چطور داستان طنز بنویسیم؟ / محسن سلیمانی



داستان طنز نیاز به موقعیت طنزآمیز دارد. دیوید بوچیئر می‌گوید: «شخصیت‌های اغراق آمیز را اگر در یک موقعیت عجیب بگذارید، معمولاً خود به خود طرح داستان طنزآمیز می‌شود. شخصیت، موقعیت و گفت‌وگو می‌توانند یک قالب کاملاً مشخص مثل داستانی عاشقانه یا پلیسی را به داستانی کاملاً طنزآمیز تبدیل کنند.»

اما فکر نکنید که نویسنده باید از صبح تا شب دنبال سوژه‌ای بگردد که موقعیتی خنده‌دار در آن باشد، زیرا شاید تا آخر عمر هم چنین موقعیتی به ذهن کسی نرسد. برای این‌که بتوانید چنین موقعیت‌هایی را پیدا کنید، شما هم باید مثل نویسنده‌های رمان‌های طنزآمیز آن موقعیت‌ها را با شگردهایی به وجود بیاورید و با ذهن خلاق خود و با کمک همۀ عناصر و فنون طنز آن را گسترش دهید و تبدیل به داستان کنید، درست مثل دانشمندی که در آزمایشگاه برخی از عناصر را با هم ترکیب می‌کند و نتیجۀ آن را به دست می‌آورد. برخی از سوژه‌هایی که در ادامه آورده‌ام، مناسب داستان و برخی مناسب رمان هستند، ولی همگی به شما کمک می‌کنند با ساز و کار ایجاد موقعیت‌های طنزآمیز آشنا شوید:

 

١. شخصیت‌های عادی را در شرایط غیرعادی بگذارید

در اینجا شخصیت اغراق‌آمیز نیست، بلکه مثل ماست، اما شما او را در وضعیتی غیرعادی می‌گذارید که ممکن است خجالت‌آور باشد و همین باعث ایجاد سوژه و بعد طرح‌هایی خنده‌دار می‌شود؛ مثلاً:

:) آقای فکور در تابستان بدون لباس تازه از حمام خانه‌اش بیرون می‌آید، ولی ناگهان بادی لباس او را از در آپارتمان بیرون می‌برد و روی پاگرد پله‌ها می‌اندازد. او به دنبال لباسش از در آپارتمان بیرون می‌دود، ولی در آپارتمان بسته می‌شود. حال شخصیت شما برای حل مشکلش هر کاری کند، خنده‌دار است. بنابراین شما به‌راحتی می‌توانید این داستان را به نحوی طنزآمیز گسترش دهید.

:) آقای خوشمرام و بانو، پنج تن از همکاران را به اتفاق خانواده‌هایشان روز عید برای شام به رستورانی در بالای شهر دعوت کرده‌اند. وسط تناول غذاهای مفصل و مجلل، ناگهان آقای خوشمرام به‌طور اتفاقی متوجه می‌شود کیف پول و همه کارت‌هایش نیست. حال آقای خوشمرام در آن شب تعطیل که هیچ کس در دسترس نیست و جلوی همکارانی که با آنها رودربایستی دارد، چه باید بکند؟

:) آقای دکتر ناطق را برای یک سخنرانی مهم و رسمی دانشگاهی به شهر شیراز دعوت کرده‌اند. آقای ناطق چون همسری ندارد، مجبور است با کودک چهارساله‌اش به محل سخنرانی برود. کودک را که به دلیل بابایی بودن، یک لحظه از او جدا نمی‌شود به کسی در ردیف اول می‌سپارد و به کودک هم سفارش می کند که ساکت بنشیند و تا آخر سخنرانی پیش او در پشت تریبون نیاید. کودک بازیگوش است و فردی که کنار نشسته او را سفت گرفته است تا حرکتی نکند. دکتر ناطق در آن حالت بیم و امید پشت تریبون می‌رود، اما وسط سخنرانی متوجه می‌شود که کودک بازیگوشش اشاره می‌کند که دستشویی دارد.

:) ابوالفتح‌خان و همسرش به همه گفته‌اند که خانه‌شان را ۸۵هزار تومان خریده‌اند. البته او خانه را ۳۰هزار تومان پایین‌تر از این قیمت خریده است. حال او به اصرار آشنا و فامیل، همۀ آن‌ها را که با اکثرشان رودربایستی دارد در خانه جمع کرده است تا به آنها سور و پز بدهد. او مشغول پز دادن به مهمانان است که ناگهان وسط مهمانی عمه‌خانم پیر که زنی بسیار ورّاج است و قیمت واقعی خانه را هم می‌داند، سرزده وارد خانۀ آنها می‌شود. اینک همۀ خانوادۀ ابوالفتح‌خان تلاش می‌کنند عمه را سرگرم کنند که تا آخر مهمانی قیمت واقعی خانه را لو ندهد وگرنه آبروی آنها بر باد می‌رود. (داستان «ننگ بی‌پولی» از کتاب «بوبول»، نوشتۀ ایرج پزشکزاد)

:) خواهرزاده و تازه‌عروس نزدیک شام به خانۀ فقیرانه عفت‌خانم و آقایدالله وارد شده‌اند. عفت‌خانم با این عروس و داماد که برای پاگشا آمده‌اند رودربایستی دارد ولی چون چیزی در خانه ندارد آرزو می‌کند نمانند. با این حال آقایدالله، پدرِ الکی‌خوش و بی‌پول خانواده که سه ماه است حقوق نگرفته، وارد خانه می‌شود و به زور عروس و داماد را برای شام نگه می‌دارد. («مهمان مامان»، نوشتۀ هوشنگ مرادی کرمانی)

:) کارمند جوانی که زندگی فقیرانه‌ای دارد، با پیرمرد مرموزی روبه‌رو می‌شود و پیرمرد که می‌خواهد آرزوی کارمند را برآورده کند، روزنامۀ سه ماه بعد را خبر جنگ ایران و عراق در آن چاپ شده است به او می‌دهد. (فیلمنامه «مردی که زیاد می‌دانست»، نوشتۀ حسن هدایت و جمال امید)

 

۲. شخصیت‌های غیرعادی را در شرایطی عادی بگذارید

در اینجا شخصیت یا شخصیت‌های ما اغراق‌آمیز هستند، ولی شرایط عادی و معولی است، اما شخصیت‌های اغراق‌آمیز ما شرایط عادی را تبدیل به موقعیت‌های خنده‌دار می‌کنند. بسیاری از شخصیت‌های اغراق‌آمیز در رمان‌ها و فیلم‌ها دستگاه تولید هستند، مثل دو شخصیت خنگ لورل و هاردی. در یکی از داستان‌های آنها لورل و هاردی (اغراق‌آمیز و غیرعادی) که نظافتچی هستند، به رئیس بانکی کمک می‌کنند تا او بتواند دزد بانک را دستگیر کند. رئیس بانک هم آنها را به آرزویشان می‌رساند: هر دو را به دانشگاه آکسفورد می‌فرستد (وضعیت عادی) تا ادامه تحصیل بدهند. (اگر می‌خواهید بقیه ماجراهای خنده‌دار این داستان را بدانید فیلم «ساده‌لوح در آکسفورد» را ببینید.)

شخصیت‌های توهم‌زدۀ «دایی جان ناپلئون» و «دون کیشوت» نیز از شخصیت‌های اغراق‌آمیزی هستند که شرایط عادی را تبدیل به وضعیت‌های دائماً طنزآمیز می‌کنند.

 

٣. شخصیت‌هایی غیرعادی را در شرایطی غیرعادی بگذارید

در اینجا هر دو عنصر ما غیرعادی یا شاید اغراق‌آمیز هستند. در فیلم «پول را بردار و فرار کن» (وودی آلن، ۱۹۶۹) دزد بیش از حد بی‌سوادی (غیرعادی) با یک اسلحه برای دزدی به بانک می‌رود. سپس یادداشتی را که روی آن نوشته «من در جیبم اسمله دارم هرچه پول داری رد کن بیاید»،به صندوقدار بانک می‌دهد. صندوقدار لغت اسمله را نشان اومی‌دهد و می‌پرسد: «چی؟ اسمله دارم؟» دزد توضیح می‌دهد که آن کلمه، اسلحه است. اما صندوقدار می‌گوید این اسمله است نه اسلحه. آنها سر دیکته درستِ کلمۀ اسلحه دعوایشان می‌شود (وضعیت اغراق‌آمیز).

:) به مدرسه‌ای که مدیر، ناظم و چند دانش‌آموز قلدر آن خنگ (غیرعادی) هستند زنگ می‌زنند که در آن مدرسه بمب کار گذاشته‌اند. در مدرسه نیز از بیرون زنجیر و قفل شده است. (غیرعادی)

:) سه زندانی با اعمال شاقه که با زنجیر به هم بسته شده‌اند (شخصیت‌هایی غیرعادی) از مزرعۀ زندان فرار می‌کنند تا گنجی را پیدا کنند؛ گنجی یک میلیون و دویست‌هزار دلاری را که یکی از آنها ادعا می‌کند پیش از به زندان افتادن دزدیده و در کف دره‌ای پنهان کرده است، اما مشکل این است که آنها چهار روز بیشتر فرصت ندارند چون محل گنج در واقع کف رودخانه‌ای پشت یک سد است؛ سدی که قرار است برای راه‌اندازی نیروگاه برق پر از آب شود. از همه بدتر وضعیت غیرعادی آنهاست: آنها مجبورند تمام مسیر را تا محل گنج، در حالی که به هم بسته شده‌اند بروند. فقط تصور کنید که آنها چطور باید همیشه حضور همدیگر را تحمل کنند، سوار قطاری باری شوند یا به دستشویی بروند؟ (فیلم «ای برادر کجایی؟»، جوئل کوئن، ۲۰۰۰)

 

۴. با سؤال چه می‌شد (می‌شود) اگر ... موقعیت طنز ایجاد کنید

در این حالت شما وضعیت عادی را با سؤالی که می‌کنید غیرعادی می‌کنید و این وضعیت غیرعادی امکانات یا اتفاقات طنزآمیز زیادی برای شما به وجود می‌آورد. با این فرمول شما می‌توانید ده‌ها سوژۀ طنز پیدا کنید.

:) چه می‌شد اگر کسی ناگهان قدرت این را پیدا می‌کرد که حرف‌هایی را که در ذهن همه می‌گذرد بشنود؟ این توانایی را رامبد جوان در سریال طنز «مسافران» (با سرپرستی نویسندگی پیمان قاسم‌خانی، ۱۳۸۸) به کمک چند آدم که از کره‌ای دیگر آمده‌اند، پیدا می‌کند و این توانایی او باعث ماجراهای خنده‌داری در چند قسمت این سریال می شود.

:) چه می‌شد اگر ما آدم‌ها دو شاخ و یک دم داشتیم!

:) چه می‌شد اگر کسی ناگهان دارویی کشف می‌کرد که می توانست با کمک آن هر وقت دلش خواست نامرئی شود.

:) چه می‌شد اگر دانشمندی اسلحه‌ای اختراع می‌کرد که می‌توانست با شلیک گلوله به آدم‌ها، آنها را به‌طور موقت منجمد کند.

:) اگر یک دهاتی موقع شخم زدن زمینش، ناگهان صندوق گنجی پیدا کند، چه می‌شود؟ (رمان «اسرار گنج درۀ جنی»، ابراهیم گلستان)

:) اگر یک خرس وحشی از باغ وحش فرار کند و سر راهش وارد یک فروشگاه بزرگ چندطبقه بشود چه می‌شود؟

:) اگر پدربزرگ میلیاردری که تازه فوت کرده است، وصیت کرده باشد فقط به شرطی همۀ ثروتش به نوه‌اش می‌رسد که ظرف ۴۸ساعت ازدواج کند، چه می‌شود؟ (از روی این سوژه نه تنها خارجی‌ها بلکه ایرانی‌ها هم چندین فیلم ساخته‌اند.)

 

۵. نقش‌های سنتی آدم‌ها را عوض کنید

در اینجا شما چیزی خلاف عرف، عادت و توقع مخاطب ارائه می‌دهید که استفاده از نوعی تناقض است و همین، خواننده را غافلگیر و تولید خنده می‌کند. اگر شما شغل و جایگاهِ خلاف عرفی برای کسی انتخاب کنید، چون در جامعه‌ای سنتی دائم درگیری‌های بامزه پیش می‌آید و این شخصیت رفتارهای خلاف عادت و توقع مخاطب انجام می‌دهد، داستان شما خنده‌دار می‌شود.

:) همسر یک کارمند مرد را - مردی که در ضمن رفتارها و عقاید مردانه‌ای هم دارد - در یک شرکت رئیس او می‌کنند. (فیلم «همسر»، مهدی فخیم‌زاده)

:) زنی نان‌آور خانه است و سر کار می‌رود و مرد خانه‌داری و بچه‌داری می‌کند (جمشید در فیلم «آپارتمان شماره ۱۳»، نویسندگان: حسن قلی‌زاده و علیرضا خمسه)

:) زن خانه‌دار و شوهرش (که یک مدیر تالار عروسی است) باهم شرطی می‌بندند که دیگری نمی‌تواند کار او را انجام دهد. برای همین برای مدتی زن، مدیر تالار شود و شوهر او خانه‌دار. (فیلم «خروس جنگی»، نویسنده: قربان محمدپور، ۱۳۸۶)

:) زن یک راننده تاکسی (اتوبوس مسافربری، کامیون حمل بار، ...) با چند سر عائله بعد از فوت همسرش به دلایلی تصمیم می‌گیرد خودش شغل شوهرش را ادامه دهد.

:) مردی تلفنچی رئیس شرکت است و رئیس شرکت یک خانم است.

 

۶. از آدم‌های ناشی استفاده کنید

اگر به فردی شغلی بدهیم که تخصصی در آن ندارد، خود به خود طنز آغاز می‌شود.

:) مرد ساده‌ای که تمام عمرش باغبان یکی از ثروتمندان بوده و دنیا را فقط از دریچه تلویزیون دیده است با ماشین مشاور رئیس‌جمهوری تصادف می کند و بعد طی اتفاقاتی تا مرز رئیس‌جمهور شدن در آمریکا پیش می‌رود. (رمان «حضور»، یرژی کوشینسکی)

:) آشپزی را به دلایلی رهبر ارکستر سمفونیک کشور کرده‌اند.

:) خانمی را که رهبر ارکستر سموفونیک است، به دلایلی مربی تیم ملی فوتبال کرده‌اند.

 

۷. از آدم‌های عوضی استفاده کنید

آدم‌های عوضی هم سوژه‌سازهای خوبی هستند. آدم‌های عوضی، آدم‌هایی هستند که به دلیلی باید وانمود کنند شخص دیگری هستند. چنین کاری را اگر مخاطب بداند ولی مردم یا بازیگران داستان، به دلیل شباهت دو شخصیت به هم یا به دلایل دیگری ندانند، اتفاقات طنز زیادی ایجاد می‌کند. شاید نمونۀ بارز چنین آدمی که سوژه‌های طنز دو سریال طنز را تامین کرده است مسعود شصت‌چی در دو سریال «مرد هزار چهره» (۱۳۸۷) و «مرد دوهزار چهره» (۱۳۸۸) باشد که در آنها شصت‌چی، که کارمند ثبت احوال است از ترس دستگیری پلیس وانمود می‌کند رئیس پلیس، سرمربی سرشناس فوتبال، خلبان هواپیمای مسافربری و ... است. در فیلم «مارمولک» (۱۳۸۲) نیز رضا، که مرد خلافکاری است از ترس وانمود می‌کند یک روحانی است. در سریال «ویلای من» (نویسندگان : امیرمهدی ژوله، خشایار الوند، ۱۳۹۲) نیز چند شخصیت برای به دست آوردن ارث یک ثروتمند رو به موت، وانمود می‌کنند فامیل‌های نزدیک مرد ثروتمند هستند. (این سریال الگوی طرحش را از روی یکی از داستان‌های فرعی رمان «هاکلبری فین»، داستان دوک و پادشاه گرفته است.) در فیلم «توتسی» (فیلم‌نامۀ کریس ماکروزاپولوس، ۱۹۸۲) نیز آقای مایکل دورسی (داستین هافمن) بازیگری است که چون در کار سینما به او نقشی نمی‌دهند از سر بیکاری و ناامیدی مجبور می‌شود خود را به شکل زن‌ها بیاراید و این بار با نام خانم دارتی مایکلز نقشی در یک سریال رمانتیک تلویزیونی به دست بیاورد، اما این کار ماجراهای طنز زیادی را به وجود می‌آورد. در رمان «شاهزاده و گدا»ی مارک تواین نیز دو نفر هویتشان با هم عوض می‌شود و همین باعث طنز می‌شود: شاهزاده ادوارد و گدازاده‌ای به نام تام، که قیافه‌هایشان شبیه هم است با تعویض لباس‌هایشان، جایگاهشان باهم عوض می‌شود و همین موضوع ماجراهای طنز زیادی را در قصر پادشاهی انگلستان در قرن شانزدهم و نیز در خانۀ پدر خلافکار تام به وجود می‌آورد. در فیلم «مرد عوضی» (محمدرضا هنرمند، ۱۳۷۷) پزشکی، مغز یک مخترع فقیر و تازه درگذشته را به بدن مدیرعامل یک کارخانه - که دچار مرگ مغزی شده - پیوند می‌زند و فرد جدید که هویتی تازه پیدا کرده است با همسرهای این دو نفر (مخترع و رئیس کارخانه) ماجراهای طنز زیادی را ایجاد می‌کند.

 

۸. آدم‌های زمان حال را به زمان گذشته بفرستید یا آدم‌های زمان گذشته را به زمان حال بیاورید

در این حالت شما یک با یک یا چند شخصیت از قرن بیست ویکم را به جامعۀ حداقل صد سال پیش می‌برید یا یک یا چند شخصیت حداقل صد سال پیش را به جامعۀ امروزی می‌آورید. این شخصیت‌ها به دلیل بیگانگی با رفتار، رسوم، عقاید و عادت‌های آدم‌های تازه و نیز بیگانگی (یا به زبان فنی: نداشتن تناسب) با محیط جدید طنزهای زیادی را به وجود می‌آورند. در سریال طنز «قهوه تلخ» (با نویسندگی امیرمهدی ژوله و خشایار الوند) یک استاد تاریخ (سیامک انصاری) که سرگرم تحقیق دربارۀ دوره‌ای در دوران قاجار است، با خوردن یک فنجان قهوۀ تلخ پا به دربار یکی از پادشاهان آن دوره می‌گذارد و همین جابه‌جایی تاریخی شخصیت اتفاقات طنز زیادی را به وجود می‌آورد.

سال‌ها قبل (۱۳۳۷) ایرج پزشکزاد در رمان طنز «ماشاءالله خان در دربار هارون‌الرشید» از همین الگوی طرح استفاده کرده است. در این رمان ماشاءالله خان که کتب تاریخی زیادی دربارۀ دوران هارون‌الرشید خوانده است آرزو می کند کاش در آن دوران در بغداد زندگی می‌کرد. سپس یک مرتاض هندی موفق می‌شود با جادو و جنبل او را به دربار هارون ببرد و ماجراهای طنز نیز از اینجا شروع می‌شود.

از شیوۀ عکس این الگو نیز می‌توان برای سوژه‌سازی استفاده کرد، به این معنی که شما یک یا چند شخصیت تاریخی را از گذشته به قرن بیستم بیاورید. اگر این شخصیت‌ها آدم های معروفی باشند، شاید طنز سوژۀ شما دو برابر شود: مثلاً تصور کنید شاه عباس صفوی به تهران زمان ما بیاید و به یک مجتمع قوه قضائیه برود تا حد نویسنده که در دوران ما کتاب‌هایی علیه او نوشته‌اند، به‌طور رسمی شکایت کند.

 

۹. آدم‌های یک محیط را به محیط و فضای نامناسب دیگر ببرید

در این حالت که شکل خاصی از حالت پیشین است، شما عوض جابه‌جایی زمانی، جابه‌جایی مکانی انجام می‌دهید. آدم‌ها را در محیطی کاملاً متضاد با آنها قرار و بعد داستان طنزتان را گسترش می‌دهید. خیلی از نویسنده‌ها برای ایجاد طنز از چنین سوژه‌ای استفاده کرده‌اند. یک روستایی ساده را به درون روابط پیچیدۀ شهر آورده یا یک شهریِ پرافاده را وارد روابط و مسائل روستایی کرده‌اند (فیلم‌های صمد با کارگردانی پرویز صیاد، پیش از انقلاب اسلامی)، شخصیت‌های فضایی ساده را داد وارد جامعۀ شهری امروز کرده‌اند (سریال «مسافران» و فیلم «من زمین را دوست دارم»، با نویسندگی پیمان قاسم‌خانی)، یک استاد دانشگاه را در بند قاتل‌ها در زندان قرار داده‌اند (فیلم «دیوار شیشه‌ای»، البته این فیلم طنز نیست)، یک جاهل کلاه‌مخملی را به نیویورک برده‌اند (رمان «اسمال در نیویورک»، حسین مدنی، ۱۳۳۳)، یک آدم سنتی مذهبی را به عنوان سفیر به ینگه‌دنیا فرستاده‌اند (فیلم «حاجی واشنگتن»، علی حاتمی، ۱۳۷۷)، یا یک آدم خلافکار بی‌سواد را با پاسپورت یک دانشمند فرستاده‌اند تا اختراع این دانشمند را بفروشد (سریال طنز «ساخت ایران»، با فیلمنامۀ خشایار الوند، ۱۳۹۰) یا یک دختر مسیحی لبنانی را که به عقد و ازدواج یک ایران درآمده، به ایران و میان خانواده‌های ایرانی آورده‌اند (فیلم «کتاب قانون» با نویسندگی محمد رحمانیان، ۱۳۸۷). از آنجا که رفتار، اعمال، حرف‌ها و واکنش‌های این آدم‌ها در محیطهای تازه احمقانه، ناشیانه یا متناقض جلوه می‌کند، برای مخاطب خنده‌دار است.

 

۱۰. دو شخصیت متضاد را کنار هم بگذارید

اصولاً طنز از تضاد یا نداشتن تناسب بین چیزهای مختلف به وجود می‌آید. در این حالت نیز شما دو آدم نامتناسب با هم را که مجبورند در کنار یکدیگر باشند و همدیگر را تحمل کنند یا نکنند، کنار هم می‌گذارید و بعد می‌بینید که چگونه یک عالم سوژه‌های طنز زاده می‌شود. مثلاً یک آدم احمق و کودن را در زندان کنار یک متفکر و دانشمند، یک زن تمیز و وسواسی را کنار شوهری شلخته و سربه‌هوا، یک مادر بسیار بدبین را کنار دختر ساده و خوشبین، کارمندی سربه هوا را کنار رئیسی بسیار خشک و مقرراتی، آدمی روشنفکر را کنار آدمی عامی، آدمی بسیار مدرن و ازخارج‌آمده را کنار یک آدم سنتی (نمایشنامه «جعفرخان از فرنگ آمده»، حسن مقدم، ۱۳۰۰)، آدمی بسیار مذهبی را کنار آدمی بسیار بی‌قید یا آدمی خیلی تنبل را کنار آدمی بیش‌فعال بگذارید تا به گنجی بی‌مانند از طنز برسید. زیرا که تضاد دائم این آدم‌ها نه تنها حل‌نشدنی است، بلکه دائم مخاطب را می‌خنداند.

 

۱۱. به یک اتفاق عادی چرخشی طنزآمیز بدهید

چرخش‌ها در واقع ما را غافلگیر می‌کنند و با کمک آنها می‌توان سوژه‌های طنز خوبی جفت و جور کرد. برای این کار کافی است گاهی در زندگی معمولی، چرخشی غافلگیر کننده به وجود آوریم تا امکانی بالقوه برای طنزنویسی به وجود آید. مثلاً آدم خوب و محبوب همه، یک‌دفعه آدمی خبیث شود، مُرده زنده شود («توبه نصوح» محسن مخملباف، ۱۳۶۱)، زن زیبا که دل همه را برده است یک‌دفعه مرد از آب در آید، ناگهان معلوم شود کودک بدبخت و گدایی که تا به حال همه با او مثل سگ رفتار می‌کردند پسر یک ابَرمیلیاردر است و...

 

۱۲. از نقیضۀ آثار جدی استفاده کنید

خیلی از رمان‌ها و داستان‌ها برای مسخره کردن آثار جدی نوشته شده‌اند. این آثار یا سبک نگارش مطنطن، فخرفروشانه و والای آثار جدی را مسخره کرده‌اند یا محتوای به‌ظاهر باشکوه و دست‌نیافتنی آنها را. مثلاً رمان «دون کیشوت» سروانتس، در واقع با استفاده از زبانی به‌ظاهر مطنطن ولی خنده دار (سبک فاخر)، با اتفاقاتی عادی، محتوای به‌ظاهر باشکوه داستان‌های پهلوانی پیش از خود و زبان فاخر آنها را هجو و مسخره کرده است. آیا نمی‌شود با این شیوه برخی از رمان یا داستان‌های مشهور فارسی را هم دست انداخت، رمان‌ها یا داستان‌هایی که سعی کرده‌اند با زبان بسیار ادیبانه، داستانی بسیار پرشکوه را بگویند؟ با اینکه کسی نقیضۀ رمانی را در زبان فارسی ننوشته است، این اتفاق در سینمای ما رخ داده است و به نظر برخی «ناصرالدین شاه، آکتور سینما» (فیلمنامه محسن مخملباف) در واقع نقیضۀ فیلم‌های جدی علی حاتمی است.

 

۱۳. از اسکلت آثار طنز دیگران به عنوان سوژه استفاده کنید

شاید دیده باشید چگونه خانه‌ای را بازسازی می‌کنند؛ اما منظور من در اینجا بنای یک خانه با استفاده از زیرسازی، اسکلت و آهن‌آلات یک ساختمان دیگر است. در این حالت شما ساختمان قبلی را خوب می‌تراشید تا به آهن‌آلات آن ساختمان برسید. بعد با همان اسکلت، ساختمان خودتان را با تغییر نقشه و نما، طوری بنا می‌کنید که کمترین شباهتی با ساختمان قبلی ندارد. بیشتر طنزپردازها هم همین کار را می‌کنند، چون پیدا کردن سوژۀ صددرصد جدید تقریباً غیرممکن است. مثلاً داستان فیلم‌نامه‌های دو سریال «مرد هزار چهره» و «مرد دوهزار چهره» با استفاده از استخوان‌بندی رمان «پخمه» عزیز نسین، و سریال «ویلای من» با استفاده از داستان دوک و پادشاه در «هاکلبری فین» به وجود آمده است، ولی شباهت آنها فقط در استخوان‌بندی، اسکلت یا در واقع الگوی طرح است. این دزدی مقدس را اغلب نویسنده‌ها انجام می‌دهند. چون به اعتقاد برخی از داستان‌شناسان، اگر دست بالا بگیریم، ۳۶ الگوی ثابت و مشترک داستانی در این عالم بیشتر وجود ندارد و همۀ داستان‌ها از ترکیب یا تغییر برخی عناصر همین ۳۶ الگو به دست آمده یا به دست می‌آید. مثلاً یکی از این الگوها، الگوی طرح عشق است: «دو نفر عاشق هم می‌شوند، مانعی آن دو را از هم جدا می‌کند، آنها به هم می‌رسند یا نمی‌رسند.» هزاران رمان (از جمله یکی از خطهای اصلی رمان طنز «دایی جان ناپلئون») از همین الگوی عشق استفاده کرده‌اند، اما هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید رمان «دایی جان ناپلئون» رونویسی رمان «اوژنی گرانده» اونوره دو بالزاک است. در نوعی از رمان عشقی که رمان عاشقانۀ طنزآمیز (romantic comedy) است این الگو فقط کمی دستکاری می‌شود، یعنی مانع‌های رسیدن دو عاشق اغلب سوءتفاهم‌هایی بیش نیستند که در آخر رمان الحمدلله حل می‌شوند.

برای رسیدن به استخوان‌بندی یا الگوی زیربنایی هر داستانی که می‌خواهید از آن الهام بگیرید و داستان طنز خود را بنویسید، باید این کارها را بکنید: داستان را خوب بخوانید. سوژۀ اصلی یا حادثۀ اصلی را از آن بیرون بکشید. (حادثه ای که بدون آن ساختار داستان ناقص می‌شود.) با کلمات کلی و در کوتاه‌ترین شکل این سوژه را در یکی دو خط بیان و آن را تبدیل به داستانی کلی کنید (برای این کار همۀ اسامی خاص آدم‌ها و مکان‌ها را حذف کنید). بعد از این استخوان‌بندی (اسکلت) استفاده و آن را تبدیل به داستانی جدید، یا در واقع آن را بازیافت کنید (مثلاً بدون اینکه به ساختار اصلی آن دست بزنید شخصیت‌ها، مکان‌ها و زمان‌ها، گفت‌وگوها، حوادث مختلف، نتیجۀ حوادث یا ترتیب صحنه‌های آن را عوض کنید.)

برای این‌که بتوانید معنی حرفم را خوب بفهمید می‌توانید دو رمان «دون کیشوت» و «دایی جان ناپلئون» را با هم مقایسه کنید. استخوان‌بندی این دو رمان و مضمون آنها یکی است، اما عملاً دو رمان متفاوت خلق شده‌اند، چون جزئیات این دو رمان کاملاً از هم دور شده است:

:) سوژۀ اصلی رمان «دون کیشوت»: اربابی به قدری داستان‌های پهلوانی خوانده که دچار توهم شده است و اینک خود را یکی از همین پهلوان‌ها می‌بیند و سعی می‌کند با مبارزه با دشمنانی موهوم، مردم را از شر آنها نجات دهد.

:) سوژۀ رمان «دایی جان ناپلئون»: ارباب خانه‌ای از فرط مطالعه کتاب‌هایی دربارۀ ناپلئون دچار توهم شده است و اینک خود را ناپلئون می‌بیند. او حالا مثل ناپلئون عامل همۀ بدبختی‌ها را انگلیسی‌ها می‌داند و چون پیشتر افسر قزاق بوده است، حالا گمان می‌کند در جنگ‌هایش با انگلیسی‌ها بارها آنها را قهرمانانه شکست داده است. به همین دلیل هم انگلیسی‌ها می‌خواهند هرطور شده او را بکشند. او اینک سعی دارد با این دشمن موهوم مبارزه کند.

پزشکزاد در «دایی جان ناپلئون» با اینکه شخصیت دون کیشوت‌گونه و نوکرش را حفظ کرده، شخصیت‌ها و حوادث جدیدی به رمان افزوده، مکان و زمان را تغییر داده، دو خط داستانی دیگر به رمان اضافه کرده است و ... طوری که شما احساس می‌کنید او ضمن حفظ اسکلت، طوری ساختمان رمان را بازسازی کرده است که شباهت زیادی به ساختمان پیشین ندارد.

 

از کتاب «طنزپردازی به زبان ساده» (انتشارات سروش، ۱۳۹۶)، صفحات ۸۱۷ تا ۸۳۰




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.