چطور می‌نویسم؟ / ژرژ سیمنون - ترجمه احمد اخوت



بخشی از مصاحبۀ مجله «پاریس ریویو» با ژرژ سیمنون، تابستان ۱۹۵۵:

 

- از میان توصیه‌های مختلف فقط گفتۀ یک نویسنده برایم مفيد بوده است. این نصیحت را یک سردبیر کرده است. در آن زمان برای مجله «ومتن» داستان کوتاه می نوشتم. یادم می آید به خانم سردبیر دو داستان کوتاه دادم و او بعد از خواندن آنها را پس داد. از رو نرفتم و دوباره تلاش کردم. باز هم نپسندید ولی من هم از رو نرفتم. بالاخره درآمد گفت: «ببین اشکال کارت اینه که بیش از حد ادبی می‌نویسی. همیشه داستانهایت ادیبانه است». از آن به بعد همیشه نصیحت خانم سردبیر را گوش کردم که ساده بنویسم، بخصوص وقتی می‌خواهم داستان را ویرایش و پاکنویس کنم.

* منظورتان از «خیلی ادبی» چیست؟ منظور کلمات خاصی است که باعث می‌شود جمله بیش از حد ادبی از کار درآید؟

- منظور صفت و قیدهایی است که صرفاً می‌خواهد خواننده را تحت تأثیر قرار دهد. واژه‌هایی که کار بخصوصی در جمله ندارد و فقط به‌خاطر زیبایی کلام آمده است. ببینید، جمله‌ای زیبا ولی به‌درد نخور در داستانتان آورده‌اید، خب حيفتان نیاید، آن را حذف کنید. هر بار که در رمان‌هایم به چنین جملاتی برمی‌خورم فوراً آن را حذف می‌کنم.

* همیشه به همین شکل رمان‌هایتان را ویرایش می‌کنید؟

- بله، تقریباً همیشه حک و اصلاح به همین اندازه است.

* بنابراین دست به تر کیب طرح رمان نمی‌زنید؟

- نه، هیچ‌وقت دست به ترکیب آن نمی‌زنم. گاهی یک اسم بخصوص را تغییر می‌دهم. مثلاً اسم زنی در فصل اول هلن بوده و در فصل دوم شارلوت شده است. هنگام ویرایش باید این را درست کرد. از این که بگذریم کار اصلی‌ام هنگام ویرایش حذف است پشت حذف، و باز هم حذف.

* بجز سفارش حذف کردن، رهنمود دیگری برای نویسنده‌های تازه‌کار ندارید؟

- همه نویسندگی را حرفه می‌دانند ولی من تصور نمی‌کنم که چنین چیزی درست باشد. به نظر من هر کس که واقعاً «لزوم» نویسندگی را در خود احساس نمی‌کند، و اگر فکر می کند برای کار دیگری ساخته شده است، باید دنبال کار دیگری برود. نویسندگی حرفه نیست بلکه کاری است که ذره‌ای شادی و خوشبختی در آن نیست. تصور نمی‌کنم هنرمند بتواند هیچ‌گاه آدم شادی باشد.

* چرا؟

- به خاطر اینکه نویسنده‌ای که ضرورت کار هنری را در خود احساس کرده است می‌خواهد خود را بشناسد. هر نویسنده‌ای سعی می‌کند به کمک آدمها و آثاری که خلق می‌کند خودش را کشف کند.

* پس نویسنده برای خودش می‌نویسد؟

- مسلماً، بله.

* اصلا برایتان مهم هست که خواننده‌ای وجود دارد و کسانی اثرتان را می‌خوانند؟

- فقط می‌دانم عده زیادی هستند که همان مشکل مرا دارند و کمابیش به اندازۀ خود من این مسائل برایشان مهم است و اگر با خواندن کتاب من جواب مشکلشان را پیدا کنند خوشحال خواهند شد، البته اگر برای مشکلات خود پاسخی پیدا کنند.

* شما قبلاً کارت‌هایی را که برای نوشتن رمان‌هایتان از آن کمک می‌گیرید به من نشان داده‌اید. قبل از شروع رمان چقدر آگاهانه روی طرح آن کار می‌کنید؟

- همانطور که شما اشاره کردید باید بین آگاهانه و غیرآگاهانه تفاوت گذاشت. بطور ناخودآگاه شاید دو یا سه موضوع کلی بیشتر در ذهن نداشته باشم. البته موضوع کلی را با موضوع و یا وقایع رمان اشتباه نکنید. این دو سه موضوع همیشه در ذهن من بوده است و همیشه ناخود آگاه به آنها فکر کرده‌ام و هیچ‌وقت هم فکر نمی‌کرده‌ام که ممکن است اینها موضوع اصلی رمان‌هایم قرار بگیرد. دو سه روز قبل از شروع رمان آگاهانه یکی از این دو سه موضوع کلی را انتخاب می‌کنم. البته قبل از انتخاب موضوع به حال و فضای رمان فکر می‌کنم و آن را در ذهن مجسم می‌نمایم. مثلاً امروز کمی آفتابی است و ممکن است مرا به یاد بهار بیندازد. شاید به یاد بعضی از شهرهای ایتالیا بیفتم. شاید هم بعضی از شهرهای فرانسه و یا ایالت آریزونای آمریکا در ذهنم مجسم شود. به این ترتیب آرام آرام حال و فضا، مکان و بعضی از آدمهای رمان در ذهنم شکل می‌گیرد. آدمها را یا از میان کسانی که می‌شناسم انتخاب می کنم و یا کاملاً ساختۀ ذهن خودم است، و یا ترکیبی است از هردو. بعد دوباره آن مضمونی که قبلا به آن فکر کرده بودم سراغم می‌آید و همه چیز، آدمها، حال و فضا، و مکان را زیر پروبال خود می‌گیرد. آدمهای داستان همان مشکلی را دارند که من در ذهن داشته و با آن دست به گریبان بوده‌ام. حاصل جمع تمام اینها رمان را تشکیل می‌دهد.

* و تمام اینها که گفتید دو روز قبل از شروع رمان اتفاق می‌افتد. بله؟

- بله. حدود دو روز قبل. زیرا مقدمات کار که فراهم شود دیگر نمی‌توانم زیاد صبر کنم. این است که فردای آن روز کارت‌های مخصوص و دفترچه راهنمای تلفن را برای پیدا کردن اسامی برمی‌دارم. بعد از آن سراغ نقشۀ شهر داستان می‌روم تا دقیقاً جای وقوع حوادث داستان را ببینم. دو روز بعد شروع می‌کنم به نوشتن. معمولاً تمام رمانهایم به يک شکل آغاز می‌شود. یعنی در ابتدا با مشکل ساختاری رمان روبرو هستم. مشکلاتی از این نوع که در این رمان مردی داریم با این خصوصیات و زنی که اینگونه است، محیط اطراف آنها هم چنین محیطی است، حالا چه اتفاقی باید برای آنها بیفتد که پی به محدودیت‌های خود ببرند و نخواهند پا از گلیم خود بیرون بگذارند؟ خب این مشکلی است که من باید حل کنم. بعضی اوقات حادثه خیلی ساده است. یک اتفاق ساده می‌تواند زندگی آنها را عوض کند. بعد از فکر کردن به تمام اینها شروع می‌کنم رمان را فصل به فصل نوشتن.

* روی آن کارت‌های مخصوصتان چه چیزهایی می‌نویسید؟ تمام ریز حوادث را که از قبل ثبت نمی‌کنید؟

- نه، نه. قبل از شروع چیزی دربارۀ حوادث داستان نمی‌دانم. روی کارت فقط اسم آدمها، سن و اعضای خانواده آنها را ثبت می‌کنم. چیزی دربارۀ حوادثی که بعداً در رمان اتفاق می‌افتد نمی‌دانم. اگر همه چیز را از قبل بدانم دیگر رمان برایم جالب نیست.

* کی حوادث در ذهتان شکل می‌گیرد؟

- درست شبی که می‌خواهم فردای آن رمان را شروع کنم حوادث فصل اول در ذهنم مجسم می‌شود. بعد از آن فقط یک روز قبل می‌دانم در فصل بعد چه اتفاقی می‌افتد و همین‌طور تا آخر رمان. بعد از شروع، هر روز يک فصل از رمان را می‌نویسم. بی این‌که حتی روزی وسط آن وقفه بیفتد. این روال استثنا برنمی‌دارد. چارۀ دیگری نیست. باید خودم را در حال و فضای رمان نگه دارم. مثلا اگر ۴۸ ساعت مریض شوم باید فصل‌های قبل را دور بریزم و اگر چنین اتفاقی بیفتد دیگر سراغ آن نمی‌روم.

 

به نقل از کتاب «کار نویسنده»، گردآوری و ترجمۀ احمد اخوت، نشر فردا، ۱۳۷۱، صفحات ۲۳۵ تا ۲۵۹




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.