این طرح که می‌گویی، یعنی چه؟ / محسن سلیمانی



طرح در یک کلام یعنی «چیدن حوادث در داستان به نحوی که با هم پیوند قوی داشته باشند و حالت تعلیق (کنجکاوی، نگرانی، وغیره) ایجاد کنند». گفته‌اند شخصیت‌ها رمان را پیچیده می‌کنند؛ چون آنها طرح‌های گوناگون داستانی و خط‌های داستانی را به وجود می‌آورند. با این حال، اکثر خواننده‌ها رمان را برای حوادث آن می‌خوانند، نه برای شخصیت‌ها. به همین سبب، به نظر خیلی از داستان‌پژوهان، طرح در رمان مهم‌تر از شخصیت است. در اینجا هم البته اختلاف نظر وجود دارد و برخی از داستان‌نویس‌ها، به‌خصوص داستان‌نویس‌های جدید، نوگرا، و طنزنویس، معتقدند شخصیت مهم‌تر است، که البته ربطی به این بحث ما ندارد. اما اگر حتی معتقد باشیم که شخصیت و طرح هر دو در داستان ارزش و اهمیتی یکسان دارند (چون بالاخره شخصیتها حوادث را به وجود می‌آورند و حوادث نیز شخصیت‌ها را) و باید مثل دو کفه ترازوهای قدیم، در حالت تعادل باشند، شخصیت بدون حوادث، آدمی در خلأ است و مثل «پینوکیو»یی می ماند که هنوز «پدر ژپتو» (رمان‌نویس) با هنرنمایی‌اش او را زنده نکرده است؛ یعنی یک تکه چوب خشک! به علاوه، خیلی از خواننده‌ها رمان‌ها را به خاطر حتى شخصیت‌های قوی‌اش نمی‌خوانند، ولی بیشتر خواننده‌ها رمان‌هایی را که حوادثی جذاب ولی شخصیت‌هایی، به قول داستان‌نویس‌ها، ساده و تک‌بعدی دارند می‌خوانند (نمونه‌اش تعداد زیادی از داستان‌های جنایی است که ما حتی بعد از خواندنشان هم واقعاً آدم‌هایشان را به‌درستی نمی‌شناسیم).

در قدیم، فقط ردیف کردن یک سری حوادث از نظر زمان رخداد به دنبال هم دربارۀ یک نفر، بشر را مجذوب خود می‌کرد، اما بعدها بشر فضول و اهل چون و چرا شد و وقتی داستانی را می‌شنید، زود می‌پرسید: «چرا این اتفاق افتاد؟» به همین سبب، داستان‌نویس‌ها یاد گرفتند وقت چند حادثه را پشت سر هم ردیف می‌کنند، آنها را با چسبی قوی به هم بچسبانند؛ یعنی نشان بدهند که حادثۀ اولی باعث شده است که حادثۀ دومی به وجود بیاید و حادثۀ سومی از دل حادثۀ دومی درآمده است، و این همان عنصر طرح بود که به مجموع حوادث اضافه شد. به قول منتقد انگلیسی، ادوارد مورگان فورستر، بشر قبلاً در قصه‌هایش می‌گفت: «شاه مُرد، ملکه مُرد»، اما امروز ما در داستان‌ها می‌گوییم: «شاه مُرد و ملکه از غم او مُرد.» (علت مردن ملکه، مرگ شاه بود، نه اینکه در اثر سرماخوردگی مُرد، یا بی‌دلیل مُرد.)

بنابراین، طرح = سلسله حوادث (قصه) + چسباندن حوادث به هم با چسب علت رخ دادن آنها.

شما رمان یا داستان خود را با حادثۀ یک شروع می کنید و با حادثۀ دو تمام می‌کنید، اما باید مطمئن شوید که حادثۀ یک باعث به وجود آمدن حادثۀ دو و حادثۀ سه نتیجۀ حادثۀ دو بوده است. حوادث داستانی قوی با هم ارتباط محکم و جدانشدنی دارند، طوری که اگر یکی را برداریم در داستان شکاف ایجاد می‌شود، یا همۀ داستان به هم می‌ریزد و مبهم می‌شود. فیلمی که اتفاق‌هایش چفت و بست محکمی با هم دارند یا طرحی قوی دارد نمی‌توان حتی یک صحنه‌اش را ندید یا حذف کرد؛ چون در این صورت، شما دیگر از آن فیلم سر در نمی‌آورید، ولی اگر شما وسط فیلمی که طرحش ضعیف است (مثل خیلی از فیلمهای هندی یا سریال‌هایی که به آنها آب می‌بندند) به اتاق دیگر بروید و غذا بخورید و برگردید، چیزی را از دست نداده‌اید! به رمان‌هایی که حوادثشان با هم ارتباط ضعیفی دارند می‌گوییم «رمان اپیزودیک» (تکه تکه، سریالی، یا اثری با حوادث نامربوط به هم)، طوری که انگار مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با حوادث گوناگون دربارۀ یک شخصیت هستند، یا در واقع فقط حوادثی هستند که با نخ شخصیت (و گاهی فقط با بودن آدم‌ها در یک مکان) به هم وصل شده‌اند. در یک طرح خوب، هر حادثۀ طرح باید بر حادثۀ بعدی خودش اثری قوی بگذارد و نتیجۀ حادثه قبلی باشد، وگرنه احتمالاً می‌شود آن را حذف کرد.

در طرح تفصیلی، می‌شود همه چیز رمان را در طرح پیش‌بینی کرد، اما این چیزها باید دستچین شده باشد، طوری که فقط خط داستان را پیش ببرند و با قبل و بعد داستان ارتباطی محکم داشته باشند. اگر شما شرح داستان را مثل اسکلت بدن در نظر بگیرید، این اسکلت همه جای بدن و یا اجزای داستان را به هم وصل می‌کند و مهم این است که هریک از آنها اجزای یک آدم (یک داستان) هستند و طرح بدون یکی از آن اجزا معنی ندارد و آدم ناقصی به وجود می‌آورد. بنابراین، قتلی که در صفحۀ ۲۰۰ رمان رخ می‌دهد همان‌قدر با گفت‌وگوی صفحۀ ۱۰۰

 ارتباط دارد که با دزدی مجسمۀ قیمتی در فصل دوم و با سوابق شخصیت اصلی یا خاطرات دوران کودکی او در فصل سوم. بنابراین، داستانِ خوش‌طرح همۀ شخصیت‌ها، حوادث، و توصیف‌های خود را به هم نیازمند و متصل می‌کند.

البته ایراد تشبیه طرح به اسکلت این است که اشاره‌ای به موتورِ پیش‌برندۀ رمان نمی‌کند. طرح در ضمن، حوادث را طوری می‌چیند که شما همیشه سؤالی برایتان مطرح شود و بخواهید بدانید چرا چنین شده است، یا بعد چه خواهد شد؟

نکتۀ دیگری که شاید بد نباشد بدانید این است که امکان دارد طرح در زندگی ما در خیلی از موارد وجود نداشته باشد؛ بنابراین، طرح چیزی است که نویسنده به یک قصه اضافه می‌کند.

برای آشنایی شما با طرح، من طرح بخش شروع رمان «کلبۀ عمو تام» را در زیر آورده‌ام. خط اصلی این داستان، خط داستانی «عمو تام» است، ولی من یک خط داستانی فرعی دیگر (خط طرح «الیزا») را نیز در آن آورده‌ام. لطفاً به چراهای این داستان توجه کنید.

طرح مختصر بخش شروع رمان کلبۀ عمو تام: یک تاجر برده به نام «هیلی» در دیدار با آقای «شلبی»، مالک یک مزرعه در کنتاکی امریکا، از او می‌خواهد دو تا از برده‌های سیاهش، عمو تام و «هری» (فرزند کوچک الیزا) را به او بدهد. چرا؟ چون آقای شلبی نمی‌تواند پول سفته‌ها و بدهکاری زیادش را به او بپردازد. آقای شلبی از روی ناچاری می‌پذیرد، اما الیزا قبل از زمان تحویل و تحول، موضوع را به عمو تام اطلاع می‌دهد، بچه‌اش را برمی‌دارد، و به سمت رودخانه اوهایو و مرز کانادا می‌گریزد. چرا؟ چون او به‌شدت به فرزندش علاقه دارد و نمی‌خواهد برای همیشه از او جدا شود. به علاوه، او که خدمتکار خانگی آقای شلبی است، از سر کنجکاوی، از پشت در حرفهای تاجر برده و اربابش را شنیده است. آن شب همسر عمو تام از شوهرش می‌خواهد او هم فرار کند، اما عمو تام قبول نمی‌کند. چرا؟ چون او مسیحی مؤمنی است و نمی‌خواهد به اربابش خیانت کند...

همان‌طور که در بالا دیدید، نمی‌توانیم هیچ‌یک از این اتفاقات را حذف کنیم؛ چون در رمان شکافی ایجاد می‌شود و خواننده موقع خواندن چون دلیل یک رخداد (مثلاً فرار الیزا) را نمی‌داند، گیج می‌شود یا می‌گوید رمان سر و ته ندارد. فکر کنید در همین رمان، زن برده‌ای بی‌دلیل بچه‌اش را برمی‌داشت و از خانۀ اربابش فرار می‌کرد. آیا شما، علت فرار او را نمی‌دانستید، احساس نمی‌کردید چنین زنی دیوانه است؟!

البته شاید طرح در زندگی واقعی به این شکل وجود نداشته باشد و عنصری باشد که نویسنده به زندگی اضافه می‌کند. در زندگی، خیلی وقت‌ها اتفاقات دلیل درستی ندارند یا مهم نیستند، ولی در داستان، همۀ چیز باید دلیل داشته باشد. بنابراین، برای نوشتن آن باید خیلی چیزها را از زندگی فرد حذف کرد، مگر اینکه با اتفاقات رمان ارتباط داشته باشند. برخی چیزها را هم باید ابداع و به زندگی او اضافه کرد، سرعت حوادث را زیاد یا کم کرد، یا همه چیز را فشرده کرد. بنابراین، ما نه تنها عناصر تکه تکه و حتی تکه‌های شخصیت ها را از اینجا و آنجا برمی‌داریم و آن‌جور که دلمان می‌خواهد با هم ترکیب می‌کنیم و اتفاقات و شخصیت‌های مطابق میلمان را به وجود می‌آوریم، بلکه زمان را هم فشرده می‌کنیم؛ یعنی داستانی را که در سی سال اتفاق افتاده است، در سیصد صفحه می‌گوییم؛ چون در این سی سال، مجموعاً فقط هفت هشت حادثه‌اش برای داستان ما مهم و جالب است. در واقع، اگر شما بخواهید زندگی بی طرح را فقط برای یک روز روی کاغذ بیاورید، باید بسیاری از کارهای تکراری، حرف‌های بی‌ربط، و دید و بازدیدهای تصادفی یک نفر را بنویسید، که نتیجه‌اش می‌شود یک «مثنوی هفتاد من» که هیچ‌کس آن را نمی‌خواند، یا با زجر می‌خواند و از خستگی، کلافه می‌شود. یادم نمی‌رود که یک بار یکی از بچه‌های هنرجو از من پرسید: «چرا در بیشتر فیلم‌ها کسی به دست‌شویی نمی‌رود؟» خب، معلوم است؛ چون دست‌شویی رفتن کمکی به داستان نمی‌کرده، از فیلم حذف شده است، به اضاف« خیلی چیزهای دیگر در زندگی. (البته در فیلم «هامون» ساختۀ داریوش مهرجویی، دست‌شویی رفتن یک روانپزشک آمده؛ چون برای داستان آن فیلم مهم است.)

طرح فقط پشت سر هم چیدن حوادث مهم نیست؛ نوع چیدمان هم مهم است. معنی‌اش این است که نه تنها باید حوادث با هم ربط داشته باشند، آن‌ها را طوری باید پشت هم چید که تعلیق به وجود بیاید؛ یعنی خواننده در هر لحظۀ رمان با سؤالی مواجه باشد و آن‌قدر حساس شود که بخواهد حتماً جواب آن را بداند.

بنابراین، طرح = سلسله حوادث + چسباندن حوادث به هم با چسب علت رخ دادن آنها + عوامل کشش، طوری که خواننده در حالت تعلیق قرار گیرد.

 

به نقل از «رمان‌نویسی در وقت اضافه»، محسن سلیمانی، انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۹۶، جلد اول، صفحه ۱۴۹ تا ۱۵۴




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.