از دردسر فرار نکنید / از کتاب «۳۸ خطای رایج داستان‌نویسان»



برای یک نویسنده، بهترین لحظه هنگام نوشتن داستان، وقتی است که شخصیت اصلی داستان توی یک دردسر بزرگ افتاده باشد.

حالا اگر بگذارید شخصیت اصلی داستان استراحت کند و خوشحال و راضی و خشنود و بدون هیچ نگرانی زندگی کند آن وقت داستان شما به پایان عمر خودش رسیده است. و برعکس اگر شخصیت شما با همه بلاهای روی زمین روبه‌رو شود و این شخصیت بیچاره در بدبختی غوطه بخورد و در عمیق‌ترین مشکلات قرار بگیرد آن گاه داستان شما سینه سپر می‌کند و اوج می‌گیرد؛ یعنی علاقه خواننده را به تعقیب داستان بیشتر می‌کند.

نتیجه اخلاقی: هر چقدر در زندگی روزمره و واقعی خودمان سعی می‌کنیم از مشکلات دوری کنیم، در دنیای داستان باید به عکس عمل کنیم؛ یعنی باید نویسنده، شخصیت را به بدبختی بکشاند و دنبال شیوه‌هایی باشد تا جایی که می‌تواند به شخصیت فشار بیاورد. شخصیت‌های داستانی هر چقدر دشواری و مشکلاتشان بیشتر شود مخاطب بیشتری را جذب می‌کنند. شیوه‌های زیادی برای ایجاد مشکل در داستان وجود دارد، اما هیچ کدام از آنها به اندازه کشمکش داستانی مؤثر نیست. می‌پرسید این کشمکش داستانی چیست داستانی؟ کشمکش داستانی یک داد و ستد پویاست؛ یعنی درگیری بین افرادی که در داستان زندگی می‌کنند؛ شخصیت‌های داستان با اهداف متضاد هم. توجه کنید. لطفاً به این نکته خوب توجه کنید. بدشانسی و بدبختی اهداف متضاد هم نیستند. سرنوشت هم نیست. منظور ما از کشمکش یک جنگ است میان شخصیت‌های داستان با اهداف متضاد هم. سرنوشت، شانس بد یا هر چیز دیگری که شما دوست دارید آن را بنامید می‌تواند نقشی کمکی در داستان شما داشته باشد و به جاذبه کمک کند. مصیبت هم برای داستان خوب است؛ مثلاً اگر شخصیت داستانتان به‌واسطه کولاک در یک اتاقک کوهستانی مدتی گیر بیفتد و نتواند از آن بیرون بیاید، خوب است. یا اگر شخصیت داستان شما به زندان بیفتد و اهالی مشکوک شهر اجازه ندهند که کارآگاهان تحقیقاتشان را انجام دهند. تحقیقاتی که منجر به رهایی شخصیت داستان شما می‌شود. این هم خوب است، اما این‌ها مشکلات بی قاعده‌ای هستند که گاه ناغافل سر و کله‌شان پیدا می‌شود و به همین دلیل شخصیت داستان نمی‌تواند با آن‌ها درگیر شود. در کلام دیگر؛ خیلی خوب است که شخصیت داستان شما صبح که از خانه بیرون می‌رود پایش روی پوست موز برود و لیز بخورد، این می‌تواند شروع خوبی برای یک روز بد باشد، اما نمی‌تواند یک دلیل به‌خصوص داشته باشد. منظور یک دلیل عامدانه است. این ماجرا یک دشمن بیرونی ندارد. مثل ماجراها و وقایع زندگی واقعی است. حس‌برانگیز نیست؛ چون دلیل وقوعش معلوم نیست. به همین دلیل تأثیر زیاد به‌خصوصی هم روی داستان نمی‌گذارد. گرچه مصیبت می‌تواند در هر شکلی برای خصیت داستان شما غم به وجود آورد، اما شخصیت شما نمی‌تواند علت وقوع این بدبختی را بفهمد و برای مقابله با آن برنامه‌ریزی کند. او نمی‌تواند به یک شکل دراماتیک با آن روبه‌رو شود. برعکس کشمکش، جنگی است با یک شخص دیگر. این جنگ کاملا می‌تواند دراماتیک باشد.

مثل بیشتر مسابقه‌های ورزشی یا جلسات دادگاه می‌توانید هیجان‌انگیز باشد. در کشمکش داستانی شخصیت شما می‌داند حریفش کیست و می‌تواند با برنامه‌ریزی با او مقابله کند. می‌تواند سیر طبیعی ماجراها را عوض کند. در این درگیری‌ها و مبارزه‌ها او ترسش می‌ریزد و می‌تواند به دیگران اثبات کند که قهرمان داستان است. مسئولیت زندگی خودش را به عهده می‌گیرد و عواقب آن را می‌پذیرد و با امید به سمت پیروزی می‌رود.

اگر شما داستان‌نویس هوشمندی باشید وقت زیادی را صرف خلق موقعیت‌های درگیری و کشمکش می‌کنید. فرض کنید در زندگی واقعی شما همسایه‌ای دارید به نام ماریان که مدام دوست دارد با شما بحث و دعوا راه بیندازد. شما سعی می‌کنید از کنار او رد نشوید و طوری عبور و مرور کنید که او را نبینید. در دنیای داستان باید برعکس عمل کنید. اجازه بدهید قهرمان شما چند کیلومتر راه خود را کج کند تا به جایی برسد که با این شخص وارد درگیری بشود. همان شخصی که مدام او را رنجانده است. در زندگی واقعی هر چقدر زندگی شما آرام‌تر و با آرامش بیشتر باشد برایتان بهتر است، اما زندگی شخصیت‌های داستانتان را به هم بریزید. نباید روی مشکلات سرپوش بگذارید. دنیای داستان جای مخفی‌کاری نیست. باید دربه‌در دنبال درگیری بروید.

کشمکش‌ها و مشکلات درست جایی هستند که شور و هیجان داستان آنجا نهفته است. آنجا می‌توانید خواننده را شیفتۀ شخصیت داستانتان کنید. منظور از کشمکش واقعا این نیست که دو نفر یقۀ همدیگر را بگیرند. البته این هم بد نیست. منتهی منظور از کشمکش این است که مخاطب با شخصیت داستان به صورت فیزیکی یا ذهنی درگیر شود. به این مثال‌ها توجه کنید:

شاید شما به مثال‌های دیگری فکر کنید. مثال‌های شما هم درستند. فقط به شرطی که کم و بیش در آنها کشمکش باشد.

مواظب باشید بدشانسی و قهر طبیعت را با کشمکش اشتباه نگیرید.

مطمئن شوید دو شخصیت درگیر این کشمکش باشند.

شخصیت‌ها باید در تضاد منافع باشند.

بگذارید شخصیت‌ها وارد عمل شوند.

مطمئن شوید برای مقابله با هم به اندازه کافی انگیزه داشته باشند.

معمولاً اغلب نقاط اوج داستانی در همین لحظه‌های کشمکش رخ می‌دهند. این کشمکش‌ها مثل سوخت برای موتور داستان هستند. پر از جاذبه و هیجان و اگر خوب دقت کنید، این «اصطکاک‌های داستانی» یکی دیگر از دلایل برتری دنیای داستان بر دنیای واقعی است. در زندگی واقعی ممکن است صبح که از خانه بیرون می‌روید، مورد اصابت رعد و برق قرار بگیرید. این بدشانسی است. یک عمل ناخواسته است که شما در برابر آن خلع سلاح هستید. زندگی واقعی این شکلی است. گنگ است، اما در داستان شخصیت قدرت دارد. سرنوشت او دست خودش است. حداقل فکر می‌کند که دست خودش است. او برای هدفش مبارزه می‌کند و همه چیزش را هم در این مبارزه فدا می‌کند. نتیجۀ مبارزه بستگی به میزان تلاش خودش دارد.

از زندگی واقعی خیلی بهتر است. درست است؟

البته که بهتر است.

 

بخشی از کتاب «۳۸ خطای رایج داستان‌نویسان» [جلد سوم از مجموعه «گام به گام تا داستان‌نویسی حرفه‌ای»] نوشته جک م. بیکهم، ترجمۀ محمدعلی قربانی،انتشارات عصر داستان، ۱۳۹۶، صفحات ۶۵ تا ۶۹

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احسان رضایی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.