چطور می‌نویسم؟ / آلن دو باتن - ترجمه کاظم رهبر



نویسنده هم باید مانند هر شاغل دیگری نظم داشته و در قید و بند ساعت کاری باشد. پس هر روز در ساعت ۹ صبح در محل کارم هستم و تا ۶ بعد از ظهر می‌نویسم. در این میان، یک ساعت هم وقت ناهارم است. رفتن و برگشتن به دفتر کارم ۳۰ ثانیه طول می‌کشد. چون دفترم در طبقه بالای خانه‌ام است. خانۀ کوچکم در شهر چلسی انگلستان است. دور تا دور اتاق کارم هم پر از قفسه و کتاب است.
خلاق‌ترین زمان کارم بین ۹ تا ۱۰ و نیم صبح است. بعد از آن کم کم همه چیز رو به تحلیل می‌رود. بعد از ظهر که دیگر وحشتناک است. چون خوابم می‌گیرد. گاهی بعد از پایان ساعت کار، یک چرتی می‌زنم.
وقتی نوشتن کتابی جدید را شروع می‌کنم، دوست دارم و تلاش می‌کنم تا بلافاصله تمام فکر و ذکرم آن باشد، و غرق ماجراها و اشخاص آن بشوم. پس به سرعت دست‌نویس اولم را می‌نویسم. دست‌نویسی که اگر کسی به جز من آن را ببیند، از آن چیزی سر درنمی‌آورد و با خودش خواهد گفت که عجب چیز افتضاحی است.
هر کتابم را شش بار بازنویسی می‌کنم. کار سخت و شاقی است. اما شیوۀ نوشتن من به این صورت است. گاهی در زمان نوشتن این دست‌نویس‌ها گرفتار بحران می‌شوم، آن‌قدر این حالت بحرانی شدید است که کم می‌ماند که نوشته‌هایم را پرت کنم در سطل آشغال.
وقتی که به بن‌بست می رسم و یا دچار دلسردی و یأس می‌شوم، از خانه بیرون می‌روم و قدم می‌زنم. اغلب شام چیزی سبک می‌خورم.
زمانی که می‌نویسم، به ندرت پیش می‌آید که آثار نویسندگان دیگر را بخوانم چون می‌ترسم که روی کارم تأثیر بگذارند.
در زمان نوشتن، خودم را به جای اشخاصم می‌گذارم. تصور می‌کنم که نانوا شده‌ام و یا در فروشگاهی کوچک یک فروشنده هستم. از تصور زندگی‌های مختلف لذت می‌برم.
اما از تمام اینها گذشته، بدم نمی آمد که هتل کوچک و دنجی داشتم و سر میز مردم می‌رفتم و صورت غذاهای درخواستی آنها را می‌نوشتم. چون من بر اثر یک سری اتفاق و تصادف نویسنده شدم. گاهی با خودم فکر می‌کنم، انگار مردم وقتی که از همه جا درمی‌مانند، به نویسندگی پناه می‌آورند.


از کتاب «چگونه می‌نویسم؟»، گردآوری و ترجمه کاظم رهبر، انتشارات کتاب خورشید، ۱۳۹۴، صفحه ۱۲۵ و ۱۲۶




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۲
مهری حیدرزاده » دوشنبه 04 تیر 1397
ادامه پست قبلی رفتن به کتابخانه و نت برداری بود .تازه بعد از نوشتن آن بخش رمان دیدم بهتر است که آن فصل را اصلن حذف کنم. اما ندایی درونی تشویقم می کرد به دوباره نویسی . نوشتم . دوباره نوشتم و باز هم نوشتم . بار آخر که آن را خواندم .گونه هایم خیس شده بود. انگار من و پرسناژم هر دو در همان اتاق های کذایی روح و روانمان می فرسود.بعد از تمام شدن رمان(بد یا خوب) لایه ای از تنم کنده شد.نو شدم.توانستم نفس بکشم برای نوشتن بعدی ها...
مهری حیدرزاده » دوشنبه 04 تیر 1397
آلن دوباتن" گاهی در زمان نوشتن این دست نویس ها گرفتار بحران می شوم آن قدر این حالت بحرانی شدید است که کم می ماند نوشته هایم را پرت کنم در سطل آشغال" وقتی رمان " آتش و مهتاب " را که اکنون برای مجوز در ارشاد است شروع کردم ، در دست نویس اول پرسناژ اصلی به دلیل تعقیب و گریز سر از محله ی بدنام " شهر نو" در می آورد.شناختی از مکان ، شخصیت ها و آدم ها و شرایط آنجا نداشتم . به کتابخانه ملی رجوع کردم . مطالبی وجود داشت اما نه امانت داده می شد و نه توانستم از آن ها کپی بگیرم .فقط یک هفته صبح ها کارم ...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.