بزنگاه / از کتاب «داستان کوتاه»



در «فرهنگ اصطلاحات ادبی» ذکر شده است که «در اغلب موارد، کانون توجه یک داستان‌نویسِ قرن نوزدهم یا بیستم یک شخصیت واحد در یک واقعۀ واحد است، و نویسنده به عوض دنبال کردن یا تحول او، او را در یک لحظۀ خاص نشان می‌دهد». همان‌طور که تئودور استراود در جستارش با عنوان «رهیافتی انتقادی به داستان کوتاه» می‌گوید، این لحظه اغلب لحظه‌ای است که شخصیت در آن دستخوش تغییری تعیین‌کننده در نگرش یا درکش می‌شود، مثل زمانی که اُلگا، در «جیرجیرک» چخوف، ناگهان در لحظۀ مرگ شوهى متوجه ارزش راستین او و نیاز مفرطش به شوهرش می‌شود.

جیمز جویس در برخی از داستانهایش به اهمیت این اشراق‌های سرنوشت‌ساز سخت واقف است. او حتى اصطلاح فنی خاصی برای آنها به کار می‌برد: «تجلی». در پایان «مردگان»، آخرین داستان «دوبلینی‌ها»، گابریل برای اولین بار مورد هجوم «آگاهی شرم‌آوری درباره شخص خود [قرار می‌گیرد]... خود را چون موجودی مضحک دید.» داستان دیگر، «عربیه»، هم به همین ترتیب به بارقه خود آگاهی راوی می‌انجامد. او در ابتدا خیابان «کور» (بن‌بست)ی را که در کودکی در آن زندگی می‌کرده وصف می‌کند (این صفت پُرمعنا در دو جملۀ اول دو بار به کار می‌رود)، که در آن خانه‌ها «با صورتهای قهوه‌ایِ خوددار خیره به هم می‌نگریستند». پس از وصف عاشق‌پیشگی دوران بلوغ و توهم‌زدایی سریع خود، روایتش را چنین پایان می‌دهد: «خیره به تاریکی، خود را چون موجود افساربسته و استهزا شده‌ای خودپسند دیدم، و چشمانم از اندوه و خشم به سوزش افتاد.»

اما هر چند این انگاره در داستانهای کوتاه رایج است، بزنگاه شخصی ابداً ویژگی ضروری داستان کوتاه نیست. اگر واقعاً هم اشراق مهمی رخ دهد، ممکن است این اشراق همان لحظۀ حقیقتی باشد که یک شخصیت ادراک کرده است، اما در اغلب موارد حقیقت فقط برای خوانندگان روشن می‌شود. «گل رُس» جویس نمونه‌ای است از نوع دوم. در آن صرفاً لذت بردن زنی ساده از جشن هالووین وصف شده است: صرف چای مخصوص با زنانی که با او در یک رختشویخانه کار می‌کنند، و رفتن به خانۀ برادرش و خانوادۀ او . از نظر ماریا، همۀ رخدادها «مطبوع» است؛ ماريا «خندید و خندید»، «گفت که همه خیلی به او محبت دارند» و از این قبیل. اما ما بیش از او می‌بینیم. ما محدودیت و انزوای رقت‌انگیز هستیِ او و بی‌ملاحظگی آن را نسبت به او می‌بینیم. دخترهای همسایه وقتی نوبت ماریا می‌رسد که با چشم بسته بازی کند به او کلک می‌زنند، اما خودش متوجه شوخیِ یدی آنها نمی‌شود؛ خواننده است که می‌فهمد «مادۂ نرم مرطوب» که ماريا لمس می‌کند همان عنوان داستان است، و می‌فهمد که سهم ماریا از زندگی همین است و بس. خود او تا به آخر در جهل می‌ماند.

در آثار کاترين منسفیلد هر دو نوع را می‌توان یافت: داستان‌هایی چون «سعادت» و «دوشیزه بریل» آدمهایی را در بزنگاه سرنوشت‌ساز شناخت جدیدی از خود نشان می‌دهند، اما در «روان‌شناسی» متوجه می‌شویم که شخصیتهای اصلی، به رغم همۀ آن به خیال خود صراحتشان، نمی‌توانند ماهیت راستین رابطه‌شان را درک کنند - اینکه در واقع همچنان به فریب دادن خود ادامه خواهند داد، همچون پروفراک [شخصیت نمایشنامه‌ای از تی. اس. الیوت] «قدرت هل دادن لحظه تا به نقطۀ اوجش» را ندارند.

همینگوی نیز هر دو نوع را نوشته است. کانون اغلب داستان‌ها موقعیتی است که در آن کسی آزمون مهمی را از سر می‌گذراند؛ در «زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکامبر»، مکامبر پیش از آغاز روایت در یک امتحان شکست خورده، اما وقتی در برابر آزمونی دیگر قرار می‌گیرد رستگار می‌شود: هم بر ترس خود غلبه می‌کند و هم بر آنها که به دلیل شکست قبلی با تحقیر با او رفتار می‌کرده‌اند. در برخی از داستان‌های همینگوی هم با شخصی روبه‌روییم که پا به بلوغ و و بزرگسالی می‌گذارد یا شخصی که بر اثر انتخابی که کرده، در رویارویی با پیامدهای عملی که کرده یا نتوانسته بکند تنهاست؛ در داستان «آدمکش‌ها» این دو با هم حضور دارند؛ در این داستان اندرسن با خویشتن‌داری با مرگ قریب‌الوقوع خود روبه‌رو می‌شود و نیکِ جوان هم در یک لحظه از برخی واقعیتهای سرسخت زندگی - بی‌رحمی، بی‌اعتنایی به رنج دیگران، انزوای ذاتیِ انسان‌ها - آگاه می‌شود. اما در برخی از به یاد ماندنی‌ترین داستان‌های همینگوی، هیچ بزنگاهی در کار نیست. در «یک گوشۀ پاک پرنور» هیچ اتفاقی نمی‌افتد، و در واقع داستان دقیقاً دربارۀ همین هیچ - nada - است.

افزون بر این، آنچه بعضی داستان‌ها را در ذهن ماندگار می‌کند همین احساس عدم اطمینان ما از ماهیت و دامنۀ اشراق، اوج آگاهی، است که یک شخصیت از قرار از سر گذرانده است. احساس می‌کنیم که گرچه تغییر مهمی در پرسپکتیو دیدگاه او نسبت به چیزها رخ داده، اهمیت آن را شاید آن شخصیت به‌تمامی درک نکرده باشد. برخی از داستان‌های خوبِ نادین گوردیمر چنین‌اند؛ کِوین ماگاری در جستار نغزی که بر آثار گوردیمر نوشته، گفته است آنچه خواننده در نهایت درک می‌کند. غالباً «در ضمیر هشیار بازیگران یا راوی (هم هست) منتهی زیر آستانۀ هشیاری». در واقع گاه حتی دقیقترین خواننده هم نمی‌تواند به طور خیلی دقیق مشخص کند که بینش رو به اوج به کجا می‌رسد، هر قدر هم که اهمیت این درون‌بینی محسوس باشد. «جای پای جمعه»، داستانی در یکی از مجموعه داستان‌های گوردیمر به همین نام، لحظه‌ای است که ریتا در آستانۀ شناسایی چیزی دربارۀ خود، دربارۀ زندگی زناشویی فعلی خود، دربارۀ زندگی زناشویی قبلی خود، دربارۀ جوهر رابطه‌اش با دو شوهر قرار می‌گیرد. اما گره‌گشایی کامل نمی شود؛ در پایان او همچنان با گره  احساساتش کلنجار می‌رود، خواننده هم ايضاً.

برخی روایتها که در ابتدا به نظر می‌رسد بزنگاهشان یک بحران شخصی است در واقع شمه‌ای از آن را عرضه می‌کنند تا بعد واژگونه‌اش کنند. در داستان «حیوان در جنگل»، هنری جیمز همین کار را می‌کند، طوری که به نقيضۀ داستانِ بزنگاه‌دار نزدیک می‌شود: این داستان به عمد ضد اوج دارد، اوج می‌گیرد و اوج می‌گیرد تا به مرحله‌ای می‌رسد که در آن تغییری اساسی در ذهن شخصیت اصلی رخ نمی‌دهد. خودِ جان مارچر نمی‌تواند بزنگاه را درست تشخیص دهد. او در تمام زندگی‌اش با هیجان منتظر اشراق بوده، یعنی منتظر تا حیوان وحشی پیدایش شود؛ اما وقتی حیوان پدیدار می‌شود، مارچر او را نمی‌بیند و در واقع متوجه نمی‌شود که آخرین فرصتش است تا خود را از این حالت غرقه در خویشتن که تمام وجودش را فرا گرفته است خلاص کند. عادت به خودپرستی چنان در عمق وجودش رخنه کرده که باز نمی‌تواند دوستش، مِی، را که از دردی مزمن رنج می‌برد چیزی بیش از زایدۀ به‌درد بخورِ خود ببیند. البته در چند صفحۀ آخر یک جور شناخت با تأخیر ثبت شده است، وقتی که گفته می‌شود «همه چیز جفت و جور شد»: مارچر، وقتی کنار گور می‌ایستاده، با درد و رنج به فقدان او پی می‌برد. اما حتی در این وقت هم معلوم است که هنوز کاملاً بر سرشت خود و موقعیتش واقف نشده و بعید است بتوانیم فرض کنیم که مسیر زندگیش از آن پس تغییر کند.

 

بخشی از کتاب «داستان کوتاه»، نوشته یان رید، ترجمۀ فرزانه طاهری، نشر مرکز ۱۳۷۶، صفحه ۷۵ تا ۷۹




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۲
مهری حیدرزاده » چهارشنبه 30 خرداد 1397
ادامه نظر قبل : آیا ما هم می توانیم با کاربست چنین شیوه ای داستان خود را کوتاه بنامیم؟ اگر مثال های جهانی دیگری به جز همینگوی وجود دارد ، معرفی بفرمایید سپاسگزارم.
مهری حیدرزاده » چهارشنبه 30 خرداد 1397
" اگر در داستان من اتفاقی نیفتد؟" در گذشته آموختم که داستان کوتاه یعنی " توصیف شخصیتی واحد در یک واقعه ای واحد"! این واقعه می توانست فیزیک و جسم شخصیتم را دگرگون کند یا روح ، افکار و جهان بینی اش را ! در این مطلب با داستانی مواجه می شوم که بزنگاهی و واقعه ای برای شخصیت داستان رخ نمی دهد( شخصیت روالی یکنواخت را طی می کند) آیا این سکون و هیچ اتفاقی نیفتادن برای شخصیت ، خواننده را دگرگون و متحول می کند؟ ."در یک گوشه ی پاک پر نور " از همینگوی.آیا تئودر استراود وجود بزنگاه را نفی کرده؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.