داستان یک معجزه / رامبد خانلری



بارها شده مجموعه داستانی را ورق زده‌­ام و نفهمیدم این مجموعه برای چه همه چیز را در خودش دارد؟ یک داستان را راوی اول شخص روایت می­‌کند، یک داستان را راوی دوم شخص، یکی دیگر را دانای کل و به همین ترتیب این مجموعه همه شکل از راوی را در خودش دارد.

یکی از داستان­ها زبانش آرکائیک است یکی دیگر لمپنی آن­ یکی محاوره و به همان ترتیبی که گفته شد در این مجموعه به تمام فرم­های زبانی رایج و غیر رایج برمی­خوریم.

در مورد گونه­‌ها هم همین­طور این مجموعه تمام گونه‌­ها را پوشش خواهد داد. در میان داستان­ها به داستان علمی تخیلی بر می­خوریم، به داستان جنایی بر می­خوریم، به داستان وحشت بر می­خوریم و ...

یکی از داستان­ها در حال و هوای گلشیری است، یکی دیگر در حال و هوای ساعدی، آن یکی شبیه به آثار هدایت است و دیگری شبیه یکی از داستان­های مجموعه‌­ی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند».

حقیقت این است که این مجموعه داستان در حقیقت گلچینی از سیاه مشق­های آقا یا خانم نویسنده است که در اختیار مخاطبان قرار می­گیرد. هدف نویسنده از انتشار این مجموعه زورآزمایی است. او داستان نمی­‌نویسد، سعی دارد برای داستان‌نویس اعتبا آفرینی کند.

دوستی در جلسه‌ای بعد از شنیدن داستان نویسنده­‌اش گفت که فلانی متاسفانه این داستان هم مانند داستان­های دیگری که از تو شنیدم اول شخص است. هنوز نمی­‌دانم که تأسف این دوست از چه چیزی ناشی می­‌شد؟ نویسنده باید آن کاری را منتشر کند که توانا به انجام آن است. اگر در روایت اول شخص راوی توانایی است چرا طرح­هایی را انتخاب نکند که اول شخص برای روایت آن­ها بهترین راوی است؟ اگر هم طرحی دارد که تشنه‌­ی روایت آن است و با خودش به این نتیجه رسیده که دانای کل برای این روایت راوی بهتری است، آن­‌قدر مشق دانای کل بکند تا بتواند روایت دانای کل را به خوبی روایت اول شخص، دست بگیرد. نویسنده باید بداند که مشق­هایش مجالی برای انتشار ندارند.

هر رونق و هر پیشه­‌ای احتیاج به سرمایه دارد، سرمایه­‌ی نویسنده جهان‌بینی اوست و جهان‌بینی ریشه در دغدغه‌مندی دارد. حقیقت این است که داستان به جهان‌بینی میل می­‌کند و جهان‌بینی گرایشش به دغدغه‌مندی است. با این اعتقاد وقتی به این مجموعه‌­های مولتی ژانر با راوی­‌های از همه نوع و همه جنس برخورد می­کنم این سوال برایم پیش می­آید که همه­‌ی این­ها دغدغه­‌ی نویسنده بوده است؟ بعد از آن به سوال بر می­خورم که برای این پیرنگ این بهترین زاویه­‌ی روایت بود؟ از آن­جایی که این ارزشگذاری مقداری وابسته به ذائقه‌­ی داستانی مخاطب است هیچ­ وقت به جواب مشخصی نمی­‌رسم فقط با خودم فکر می­‌کنم که حسابم با این داستان­ها صاف نیست و این برای داستان اتفاق جالبی نیست.

نطفه­‌ی داستان در دغدغه­‌ی نویسنده بسته می­‌شود، در سوال هستی‌شناسانه­‌ای که برای او مطرح می‌­شود و همه جا با او همراه است. آن وقت داستانِ نویسنده گرداگرد این هسته­‌ی مرکزی شکل می­‌گیرد. شخصیت­ها می­‌آیند و می­‌روند و خوش‌نقشی می­‌کنند. وقتی داستان به این مرحله از پیدایش رسید، وقت انتخاب راوی است. بعد از آن نوبت به فرم و بعد از آن نازک‌کار­ی­های پرداخت می‌رسد و در حقیقت از مرحله­ی انتخاب راوی به بعد همه چیز متناسب با آن دغدغه­‌ی دراماتیک است. راستش را بخواهید از ابوعلی سینا به این طرف به کسی که دغدغه‌مندی­‌اش چنین گستره­‌ی بازی داشته باشد اعتماد ندارم و این بی اعتمادی به شکل عدم باور پذیری در مختصات داستانی آقا یا خانم نویسنده خودش را به من نشان می­‌دهد. سوال اصلی من این است که چرا آقا یا خانم نویسنده باید دغدغه‌­ی همه چیز را داشته باشد؟ این شکل از بی اعتمادی به نویسنده وقتی از آن سر مسیر به آن نگاه می­‌کنم بیشتر می­‌شود یعنی وقتی به پروسه­‌ی خلق اثر نگاه می­کنم و به این نتیجه می­‌رسم که نویسنده پیش از دغدغه‌مندی و یا حتا بعد از آن با خودش انکار می­‌کند که می­خواهد یک داستان سورئال با راوی دوم شخص بنویسد یا که یک داستان معمایی با گویشی خاص که هیچ اشرافی به آن ندارد و برای این داستان تحقیق دست و پا شکسته­‌ای در مورد آن خواهد کرد. گاهی دغدغه­‌ی راوی یک بیماری است و در مسیر ساختن داستان از دغدغه­‌اش بیشتر از یک پزشک متخصص ریخت و پاش اطلاعاتی می­‌کند، آن قدری که برای من به عنوان مخاطب این سوال مطرح می­‌شود که نویسنده با این‌همه علاقه به علم پزشکی چرا داستان می‌نویسد؟ چرا مقاله­‌ی علمی منتشر نمی­‌کند؟ همه­‌ی حرفم این است که داستان ظرف زورآزمایی نیست. نویسنده باید مهارت کافی در شناساندن اتمسفر داستانی­اش را داشته باشد. نویسنده باید جهان داستانش را خوب بشناسد و آن­ را خوب بشناساند که مخاطب در این دنیا گنگ و گیج و سردرگم نباشد. راه و رسم موفقیت یک داستان، همراهی مخاطب با داستان است و این همراهی یعنی مخاطب خط به خط از داستان همان چیزی را بداند که نویسنده می­‌داند و اگر در این مسیر مخاطب از کلمات عقب بماند به این معنی است که نویسنده کار خود را به درستی انجام نداده است.

حقیقت این است که اگر نویسنده­‌ها عطش نشر اثر را نادیده بگیرند و با آن مقابله کنند به نتیجه­‌ی بهتری خواهند رسید. در شروع راه همه مشق می­‌کنیم، بعد از آن هم مشق می­‌کنیم. شاید که بعد از همه­‌ی این نوشتن­‌ها و نوشتن­‌ها در حدود صد داستان نوشته شده داشته باشیم اما این­ها داستان­هایی است که نه برای مخاطب بلکه برای خودمان نوشته­‌ایم پس انتشار آن­ها به این قصد که دیگران آن­ها را بخوانند و با آن­ها ارتباط برقرار کنند فعالیت نادرستی است.

هر آن­چه تا به حال خواندید را فراموش کنید. در ادامه­‌ی این یادداشت قرار است به اشتباهات کاری نداشته باشیم و یک مرتبه مسیر درست را با هم مرور کنیم. مرحله­‌ی دغدغه‌مندی با توجه به جهان‌بینی مرحله­‌ی خودآگاهی نیست. واقعیت هستی‌شناسانه­‌ای در اثر معاشرت­های اجتماعی یا هر عامل بیرونی و یا درونی دیگر برای شما به عنوان نویسنده دغدغه می­‌شود. این واقعیت در تماشاخانه‌­ی ذهن شما خانه می‌­کند و به مرور سر و شکل داستانی­اش را پیدا می‌­کند. حالا وقت نوشتن طرح داستان است. طرح که آماده شد باید مسیر مناسب روایت را پیدا کرد. به این منظور ابتدا می­‌بایست اکنون روایت را مشخص کرد بعد از آن پرش­های زمانی به گذشته یا که تصور از آینده را. حالا وقت این است که دغدغه‌­ی روایت را بشناسیم این که چه چیزی داستان را شروع می­کند و چه چیزی آن را به اوج می­‌رساند و در نهایت این­که برای انتهای این موج سینوسی چه تمهیدی اندیشیده­‌ایم. روایت کدام راوی داستان شما را در بهترین حالت خود شکل می­‌دهد و بهترین نتیجه را برای شما به عنوان نویسنده ممکن می‌­سازد. بعد از آن هم نوبت بازنویسی و بازنویسی است واقعیت این است که داستان در بازنویسی شکل می­‌گیرد و به نتیجه‌­ی نهایی نزدیک می­شود. یک بار اجازه بدهید داستانتان شما را بنویسد، یک بار در نوشتن اثر خودتان را فراموش کنید. با مخاطب صادق باشید و برایتان مهم نباشد که مخاطب با خواندن این اثر شما را چگونه قضاوت می­‌کند. اطمینان می­دهم که نتیجه به معجزه شبیه است.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت