گابریل‌گارسیا مارکز و شگردهایی به همین راحتی! / کیوان‌ سلحشوری‌ مهر



خوب چه اشکالی دارد که یک برنده نوبل ادبی 1982 بتواند با شگردهایی راحت و در دسترس (آن‌قدر در دسترس که از دید سایر دوستان به دور مانده) بیاید و آثارش را بنویسد. احتمالاً با چنین ادعایی هر نویسنده‌ای سر خود را به باد می‌دهد، اما احیاناً اگر این مطلب به نوعی نقل قول از مرحوم مارکز باشد، آن‌وقت عاقبت نویسندۀ نامدار چه می‌شود؟ به طور مثال برای خروج رمدیوس از داستان، در صدسال‌تنهایی، که موجب نوبل بردن این اعجوبه تخیل ‌و واقعیت شد، نویسنده واقعاً مانده بود که برای چنین شخصیتی چگونه عاقبتی رقم بزند (همان‌طور که ملاحظه می‌کنید، در هر حال باب عاقبت افراد همچنان مفتوح است). در نهایت وقتی که ذهن مارکز دغدغه‌مند انواع اتفاقات محیرالعقول و جذاب اما غیرمرتبط با وضعیت شخصیت و فضای داستانی بود (پس رعایت این دو گزینه برای نوشتن اثر از واجبات است)، متوجه بانوی همسایه می‌شود (مطابق اعترافات صادقانه‌اش، استاد از این گونه توجهات به مسائل پیرامون بسیار داشته است) که مشغول لباس آویزان کردن در حیاط خانه‌اش بوده که به یک‌باره باد شدیدی آمده و ملافه بانو را با خود می‌برد و بنگ! مشکل رمدیوس در صدسال‌تنهایی یک‌بار و برای همیشه حل می‌شود.

در واقع اگر بخواهیم اکثر آثار مارکز را در یک نگاه گذرا هم شده در نظر بگیریم، به طور مسلم استاد به ذات مسلم رئالیسم‌جادویی به خوبی پایبند بوده است؛ البته منظورم رعایت بوم‌گرایی و در پستوی تخیل به دغدغه‌های روز آمریکای‌لاتین پرداختن نیست (گرچه از این دو میخ‌ چادر مهم، در آثار نویسند‌گانی از این دست، در خطۀ جغرافیایی ژنرال‌های زودگذر و گسترۀ سیری‌ناپذیر باورهای عجیب‌وغریب منطقه‌ای، نمی‌توان صرف‌نظر کرد) بلکه اشاره این مرقومه‌نویس به درخدمت‌بودن تخیل‌جادویی جهت ارائه واقعیتی قابل درک و کشف ماست و بس (لطفاً در نظر بگیرید که اساساً مخاطب از ارائۀ به شدت پیچیده و معماوار واقعیت در داستان رئالیستی هم چندان دل‌ خوشی ندارد، چه برسد به رئالیسم جادویی که لذت شراکت مخاطب در مکاشفه به حد اعلای خود می‌رسد).

دوباره به بحث جذاب شگردهای ‌آسان برگردیم که در واقع نه خیلی سخت است و نه چندان آسان (همان سهل و ‌ممتنع که این روزها ورد زبان‌ها شده). مارکز برخلاف برخی تصورات ایده‌آل‌گرایانه چندان پایبند الهامات ماورایی نبوده (طبعاً هنوز هم دوستانی هستند که همیشه فقط و فقط منتظر نازل شدن ایده و رفع مشکل منطق روایت هستند)0 اگر باز هم به کتابی به نام مارکز که به ‌نوعی اعتراف‌نوشت و شرح زندگی مارکز است برگردیم، می‌بینیم که این نویسنده خلاق نه تنها از اتفاقاتی مانند بانو و ملافه‌اش بهره می‌برد که بیشتر از هر چیزی از خاطرات شخصی-خانواد‌گی خود و البته بلاهایی که به سرش آمده یا به سر دیگربندگان ‌خدا آورده (در نظر بگیرید جاشو سه‌چرده‌ای از راه رسیده و او را که سخت ترسیده است، به نشستن کنار میز فکسنی اتاق دعوت می‌کند؛ آن هم در شرایطی که مارکز جوان مشغول مثل بید به خویشتن لرزیدن است) سود می‌برد؛ شرکت‌ موز که نویسنده در جهان واقعیت با اتفاقاتش مواجه شده، همین ماکوندو که از چه طریق انتخاب می‌شود (ببینید چقدر نویسنده بی‌هراس و بی‌خجالت از آدرس‌های بومی زیست‌بوم خودش بهره می‌گیرد)، روح آگیلار مردی که خوزه آرکادیو بوئندیا پدر سرهنگ آئورلینانو به خاطر شرافت او را می‌کشد (شخصیتی که در کودکی و در سفری برای کوتاه‌لحظه‌ای با او آشنا شده و چنین تأثیر ماندگاری بر نویسنده گذاشته است) و دست اورسولای سرکش و زنجیرپوش را می‌‌گیرد (البته خوب است که مخاطره داشتن کودکی با دم تمساح را از نظر باورهای عامه فراموش نکنیم) و به ماکاندو می‌آورد تا بانوی بی‌بدیل صدسال آینده سرزمین عشق ‌و کشتار بشود و...

البته مارکز به خوبی آگاه بود که یک نویسنده خلاق هرگز خبرنگار و واقعه‌نگار صرف نیست و بلکه برداشتی از واقعیتی را آن هم در خدمت روایت داستانی (رعایت ترتیب و تأخر در نوشتن خیلی مهم است که کدام یک در خدمت دیگری باشد) قرار می‌دهد و از گوشه ‌وکنار زندگی پرآشوبش قطعاتی را برمی‌دارد و نه در کنار یکدیگر که در میان دندان‌افتاد‌گی‌های روایت قرار می‌د‌هد تا متصل‌کننده‌هایی جذاب، باورپذیر (و طبعاً در خدمت فضای رمان و طبعِ تعریف شده هر یک از شخصیت‌های اصلی و حتی فرعی) را به کار ببرد (پس یک نویسنده رسالتی به ‌نام گزارش یک خبر را ندارد، فقط از خبر بهره مورد نیاز را گرفته و آن را در خدمت روایت و مخاطب جویای داستان‌پردازی قرار می‌دهد، پس بد نیست که ما نویسندگان بگذاریم تا گزارشگران عزیز شغل خودشان را حفظ کنند! و ما هم به کار اصلی خودمان بپردازیم و اصلاً به طور مثال پای در کفش «مرحومه اوریانافالاچی و زندگی‌جنگ‌ودیگر هیچ او» نکنیم که با در نظر گرفتن جذابیت منحصربفرد و بی‌نظیربودن این اثر، بایستی آن را در سبد خودش تعریف کرد).

شاید جالب باشد که جدی‌تر به این قضیه دقت کنیم که صدسال تنهایی، از شخصیت‌های داستان‌های کوتاه نویسنده هم بهره برده شده است، داستان باورنکردنی و غم‌انگیز ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدل‌اش و... که به هیچ وجه مارکز نیامده هیکل کامل داستان کوتاه خود را درون رمان به زور جا بدهد، بلکه برداشتی از آن‌ را در خدمت روایتش قرار داده و البته بیشتر، خرده‌روایت‌ها را به کار گرفته است، مثل زمانی که گروه‌های سرگرم‌کننده به سرزمین ماکوندو قدم‌رنجه می‌کنند.

در این مختصر که تقدیم حضور شد، بیشتر - و البته با توجه به کوتاهی مجال- به اختصار به آنچه که در مابین اثر بوده، پرداخته شده، اما شاید یکی از شگردهای مهم مارکز تواناییش در شروع و پایان اثر است. همانطور که سیدفیلد توصیه کرده، یک فیلم خوب بایستی در چنددقیقه اول مخاطب را در صندلی خود میخکوب کند تا دیگر از جایش بلند نشود. حالا شروع صدسال تنهایی را در نظر بگیرید "سال‌ها سال بعد هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند؛ ایستاده بود، بعد از ظهر ‌دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان دهکدۀ ماکوندو تنها بیست خانۀ کاهگلی و نئین داشت... آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ‌های سفید و بزرگی، شبیه به جانوران ماقبل تاریخ می‌گذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آن‌ها اشاره کنی..." شترق! داستان با چنان شدتی بر ذهن خواننده کوفته می‌شود که دیگر توان کنار گذاشتن کتاب را ندارد، چرا که این کارِ کوبیدن، با چنان ظرافت و جذابیتی توأم شده که راه گریزی جز تعلق خاطر و ادامه دادن کتاب برای مخاطب باقی نمی‌ماند.

حالا بیاییم و به قول دبیر فیزیک بنده در ایام شباب «برای چندین ‌و چندمین بار فرض کنیم» که مارکز می‌آمد و شروع به مقدمه‌ای برای رسیدن به اصل داستان می‌کرد که عرق مخاطب را درمی‌آورد، آن هم به گونه‌ای که قید خواندن را می‌زد و به سراغ سینمای خانگیش می‌رفت (البته در دورانی که چنین شروع مزاحمی باب بود، چنین ابزار مدرنی در دسترس مخاطب نبود تا از خوانش اثر جان سالم بدر ببرد! خدا را شکر که نویسندگان امروزی از این هوشمندی برخوردارند که نه فقط در داستان کوتاه بلکه در رمان هم از توضیحات پرطمطراق و خسته‌کننده پرهیز می‌کنند و گاه از میان ‌حادثه، گاه از انتهای داستان و گاه از هرجای دیگری که هم مخاطب را جذب و هم روایت را مستحکم کند، شروع می‌کنند).

و البته استفاده زیرکانه از عنصر تکرار یا ترجیع، ترفندی به ظاهر ساده اما بسیار کارآمد بود ؛ شخصیت ملکیادس که هی آمد و رفت تا ماندگار شد و سرآخر راز سربه مهر خاندان بوئندیا را در مکاتیب خود برملا کرد (چقدر هم دیر و کار از کار گذشته ولی بسیار جذاب و داستانی) یکی از پیونددهنده‌های مهم روایی اثر که مهر خاتمه را هم بر کار می‌زند یا شخصیت پیلار ترنرا که...

(در این بین داستانِ نوشتن خاطره دلب‍رکان غم‍گی‍ن من- البته با نام‌های دیگری هم ترجمه شده- به واسطۀ قرابت بی‌نظیرش با خانه زیبارویان‌خفته، بین علاقمندان به استاد اختلاف نظر انداخته که فرق گرته‌برداری با کار خلاقه چیست! دعوای عجیبی‌ست که می‌ماند برای مطلبی دیگر!)

خلاصه‌ی مطلب این‌که شگردهای هر نویسنده‌ای می‌تواند مختص به خودش باشد، اما نه آن‌قدر که منجر به فروپاشی روایت و یا متوقف شدن نوشتن بشود؛ گابریل‌ گارسیا ‌مارکز چه در میان طرفداران خود و چه مخالفانش (مگر کسی هم پیدا می‌شود که حداقل یکی از آثار مارکز را دوست نداشته باشد،گزارش یک مرگ، عشق‌سال‌های‌وبا، زیباترین غریق‌جهان، آقایی پیر با بال‌هایی خیلی بزرگ و...) در هر حال نویسنده‌ای بوده که از مصالح و ابزار پیرامون خود به خوبی بهره برده تا عجیبت‌ترین اتفاقات روایی را کاملاً معقولاً و حساب‌شده و جذب‌کننده بنویسد؛ نه از آستین خود کبوتر درآورد و نه از کلاه، خرگوشی؛ تنها با ملافه‌ای بر باد رفته، مشکل یکی از شخصیت‌هایش را حل کرده تا مخاطب دچار ناباوری و کتاب‌زد‌گی نشود، و در نهایت این که برنده نوبل 1982 شدن نه اتفاقی بود و نه خوش‌شانسی (مثلا دوستانی یک‌دفعه تصمیم می‌گیرند بی‌هیچ آموخته و مهارتی دست به قلم ببرند تا جهانی را انگشت به دهان بگذارند!)؛ خودِ مارکز در کتابش چنین می‌نویسد (سوای وجه تکدرخاطرآور برای برخی خوانندگان عزیز در این خاطره، بد نیست که فقط به زحمت و زمانی که صرف این کتاب شد، توجه کنیم) که با سوژه‌ای برخورد کرده که نیاز داشته برای مدتزمانی در تنهایی بنویسد پس باید بانوی خانه‌اش در باب مسائل پیش‌پا افتاده‌ای از قبیل خرجی خانه مزاحمش نشود!

 

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 12 خرداد 1398
عرض درود و ادب دارم. ممنونم دوست بزرگوار. بنده هم بابت توجه و همراهی شما با متن تقدیمی سپاس بسیار دارم. با احترام
مهری حیدرزاده » شنبه 11 خرداد 1398
سلام وقتی دیدم مطلب در مورد نویسنده موردِ علاقه ی من است ، بی درنگ موبایل به دست تا انتها خواندمش. به چه نکاتِ عالی اشاره فرمودید ( به کار گیری تجارب زندگی روزانه در گوشه و کنار داستان که زنده اش می کند، شروعی زنده و چکشی که خواننده را با میخِ لذت بردن از داستان پای بند کند و ...) به ویژه آن جا که نوشته اید: "و از گوشه ‌وکنار زندگی پرآشوبش قطعاتی را برمی‌دارد و نه در کنار یکدیگر که در میان دندان‌افتاد‌گی‌های روایت قرار می‌د‌هد تا متصل‌کننده‌هایی جذاب ایجاد کند.." سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت