینکه بتواند جلوی سقوط آثارش را بگیرد، باید دوگانه‌اندیش باشد. «زیرا هر آنچه که با ذهنی تعصب‌آمیز نوشته شود، محکوم به فناست. قادر به باروری نیست.» به این معنی که فرقی نمی‌کند نویسنده مرد باشد یا زن، تا زمانی که در ذهن نویسنده توافقی انسانی میان هر دو جنس زن و مرد صورت نپذیرد، اثری شفاف و بدون تعصب شکل نمی‌گیرد. آن پاراگراف، درخشان‌ترین پاراگراف مقاله است؛ و مسأله این است که اغلب سینه‌چاک‌های نهضت فمینیسم در سال‌های بعد زیر علم ویرجینیا‌وولف و تعداد دیگری از زنان هنرمند سینه زدند بی‌آنکه به این نقطۀ صفر طلایی اشاره‌ای بی‌غرض و علمی داشته باشند. تنها عدۀ انگشت‌شماری از زنان نظریه‌پرداز و منتقد به این اصل رسیده بودند. «لیندا ناکلین» یکی از آنها بود. ناکلین یکی از بزرگترین منتقدان هنری و اتفاقا فمینیست موج دوم، در سال 1971 مقالۀ معروف «چرا تاکنون زن هنرمند بزرگی وجود نداشته است؟» را منتشر کرد. «ناکلین هم از همان دهۀ 1970 فمنیسم‌های ذات‌گرا را رد می‌کند و فمینیسم را به عنوان نوعی عدسی در نظر می‌گیرد که از رهگذر آن می‌تواند مسائل تاریخ هنر را مورد مشاهده و پژوهش قرار دهد.». (ناکلین، 1394: ص12*) وولف دهه‌ها پیش از ناکلین و در همان مقاله که شرحش گذشت، گفته بود که وضع برای نویسنده زن به مراتب بی دردسر‌تر بوده تا برای نقاش زن و یا هنر‌پیشه زن و یا موسیقی‌دان زن؛ بنابراین می‌توان گفت مقالۀ ناکلین، روی دیگر سکه‌ای‌ست که پیش‌تر ویرجینیا‌وولف از زیر خاک بیرون کشیده و به ما نشان داده است. کدام موجود در طول تاریخ به اندازۀ زن، این همه پتانسیل دراماتیک را یکجا در خودش جمع کرده است که بتوان از هر سطر رنج و رویاهای او قصه‌ای تازه ساز کرد؟ بی گمان هیچ موجود دیگری جز خود او از چنین خاصیتی برخوردار نیست. حالا پس از سپری کردن سه موج بزرگ از این جنبش عظیم، زمانی که نزدیک به یک قرن از ابتدایی‌ترین جنبش‌های این نهضت تأثیرگذار می‌گذرد، یکی از اساسی‌ترین پرسش‌های قابل طرح این است که آیا زمان آسیب‌شناسی فرا نرسیده است؟ آیا زمانش فرا نرسیده تا ببینیم در آثاری که پس از همه سرآمدان بزرگ موج اول تا سوم شکل گرفته‌اند، کدام آثار انتظار آغازگران و مدعیان بزرگ این جنبش را برآورده کرده‌اند؟ باید ببینیم کدام آثار ماندگار با اتکا به دیدگاه عمیق انسانی و فارغ از تعصب نادرست جنسیتی به زن پرداخته‌ و شکل گرفته‌اند و احیانا در کجا و درکدام بخش‌ها راه را به خطا رفته‌ایم؟ و لازم است که تمامی آثار با توجه به دسته‌بندی روشنی مورد ارزیابی قرار بگیرند. الف- آثاری که زنان هنرمند خالق آن‌ها بوده‌اند فارغ از اینکه زن در محوریت اثر وجود داشته باشد یا وجود نداشته باشد. ب- آثاری که زن‌ها آن را خلق کرده‌اند و زن هم در مرکز اثر قرار گرفته است. ج- آثاری که مردان هنرمند خلق کرده‌اند اما زنان را در آن آثار مورد توجه قرار داده‌اند. حالا دایرۀ مکان و زمان را چنان که معمول است تنگ و تنگ‌تر می‌کنیم. در ایران و در ادبیات داستانی معاصر ما، کدام آثار از میان این سه دسته، آثار موفق‌تری بوده‌اند؟ در کجا و در کدام آثار راه را به اشتباه رفته‌ایم و دچار بدفهمی شده‌ایم؟ روشن است که در هر سه گروه موفقیت‌هایی داشته‌ایم و البته ناکامی‌هایی. متأسفم بگویم گاه ناکامی‌ها آنچنان توی چشم می‌زنند که کار صورت گرفته مصداق بارز سرنا را از سر گشادش زدن است. گاهی هم شاید از سر دلسوزی هر چه نالیده‌اند وضع وخیم‌تر شده است و « از قضا سرکنگبین صفرا فزوده» است. مسأله فقط به ادبیات داستانی ختم نمی‌شود. نمونه در دسترس‌تر فیلم‌هایی هستند که با هزینه‌های گزاف ساخته و راحت‌تر فروخته می‌شوند. آثاری که در ظاهر فریبندۀ دلسوزی بر زن و نمایش زخم‌هایش، فردیت او را سلاخی کرده‌اند. چون دمل، زمانی سر باز می‌کند که صدای اصلی متن کنار می‌رود و صداهای پنهان آشکار می‌گردند. زمانی که به گفتۀ دریدا گفته‌ها از پیش چشم مخاطب برداشته می‌شوند تا ناگفته‌ها شنیده شوند؛ آنوقت رساترین صدای پنهان متن چیزی جز این نیست که تو هنوز هم میشی هستی میان گله‌ای گرگ و به شبان نیاز داری. اینکه خوشبختی تو در تنهایی تمام نمی‌شود ناقص می‌ماند. نمونه‌اش را خودتان خواهید یافت. اما گذشته از همۀ فراز و فرودها، عمیق‌ترین مفهومی که نهضت فمینیسم به دیدگاه انسانی بشر هدیه کرد این بود که زن را در اثر هنری، از زیر تیغ نگاه سلطه‌گر تماشاچی بیرون کشید. به این معنی که معمولا آنکه خیره نگاه می‌کرد، نسبت به آنکه به او نگاه می‌شد، نگاه سلطه‌گرانه‌ای داشت و آنکه به او نگریسته می‌شد کاری نمی‌توانست بکند جز اینکه در انقباض روحی و جسمی خود مچاله شود تا زمان مشاهدۀ کشندۀ یکطرفه به پایان برسد اما یک‌دفعه این معادله تغییر کرد. زن سرش را به آرامی چرخاند و به مخاطب خیره شد. فکر می‌کنم این بزرگترین اتفاقی‌ست که بعد از نهضت فمینیسم در آثار ادبی و هنری رخ داده است. زنی که قرن‌ها در مرکز تابلو آرام و خمود ایستاده یا نشسته بود، سرش را به سمت تماشاگرش چرخاند. قطعا معجزه‌ای اتفاق افتاده بود. تابلوی ناهار در چمنزار «مانه» را به خاطر دارید؟ زن برای نخستین بار از قاب تابلو به چشم‌های تماشاگرش خیره شده است. این نگاه خیره چنان هولناک است که جامعۀ هنری پاریس 1863 را می‌لرزاند. مانه سر زن را رو به تماشاگر می‌چرخاند تا به همان اندازه که نگریسته می‌شود نگاه کند. تا مخاطب را به چالش بکشد یا اصلا او را به مبارزه دعوت کند. از نظر من در نمونه‌هایی از ادبیات داستانی بعد از نهضت فمینیسم چیزی نظیر همان معجزه اتفاق افتاد. کافی‌ست هر اثر داستانی موفق را قابی در نظر بگیرید و تصور کنید هر زنی که در آن ایستاده سرش را رو به مخاطب بگرداند. مثلا خانم دالاوی سرش را رو به مخاطب می‌گرداند، زری در سووشون سرش را رو به ما می‌چرخاند، مارال در کلیدر با سربند سرخش به چشم‌های ما خیره می‌شود و همین‌طور ادامه بدهید. چقدردلم می‌خواهد بدانم و ببینم چند زن دیگر از جهان متن، صاف و بی‌پروا به چشم‌های جهان خارج از متن، خیره خواهند شد.

 

*ناکلین، لیندا. (1394). بدن تکه تکه شده: قطعه به مثابه استعاره‌ای از مدرنیته، مترجم: مجید اخگر، چاپ سوم، تهران: انتشارات حرفه هنرمند

 

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۳
امید قریب » چهارشنبه 05 تیر 1398
خانم آروان عزیز، مقاله‌ی خوب شما نکته‌ی درستی را بیان می‌کند، بنده تمایلی به عقاید فیمنیست‌ها ندارم با آنکه فلسفه ی پشت فیمنسیم را دوست دارم، ای کاش امروزه که ابزار بیان و ارائه در اختیار اغلب مردم هست، از نگاه جنسیتی فراتر برویم و به انسان نگاه کنیم، این موضوع برای کسانی که خالق هنر هستند ضروری است، هنرمند تنها زمانی موفق خواهد بود که فارغ از جنسیت،نژاد، مذهب وعقیده به انسان بپردازد.
آناهیتا آروان » یکشنبه 19 خرداد 1398
سلام. از لطف و توجه شما سپاسگزارم.
مهری حیدرزاده » شنبه 18 خرداد 1398
خانم آروان گرامی .سلام. در جلسات بنیاد دیدمتان. از نگاه جالب تان به داستان هایم بهره گرفتم و اینک این مقاله و جمله ی تاثیر گذار" زن برای نخستین بار از قاب تابلو به چشم‌های تماشاگرش خیره شده است" . رُمان های خودم را مرور کردم با حسی نو و نگاهی نو . لبخندی زدم. آری قهرمانان زن داستان های من هم از قاب تابلو به خواننده اش خیره شده است و طالب نگاهی انسانی است به هر دو جنس! از درس گرانبهای امروز در " به علاوه نقد" سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت