«کِیف‌شناسی» داستان / دکتر مریم اسحاقی



«ما به جای معناشناسی به کِیف‌شناسی هنر نیازمندیم.» سوزان سانتاگ

امروزه با شرایط حاکم بر زندگی مدرن و شلوغی محض و وفور اطلاعاتِ وسیع و سطحی، روز به روز حواسمان کندتر می‌شود. کمتر عمیق میشویم. خبرها، صداها، رسانهها لحظه به لحظه حواس‌مان را بمباران میکنند و این تولید فراگیر اطلاعات منجر به کند شدن فزایندهی حساسیت تجربهی حسی ماست. زندگی روزانه‌مان سرشار از اتفاقات جادویی‌ست ولی به دلیل کرخت‌شدن حواس‌مان، هیچ گونه جاذبهای برای‌مان ندارند و روز به روز از لذت محض متن فاصله میگیریم. از این رو نقد و تفسیر به کارمان میآید، اثر هنری را به شیئی کاربردی و سربه راه تبدیل میکنیم به پشت متن چنگ میزنیم و معنایی را از متن یا داستان بیرون میکشیم که از پیش در آن وجود داشت. حال آیا تفسیر متن، تجاوز به حریم هنر است؟ سوزان سانتاگ در مقالهی علیه تفسیر میگوید: «تفسیر در واقع حکم انتقامِ عقل از هنر است. تفسیر در واقع خودداری هنرستیزانه از به حال خود گذاردن اثر هنری‌ست. هنر واقعی قابلیت آن را دارد که ما را عصبی کند. ما با تقلیل اثر هنری به محتوای آن و سپس تغییر آن محتوا، اثر هنری را رام میکنیم.».

چرا داستان میخوانیم؟

زمانی که داستان را شروع میکنیم، به دنیایی موازی پرتاب می‌شویم و با تکاپوی شخصیتها همذات میشویم. در واقع خواندن داستان نوعی تجربهی نیابتی زندگی‌ست و امکان چند نوع زندگی به خواننده میدهد. این که دوباره عشق بورزیم، محکوم کنیم، ببخشیم و نفرت بورزیم. در کتاب حیوان قصه‌گو، کیت اوتلی، روان‌شناس و رمان‌نویس، داستان را شبیه‌سازی پروازی زندگی اجتماعی انسان مینامد. داستانها با امنیت به ما یاد میدهند که چگونه با چالشهای بزرگ اجتماعی روبه‌رو شویم. در امتداد این خط استدلال ما به دنبال داستان هستیم چون از آن لذت میبریم. ولی طبیعت ما طوری طراحی شده که به جز لذت بردن از مزایای این تمرین هم بهره ببریم. رابطهی میان خواننده و متن یکسویه نیست. یعنی فرایندی‌ست که در زمان و مکان خاص متن و خواننده بر هم اثر میگذارند و از رهگذر تبادل و تعامل خواننده و متن است که معنا خلق میشود. معنا نه صرفا در ذهن خواننده است و نه منحصراً در متن، بلکه در تعامل این دو با هم نهفته است. خواننده زمان خواندن داستان شخصیتِ خود و انبانی از داد و ستدهای پیشین خود با سایر متون را به محضرِ متن فرا می‌خواند و ناخودآگاه شرایطی جدید، و نگرشی جدید را تجربه میکند. زمانِ خواندن متن با تاباندن وضعیت مغزی راوی به مغز خواننده، تأثیر ذهنی و جسمی در مخاطب ایجاد میشود. تجربهی ریتم داستان و کنش‌های شخصیت، ناخودآگاه بر ضربان قلب و ریتم تنفس‌مان اثر میگذارد. در واقع مهارتی اجتماعی تمرین میشود و در حافظهی نهفته باقی میماند.

خواننده کیست؟

گاه با خوانندهی عادی مواجه هستیم که در واقع روی متن راه میرود و خودِ قصه را دنبال میکند و به فنون چگونه‌نوشتن آگاه نیست. گاه با خوانندهی آگاه و حرفهای مواجه هستیم که از چگونگی خواندن متن آگاه است و به نشانه‌های متن شناخت دارد. محتوای آشکار را کنار میزند و محتوای پنهان را از متن بیرون میکشد.

هر خوانندهای که متن را میخواند پیوندی ضمنی با متن برقرار میکند. حدس میزند و حدس‌هایش را میآزماید. خلاها و شکافهای داستان را پُر میکند و به معرفت نسبی میرسد. از دید نظریهی دریافت هر اثر هنری و هر داستان، از گسل‌هایی ساخته شده است و خواننده، این گسل‌ها را به هم مربوط میکند و بدون مشارکت فعال و مداوم خواننده، هیچ گونه اثر ادبی در کار نخواهد بود. نویسنده برای پُر کردن این گسلها، کلیدها و نشانههایی را در اختیار خواننده میگذارد. طبعا دایره‌ی نشانه‌شناسی خواننده نیز مؤثر است. خواندن داستان، عملی اجتماعی‌شده یا اکتسابی‌ست و عادات ما در خواندن بر اساس پیش‌فرض‌ها و عُرف‌های اجتماعی شکل می‌گیرد. خواننده در طول خواندن متن پیش‌فرض‌هایی را که بر اساس تجربه دارد، وارد متن می‌کند و بنا به آن چه به آن نیاز دارد یا خواهان آن است، گرایشهای ذهنی یا پیش‌فرض‌هایش را به متن فرافکنی میکند. انتظارات خواننده نیز ناخودآگاه وارد متن می‌شود. طبعاً متنی که همسو با انتظار خواننده باشد، خواننده را راضی میکند یا حتی متنی هم که خلاف‌آمد انتظارش باشد، آشنایی‌زدایی کند ولی قانع‌کننده و باورپذیر باشد، خواننده را راضی میکند.

در نظریهی دریافت، فرایندِ خواندن همواره فرایندی پویا و بغرنج و افشا کننده است. داستان یا متن هیچ گاه ایستا نیست. ممکن است متنی که امروز میخوانیم با یک سال بعد که میخوانیم کاملا فرق کند. چون ما هم ثابت نیستیم و طور دیگری میخوانیم و در طول زمان چیزهای جدید در متن افشا میشود؛ بنابراین ذهنِ خواننده و انعطاف‌پذیری ذهن هنگام خواندن اثر، بسیار تأثیرگذار است. خوانندهای که ذهنی فرهیخته و آماده داشته باشد، میتواند با درگیر شدن با متن و با تردید در باورهای خود، تغییر کند. حال خوانندهای که تغییر کرده در روبه رو شدن با همان متن در زمان دیگر و روبه رو شدن با متنهای پیشین، دریافتی دیگر پیدا میکند.

متن معنایی ثابت و فرازمانی و فرامکانی ندارد. معنا چیز ثابتی نیست که از پیش در متن وجود داشته باشد. معنا را خواننده به کمک متن به متن میدهد. به باور آیزر هیچ داستانی کامل گفته نمیشود و با حذفهای ناگزیر شکل میگیرد. این شکاف‌ها یا حفرههای داستان هستند که کنجکاوی و علاقه‌ی خواننده را برمیانگیزانند و ذهن خواننده شکاف‌ها را با دایرهی نشانه‌شناسی خود پُر میکند. حال این حفرهها را خواننده چگونه پُر می‌کند:

1. چارچوب واقعیت: مخاطب چون در واقعیت زندگی کرده بر اساس تجربهی زیست شدهاش، لحظهها و حتی سالهای نگفتهی داستان را پُر می‌کند.

2. قرارداد ادبی: گاه داستان شگفت است و از وقایع غیر تجربی میگوید، این جاست که خلاهای داستان شگفت بر اساس چارچوب های ادبی پُر میشود.

3. دست مایههای فرهنگی که برای هر جامعه متفاوت است و آن چه در جامعهای باورپذیر است، ممکن است در جامعه‌ای دیگر باورپذیر نباشد.

سوزان سانتاگ میگوید: «کار ما آن نیست که بیشترین محتوای ممکن را درون آثار هنری بگنجانیم و از آن کمتر این که سعی کنیم حداکثر محتوای ممکن را از کاری که پیش‌تر تولید شده است استخراج کنیم. کاری که باید انجام بدهیم آن است که محتوا را کنار بزنیم تا اساساً امکان دیدن چیزی که رو‌به‌روی‌مان قرار دارد فراهم شود. کارکرد نقد باید نشان دادن این مسئله باشد که چگونه این چیز، هست شده است، نه این که چه معنایی دارد. ما به جای معناشناسی به کِیف شناسی هنر نیاز داریم.»

منتقد با نگاه موشکافانه، متن را حفاری میکند و در ظاهر ویران میسازد و سطح حسّانی آن را بر خواننده آشکار میسازد. در واقع هدف رسیدن به شفافیت و وضوح متن است و تجربهی آن به خاطر همان چیزی که هست.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.