توصیف در داستان / استیون کینگ - ترجمۀ سیدجواد یوسف‌بیک



توصیف، خواننده را شریک حسی داستان می‌کند. توصیف خوب، مهارتی آموختنی است که جز با خواندن و نوشتن زیاد به دست نمی‌آید. مسأله فقط چگونه توصیف کردن نیست؛ چقدر توصیف کردن هم هست. خواندن به شما کمک می‌کند به «چقدر» پاسخ دهید و نوشتن‌های مکرر پاسخ «چگونه» را در اختیارتان قرار می‌دهد. توصیف را فقط با انجام دادنش می‌توان آموخت.

توصیف با تجسم آن چیزی آغاز می‌شود که می‌خواهید خواننده‌تان تجربه اش کند. پایانش هم ترجمه کردن آنچه در ذهن می‌بینید است به کلمات. اصلاً هم راحت نیست. بارها شنیده‌ایم که کسی می‌گوید: «وای! فلان چیز خیلی محشر (یا وحشتناک/ عجیب و غریب/ باحال) بود... نمی‌دونم چطور توصیفش کنم!» اما اگر می‌خواهید نویسنده‌ای موفق باشید، شما باید بدانید چطور توصیفش کنید: طوری که خواننده‌تان بتواند با پوست و گوشتش آن را حس کند. اگر بتوانید چنین کنید، مزد زحماتتان را خواهید گرفت. اگر نه، باید منتظر نامه‌های اعتراض‌آمیز خوانندگان باشید. حتی ممکن است کار به جایی بکشد که مجبور شوید داستان‌های منتشرشده‌تان را در خانه انبار کنید و به صورت تلفنی برای دانه دانه‌شان مشتری بیابید.

توصیف اندک، خواننده را سردرگم و چشم ذهنی‌اش را نزدیک‌بین می‌کند. توصیف زیاد هم او را زیر انبوه جزئیات و تصاویر ذهنی مدفون می‌سازد. مهارت نویسندۀ خوب در پیدا کردن حد وسطِ این دو است. مورد مهم دیگر آن است که بدانید چه چیز را باید توصیف کنید و چه چیز را می‌توانید کنار گذاشته، به کار اصلی‌تان که همان داستان‌گویی است بپردازید. من، شخصاً، به‌هیچ‌وجه نمی‌توانم با نوشته‌های خسته‌کننده‌ای که خصوصیات فیزیکی و البسه افراد را توصیف می‌کنند، کنار بیایم (اگر بخواهم توصیفی دربارۀ البسه بخوانم، خب می‌روم سراغ کاتالوگ فروشنده‌های لباس). خودم خیلی به یاد ندارم که احساس کرده باشم باید مشخصات ظاهری افراد داستانم را بازگو کنم - ترجیح می‌دهم خواننده، خودش، در ساخت چهره و ریخت شخصیت‌ها و نیز لباس تن‌شان سهیم شود. فکر می‌کنم وقتی که می‌گویم کـَری وایت یک دختر دبیرستانی طردشده با پوستی خراب بود که لباس‌هایش همه از مد افتاده بودند، شما خودتان می‌توانید باقی مسیر را بروید، این‌طور نیست؟ دیگر چه احتیاجی است که من تمام لباس‌هایش را، تک به تک، و همۀ جوش‌های صورتش را، دانه به دانه، برایتان توصیف کنم؟ همۀ ما یکی دو نمونه از چنین آدم‌هایی را در ذهن داریم؛ اگر من نمونۀ خودم را برایتان توصیف کنم، نمونۀ شخصی شما را از گود خارج نگه داشته‌ام. به علاوه، خودم را از رسیدن به مفاهمه‌ای که قرار است بین منِ نویسنده و شمایِ خواننده شکل بگیرد محروم کرده‌ام. توصیف در ذهن نویسنده آغاز می‌شود، اما باید در ذهن خواننده پایان بگیرد. از چنین شراكتی، یک نویسنده خیلی بیشتر از یک فیلمساز سود می‌برد چراکه فیلمساز، بنا بر اقتضای مدیومش، مجبور است تمام آنچه را در ذهن دارد به تصویر بکشد.

من فکر می‌کنم برای اینکه خواننده بتواند خود را واقعاً درون داستان حس کند، بیشتر به حالات و رفتار یک شخصیت نیاز دارد تا توصیف ظاهر او. ابداً هم زیر بار این نمی‌روم که با توصیف فیزیک و ظاهر افراد می‌شود میانبُری زد به شخصیت آنها. پس خواهشاً توصیفاتی از این قبيل تحویل من ندهید: «چشمان آبیِ هوشمندش»، «چانۀ کشیده و مصمم او» یا «گونه‌های گستاخ و متكبرش». این نوع نوشتار از نابلدی و تنبلی نشأت می‌گیرد و به‌هیچ‌وجه قابل تحمل نیست.

توصیف، در نگاه من، معمولاً یعنی ارائه چند عنصر دستچین‌شده که می‌توانند سایر ویژگی‌های شخصیت را نیز نمایندگی کنند. اکثراً این عناصر، اولین چیزهایی هستند که به ذهن می‌رسند. این موارد، قطعاً برای شروع کارساز هستند. بعد اگر فکر کردید که باید تعدادی از آنها را تغییر دهید یا کم و زیادشان کنید، اشکالی ندارد - بازنویسی را برای همین گذاشته‌اند. اما فکر می‌کنم که در بیشتر موارد به این نتیجه خواهید رسید که همان تجسم نخستین، بهترین و صادقانه‌ترین توصیف را به دست می‌دهد. باید به یاد داشته باشید (و خواندن، به دفعات این را به شما یادآوری می‌کند) که زیاد توصیف کردن همان‌قدر آسان است که کم توصیف کردن. حتی شاید توصیفِ زیاد، آسان‌تر هم باشد.

یکی از رستوران های محبوب من در نیویورک، خانۀ استیک پام‌تو در خیابان دوم است. از آنجا که زیاد به آنجا می‌روم، اگر بخواهم یکی از صحنه‌های داستانم را در این رستوران رقم بزنم، طبیعتاً آنچه از آنجا در ذهن دارم را به‌راحتی روی کاغذ می‌آورم. اما پیش از نوشتن، کمی دست نگه می‌دارم و تصویری را که از آن مکان در حافظه دارم، فراخوانی می‌کنم. سپس به تماشای آن تصویر می‌نشینم، با چشم ذهن؛ چشمی که هرچه بیشتر از آن کار بکشید، تیزبین‌تر می‌شود. البته عنوان «چشم ذهن» را تنها از آن رو به کار می‌برم که اکثراً با این عبارت آشنایی بیشتری داریم، اما کاری که حقیقتاً می‌خواهم انجامش دهم، به‌کارگیری همۀ حواس پنجگانه‌ام است. این جستجوی ذهنی، کوتاه اما عمیق است، نوعی یادآوریِ هیپنوتیزم‌گونه. و درست مثل هیپنوتیزم واقعی، هرچه بیشتر انجامش دهید، در اجرای آن خبره‌تر می‌شوید.

وقتی به پام‌تو فکر می‌کنم، پیش از هر چیز، چهار مورد است که به ذهنم می‌آید: الف) تاریکی فضای پشت پیشخوان و تضادی که با روشنایی آینه پشتی‌اش دارد؛ آینه‌ای که نور خیابان را به داخل رستوران منعکس می‌کند؛ ب) خاک ارّه‌ای که کف رستوران را پوشانده است؛ ج) کاریکاتورهای کارتونی روی دیوارها؛ د) بوی گوشت و ماهی پخته.

اگر بیشتر فکر کنم، موارد بیشتری را نیز به یاد می‌آورم (چیزهایی را هم که یادم نیاید، خودم می‌سازم - در فرآیند تجسم، واقعیت و خیال به هم آمیخته‌اند)، اما نیازی به موارد بیشتر نیست. آنچه ما در حال تماشایش هستیم، بنای تاج محل نیست و من هم مأمور فروش نیستم. به علاوه، این خیلی مهم است که به یاد داشته باشید که اصل قضیه، صحنه نیست؛ داستان است. داستان، همیشه اصل است. قرار نیست من (یا شما) به انبوهی از توصیفات در هم پیچیده روی آوریم تنها به این دلیل که کار آسانی است. کار اصلی ما چیز دیگری است.

 

منبع: فصلنامه «فرم و نقد»، شماره ۵ (پاییز ۱۳۹۷)، صفحات ۱۵۸و۱۵۹




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۱
مصطفی گلزاری نژاد » سه شنبه 20 فروردین 1398
سپاس‌گزارم‌، دقیقا در داستان‌ مدرن و امروزی رعایت حد وسط توصیف‌ها خیلی مهم است زیرا که مخاطب‌های امروزی دیگر آن مخاطب‌های قدیمی نیستند، آن‌ها خودشان خالق مکان‌ها و ظاهر شخصیت‌ها هستند و نویسنده فقط می‌تواند که یک الگوی کوچکی از آن را معرفی کند، همچنین امروز که عصر ارتباطات و تکنولوژیست، سرعت حرف اول را می‌زند و دیگر در حوصله‌ی مخاطب نمی‌گنجد که ساعت‌ها بنشیند و وقت خود را برای توصیف یک اتاق که خودش هزاران نمونه‌اش را در ذهن دارد، تلف کند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.