چطور ما یک داستان را بد می‌نویسیم؟! / یزدان سلحشور



اغلب از خودمان می‌پرسیم: «ایده‌مان که فوق‌العاده بود چرا داستان‌مان این همه مشکل دارد؟» فرقی هم ندارد که تازه شروع به نوشتن کرده باشیم یا نویسنده حرفه‌ای باشیم؛ همیشه یک مشکلی وجود دارد.

خوانندگان ما چه حرفه‌ای باشند، چه تازه‌کار و مخاطب عام و چه حتی منتقد، یقه‌مان را می‌چسبند که این‌جایش چرا این‌طوری‌ست و آنجایش چرا آن‌طوری نیست و باور کنید که حتی در خام‌ترین نظرات هم، همیشه واقعیتی وجود دارد. یک جای داستان ما، حتماً می‌لنگد که حتی خواننده تازه‌کار هم از ما عیب می‌گیرد.

ما البته به دلیل شیفتگی بیش از حد به متن‌مان، خودمان را قانع می‌کنیم که: «فلانی که چیزی از داستان نمی‌فهمد!» یا «داستان من خیلی آوانگارد و نوگرایانه است و نسل‌های بعدی، آن را خواهند فهمید!» یا «من که داستانم را برای دیگران نمی‌نویسم! برای دلِ خودم می‌نویسم!» بی‌خیالِ این اباطیل شوید! این همه دلیل، شبیه دلایلی‌ست که والدین به شیوه‌ای دیگر، برای توجیه ناراحتی‌شان از اشاره‌ی پزشکان، پرستاران، مسئولان آزمایشگاه‌ها یا متخصصان عکسبرداری استخوان، به بیماری ناگهانی کودکان‌شان، برای خودشان تولید می‌کنند! نویسندگان، فرقی با مردم عادی ندارند -حداقل در همین یک مورد-!

داستانِ خوب، موقعی خوب است که خوب نوشته شود نه اینکه در تعطلات آخرِ هفته یا سرِ کار یا در گفتگوهای دوستانه در پارک یا باشگاه بدن‌سازی‌ای که می‌روید، خوب تعریف شود! آنچه تعریف می‌شود، ایده است نه داستان! یک لطفی به خودتان بکنید و پیش از نوشتن داستان، آن را برای کسی تعریف نکنید! تعریف کردن داستان، به بخشی از مغزتان که مسئول تولید لذت است فرمان می‌دهد که «لذت این کار تمام شده!»؛ در واقع بعدش، شما نه انرژی واقعی برای نوشتن داستان دارید نه انگیزه‌ی قابلِ قبول برای ناخودآگاهان. مغز شما فرمان صادر کرده که «این داستان نوشته شده! باقی‌اش وقت حرام کردن است!» در نتیجه وقتی روبروی صفحه سفید می‌نشینید [توصیه می‌کنم حتما از کاغذ سفید استفاده کنید نه کاغذ خط‌دار که به شما «پیش‌فرضِ بازتولید متن» را می‌دهد -انگار که مثل بچگی‌هاتان دارید از روی یک متن دیگر مشق می‌نویسید!-] یا جلوی صفحه رایانه و انبوهی از کلیدهای تایپ، کار را تمام‌شده فرض می‌کنید! در واقع، شما سطرهایی را که می‌نویسید، نمی‌بینید، شما همان سطرهایی را که تعریف کرده‌اید مجسم می‌کنید!

داستان، همان «اجرا»ست بنابراین اگر تصور دیگری دارید مثل اینکه «داستان به من الهام شده!» یا «منتظر الهام می‌نشینم تا ارنست همینگوی شوم!» بروید دنبال کار دیگری که بشود با نیم‌ساعت وقت گذاشتن انجام‌اش داد و همه را هم راضی کرد! [البته شخصاً چنین کاری را نمی‌شناسم، وگرنه خودم اولین نفری بود که به سراغش می‌رفتم!] داستانی که لااقل 6 بار بازنگری نشود حتماً بد نوشته شده! شک نکنید! کارور می‌گوید آن‌قدر باید ویرایش کرد تا مطمئن شوید آخرین ویرگولی که عوض‌اش کرده‌اید، باید سرِ جایش می‌ماند! متوجه‌اید؟! یعنی حتی نقطه‌ها، ویرگول‌ها، نقطه‌ویرگول‌ها مهم‌اند چه برسد به کلمات و جملات و پاراگراف‌ها.

شما با جمله‌ی اول باید خواننده را غافلگیر کنید! نه! بگذارید راحت‌تر بگویم باید به دام‌اش بیندازید! جمله‌ی اول، طعمه‌ی سرِ قلاب است، خواننده هم ماهی! توصیه همینگوی این است که با یک جمله‌ی واقعی شروع کنید؛ جمله‌ای کاملاً واقعی که دلالت بر امری مجسم باشد؛ البته این جمله‌ی واقعی باید «حرکت» هم داشته باشد و لااقل بر یکی از چهار عنصر حیاتی وضعیت، شخصیت، مکان و زمان دلالت کند؛ همچنین باید «خوش‌ریتم» باشد چه از لحاظ موسیقی کلمات و چه از لحاظ ریتم «اتفاق». جمله‌ی اول، بزرگ‌ترین مشکل شما نیست اما اگر خوب از آب درنیاید، بیچاره‌تان می‌کند! [خشت اول گر نهد معمار کج/ تا ثریا می‌رود دیوار کج!]

گاهی پیش می‌آید که جمله‌ی اول، همه چیز دارد غیر از «غافلگیرکننده‌ای»؛ فرصت‌تان فقط تا نوشتن جمله‌ی دوم است و نه بیشتر! اگر نویسنده‌ای تازه‌کار و غیرِ مشهور باشید، از این منظر، مشکل‌تان خیلی بیشتر است! چون خواننده ممکن است به خاطر شهرت یک نویسنده، تا آخرِ پاراگرف اول تحمل کند و داستان را روانه سطلِ آشغال نکند اما شما چنین شانسی ندارید! طعمه‌ی بد، ماهی را نصیب ماهی‌گیر بعدی می‌کند که چند متر بالاتر از شما، لم داده و کلاه حصیری‌اش تا روی ابروهایش پایین کشیده اما باتجربه‌تر از شماست!

پاراگراف اول، تعیین‌کننده‌ی همه چیز در داستان مدرن است. در داستان‌های قرن نوزدهمی، نویسنده تا سه صفحه اول هم فرصت داشت که مخاطبِ اشرافیِ خودش را [که بزرگ‌ترین اتفاقِ زندگی روزانه‌اش، سرماخوردگی پدربزرگ 90 ساله‌اش موقع اسب‌سواری در نسیم شامگاهی یک روز گرم تابستانی بود!] پای داستان کوتاه 70 صفحه‌ای‌اش یا رمان 800 صفحه‌ای‌اش نگه دارد اما شما اواخر دومین دهه قرن بیست و یکم، اگر پاراگراف اول‌تان، بازتابِ جهان‌بینی، فضا و کلیدِ تداوم روایت نباشد، بازی را نه به سرماخوردگی پدربزرگ 90 ساله، که به یک لایکِ «عجب روزِ محشری بود که رنگ قرمز پوشیدم!» باخته‌اید! مخاطب، وقتِ این حرف‌ها را ندارد که شما هی کش‌اش بدهید! داستان که صفِ گوشت و مرغ و دهکده‌ی آبی نیست که مخاطب به خاطر شام شبش یا اصرار بچه‌اش، برایش وقت تلف کند!

در پاراگراف اول، باید «وضعیت اولیه» مشخص باشد یعنی باید آن را «ببینیم»؛ باید «شخصیت» را ببینیم؛ باید «مکان» را ببینیم. اگر با «نشان دادن» مشکل دارید پس با داستان‌نوشتن مشکل دارید! داستان، چیزی جز نشان دادن نیست. شما با دوربین کلمات، صحنه‌های داستان را به خوانندگان نشان می‌دهید. وقتی که خوانندگان نتوانند «ببینند» یعنی داستان شما به اندازه‌ی قصه‌های «یکی بود یکی نبود» مادربزرگ‌ها هم موفق نیست! [داستان مدرن که جای خود دارد!] اگر از نویسندگانی هستید که معتقدند «مکان» مال داستان‌های قرن نوزدهم است و جایی در داستان مدرن ندارد یا «زمان» [چه به شکل تقویمی و چه به شکل «زمان محبوس در روایت»] به دردِ داستان‌تان نمی‌خورد، حتماً بخش‌هایی از کمدی‌های لورل-هاردی را به یاد آورید که لورل، موقع تعمیر یک اتومبیل، بخش‌هایی از موتور را -به عنوان لوازم غیرِ لازم- شوت می‌کرد آن طرف خیابان! [به همین راحتی می‌توانید خیلی رایگان به خود و کارهای‌تان بخندید! باور کنید بهتر از آن است که خوانندگان‌تان به ریشِ داستان‌های‌تان بخندند!]

پاراگراف اول که تمام شد اگر خوب نوشته شده باشد- شما تازه اولِ راهید! توقع خواننده، مثلِ بچه‌ای که به عنوانِ هدیه قبولی کلاس اولش، یک مرسدس بنز هدیه گرفته - با راننده‌ی تمام‌وقت!- آن‌قدر بالا رفته که اگر کمتر از یک آپولو11 هدیه بگیرد، مویی روی سرتان باقی نمی‌گذارد! از من گله نکنید! داستان نوشتن، یکی از سخت‌ترین مشاغل دنیاست و مثل هر کار سخت دیگری -وقتی بد انجام شود- فاجعه‌بار است! فرض کنید که به جای داستان نوشتن می‌خواستید یک رآکتور اتمی بسازید! خدای من! هیروشیما انگشتِ کوچک این فاجعه هم نبود! اما هر کار سختی، وقتی درست انجام شود، هیچ لذتی به پای آن نمی‌رسد. از کار سخت لذت ببرید!

 

 

 

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۲
یزدان سلحشور » 29 روز پیش
لطف دارید. ممنون از توجه‌تان.
فاطمه زحمت کش » 29 روز پیش
خیلی عالی بود :))))

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.